سلام سلام بعد از دوهفته اومدم بخش جدید براتون بزارم! امیدوارم لذت ببرید✨️🌷
میز تکیه دادم و شروع به جرعهجرعه نوشیدن آب کردم. میخواستم کسی متوجه نشود دارم آب میخورم چون، مرا بیرون میاندازند. همه باهم و من، تنها هستم. صدای راه رفتن از بغل گوشم میآید. عجیب است. معمولا کسی سمت من نمیآید. شاید هم با کس دیگری کار دارد. به بغل دستم نگاه میکنم. اوه... دقیقا دارد به چشمان من نگاه میکند و یعنی، با من کار دارد. دختر، درحالی که یک لیوان پر از نوشیدنی در دست دارد، قدم به قدم نزدیک میشود.
تابی به موهای قهوهای پررنگ خود که بخشی از آن، روی چشمش افتادهاست، میدهد. پوستش به رنگ شکلاتی شیرین است. دامن کوتاه قرمز شر.ابی به تن دارد و اکلیلهای آبی، بنفش و صورتی گوشه چشمش خودنمایی میکنند.. لبخندی پهن به لب دارد که حداقل تا چشمانش میرسد. در کنارم، به میز تکیه میدهد. جرعهای مینوشد و میگوید:( به نظر... تنها میای.) نگاهم را به لیوان میاندازم. به آب. به مادهای کم یا زیادش، مرا خواهد ک.شت.
همانطور که سرم پایین است، با صدایی به سردی زمستان میگویم:( به نظر که نه؛ واقعا تنهام. مشکلی باهاش ندارم. اگر میخوای با کسی برقصی، خودمو بهت پیشنهاد نمیکنم. دلیل اول، رقاص خوبی نیستم. دلیل دوم، حوصله رقصیدن ندارم. دلیل سوم...) حرفم را قطع میکند:( باشه باشه! حالا ازت نخواستم برقصی. اسمم لاراست. تو؟) آه خیالم راحت شد چون نه حوصله رقصیدن دارم، نه بلدم که برقصم! میگویم:( مارکوس، دبستانی کوچولو.)
ابرویش بالا میرود:( من "دبستانی کوچولو" نیستم، نوزاد ریزهمیزه!) نگاهم را به او دوختم و با همان سردی گفتم:( نگاه کن کی داره به کی میگه.) در اصل، قد من از او بلندتر بود و نمیدانم دقیقا چرا، باید مرا "ریزه میزه" خطاب کند؟! میگویم:( اگه کار داری بگو.) با لبخندی ریز، به من نگاه میکند و میگوید:( تو واقعا اهل دوست پیدا کردن نیستی؟) نگاهی سرد به او میاندازم و میگویم:( نه. حوصله آدما رو ندارم. آدما هیچوقت حوصله من رو ندارن؛ من هم ندارم.)
دختر لبخندی به گرمای آتش میزند و میگوید:( ولی من حوصله تو رو دارم.) و خب... شاید... واقعا یکی در زندگیام، حوصله مرا داشته باشد. دختر یا همان لارا، میگوید:( خب. من از... یک خانواده عجیب میام. پدر و مادرم طل.اق گرفتن و من رو رها کردن. رها کردن پیش عموم. کار کردم، پول درآوردم، خونه خریدم و از خونه عموم رفتم.) چرا دارد وقتش را برای من هدر میدهد؟
میخواستم بگویم " چه زندگی سختی" اما ویس گفت اگر بگویم موقع برگشت تصادف میکنم. پس گفتم:( چرا داری اینو میگی؟) لارا نگاهی محزون به من انداخت. سپس سرش را پایین انداخت. لبخندش محو شد و لبانش حالت خط گرفت. تکانی به موهایش داد، به روبهرو خیره شد و گفت:( نمیدونم. تو نمیخوای زندگیتو بگی؟) جرعهای نوشیدم و گفتم:( من زندگی ندارم. زندگی یعنی تجربه کردن، لذت بردن. و من هیچکدوم از اینها رو ندارم. من زندگی ندارم. در اصل فقط... بقاست.)
لارا لبخندی هیجانزده زد و گفت:( دیدی! طولانی حرف زدی!) نمیدانم منتظر چه بود؟ معجزه؟ نگاهی سرد به او انداختم و گفتم:( منتظر معجزه بودی؟) لبخند لارا ذرهای تغییر نمیکند:( نه. فقط منتظر بودم به جای جملههای کوتاه یه چیز طولانی بگی و خب، تفاوت زیادی با معجزه نداره.) فکر میکنم اسیر بدجور آدمی شدهام.
بازم زیبا👏🏻
مرسییی😭🩷
عالییی بوددد
مرسیییییییی🩷😭
👏👏👏
ممنون🩷🩷
خیلی خوب بود😭💘
مرسیییی😭🩷
عالی بود
مرسییی🩷