درود به همه!!!به پارت دوم خوش آمدید برو ادامه
جلوی آینه ایستادم روز مهمی بود ولی من دلم نمیخواست برم چرا وقتی که قرار نیست هیچ کاری و هیچ مشارکتی نداشته باشم برم. نگاهی به موهای بلند و نارنجی رنگم انداختم؛ متاسفم ولی باید کوتاهشون میکردم.خسته شدم این کاریه که باید خیلی وقت پیش انجام میدادم، اما ندادم به خاطر خانوادم به خاطر دوستام به خاطر اون.قیچی رو برداشتم از تصمیمم مطمئن بودم نفس عمیقی کشیدم و در یک حرکت سریع موهامو از زیر گردن کوتاه کردم تمام مدت چشمام بسته بود به خودم جرئت دادم بازشون کردم با دیدن چهره نگران نور که روی پله ها ایستاده رو توی آینه دیدم برگشتم.با تعجب نگاهم میکرد از پله ها بالا اومد و به دسته مویی که روی زمین افتاده نگاه کرد.لبخند مضطربی زدم و سعی کردم قضیه رو ساده جلوه بدم:م...من...می...میدونی.....اممم....چقدر ....چقدر زود...اومدی.هنوز چشمش به موهام بود، سرمو انداختم پایین چیزی نگفتم.لرزون به طرفم اومد شونه هامو گرفت و تکون داد:ا..ال..الکس...ت..تو چیکار کردی(کم کم داشت داد میزد)چندبار بهت گفتم این کارو نکن و تو کردی.اخه چه سودی برای تو داره؟!میدونی اگه استیو بفهمه چی میشه؟؟حالش از اینی هم که هست بدتر میشه. بغض گلومو گرفته بود:نور....من..نمیدونم...نمیدونم..آ..آخه میترسم بفهمه من...من نقص کد دارم. نور آروم بغلم کرد:نگران نباش دختر نمیفهمه.
پدرم از طبقه پایین داد زد:دخترا آماده اید؟ -آره پدر آماده ایم از پله ها پایین اومدیم. استیو و راسل دم در خونه منتظر بودن موجانگ هم فقط غر میزد که دیر شد دیر شد. پدرم با دیدن ما دستاشو به هم زد با لبخند گفت:خب خوبه همون همیشگی... با دیدن موهای من لبخند روی لبش ماسید:امم الکس بریز روی شونت موجانگ نق زد:آهههه مارکوس دیر شد بیا بریم پدر بهش توپید:یه لحظه ساکت شو باید همه چیز سر نظم باشه تو که نمیخوای یه سخنرانی مزخرف تحویل بدیم الکس موهاتو بریز روی شونت بریم تا منو دق نداده به نور نگاه کردم لبخند گرمی زد که یعنی: انجامش بده نترس.دستمو با شرمساری بردم لای موهام و تکون دادم بابام که همچنان با موجانگ درگیر بود به من نق زد:الکس..(موهامو دید)اخم هایش باز شد محکم زد روی پیشونیش.تکنوبلید از پشت پله ها بیرون اومد لباس همیشگی تنش بود و تاج روی سرش:چه خبرتونه یه ثانیه رفتم..(اونم موهامو دید)چشماش گرد شد راسل هم که انگار متوجه شده بود با تعجب پرسید:کو...کوتاه کردی!!؟ در جواب لبخند محوی زدم و گفتم:آ...آره(چشمم به چشمای بنفش و هاج و واجش افتاد)خ..خب خواستم یه مدل جدید و امتحان کنم همین.و بعد از چند لحظه سکوت اضافه کردم:خب پس معطل چی هستید بریم دیگه تا هوا تاریک نشده.
پدرم از طبقه پایین داد زد:دخترا آماده اید؟ -آره پدر آماده ایم از پله ها پایین اومدیم. استیو و راسل دم در خونه منتظر بودن موجانگ هم فقط غر میزد که دیر شد دیر شد. پدرم با دیدن ما دستاشو به هم زد با لبخند گفت:خب خوبه همون همیشگی... با دیدن موهای من لبخند روی لبش ماسید:امم الکس بریز روی شونت موجانگ نق زد:آهههه مارکوس دیر شد بیا بریم پدر بهش توپید:یه لحظه ساکت شو باید همه چیز سر نظم باشه تو که نمیخوای یه سخنرانی مزخرف تحویل بدیم الکس موهاتو بریز روی شونت بریم تا منو دق نداده به نور نگاه کردم لبخند گرمی زد که یعنی: انجامش بده نترس.دستمو با شرمساری بردم لای موهام و تکون دادم بابام که همچنان با موجانگ درگیر بود به من نق زد:الکس..(موهامو دید)اخم هایش باز شد محکم زد روی پیشونیش.تکنوبلید از پشت پله ها بیرون اومد لباس همیشگی تنش بود و تاج روی سرش:چه خبرتونه یه ثانیه رفتم..(اونم موهامو دید)چشماش گرد شد راسل هم که انگار متوجه شده بود با تعجب پرسید:کو...کوتاه کردی!!؟ در جواب لبخند محوی زدم و گفتم:آ...آره(چشمم به چشمای بنفش و هاج و واجش افتاد)خ..خب خواستم یه مدل جدید و امتحان کنم همین.و بعد از چند لحظه سکوت اضافه کردم:خب پس معطل چی هستید بریم دیگه تا هوا تاریک نشده.
رسیدیم اونجا همه بودن همه تمام ۷۰۰میلیون تا پلیر(اگه اشتباه نکنم ۷۰۰میلیون تا پلیر داره دیگه ماینکرفت) استیو تمام راه هیچ حرفی نزد گرچه کارش همینه سه ماهه که بعد از اون تصادف کلا حرف نمیزنه حتی با من بعضیا میگن حتما توی تصادف سرش به جایی خورده و قدرت تکلمش و از دست داده ولی من امید دارم که اون هنوزم میتونه حرف بزنه فقط...فقط زمان میخواد.دوستامون کم کم از راه میرسن کای،مایکل،آری،سانی،زویی.جمعیت هر لحظه بیشتر میشه هنوز باورم نمیشه بعد از۱۱سال میخوام برم توی جمع و به نمایندگی برای پلیر های دختر سخنرانی کنم خدای من محشره!اول قرار بود استیو به نمایندگی از پسرا سخنرانی کنه اما به دلیل اینکه حالا حالا ها نمیخواد به حرف بیاد تکنوبلید رو جاش گذاشتن.تعداد پلیر های پسر از دخترا بیشتره البته بعضی از دخترا یواشکی وارد جمع پسرا میشن اما زود پیدا میشن میبرنشون پیش دخترا.آروم کنار گوش پدرم میگم:ممنون که گذاشتی بعد از این همه سال برم و سخنرانی کنم.قیافش متعجب میشه سرفه نگرانی میکنه:آمممم خواهش میکنم دخترم. همون لحظه ظاهراً همه پلیر ها سرجاشون هستن و وقت سخنرانیه شوق خاصی موجودم رو پر کرده جوری که دلم میخواد جیغ بکشم.با ذوق به نور که کنارم ایستاده میگم:دختر باورت میشه بالاخره بعد از مدت ها. ضربه آرومی به بازوم میزنه: هی دختر یادت باشه من پشتت ایستادم از ما هم یه یادی بکن اون وسط تک خنده ای میکنم :هه حتما
به سمت اتاق مخصوص خودم میرم ولی قبل از رفتن دستی به موهام میکشم و یقه لباسم رو مرتب میکنم نفس عمیقی میکشم و دست لرزونم رو روی دستگیره در میذارم لبخندی میزنم و...صبر کن در قفله!نه نه الکس این واقعی نیست پدرت دوباره بهت در+-وغ نگفته تو قراره بری و...نه چرا با این افکار مسخره خودمو گول میزنم معلومه پدرم به خاطر این نقص کد نعلتی دوباره پشت در بسته منو زندانی کرده.آه بلندی میکشم برای این قضیه دیگه اشکی برای ریختن ندارم کنار در اتاق میشینم سرمو به دیوار تکیه میدم و به تک چراغی که فضای کوچیک محوطه رو روشن نگه داشته و نسیم ملایمی که از پنجره بالای سرم میاد تکونش میده نگاه میکنم.ناگهان صدایی میاد شبیه زوزه گرگ خیلی دور نیست انگار نزدیکه شاید به خاطر قرص های ضد گلیچ دارم توهم میزنم و این صدای باده بلند میشم آره انگار توهمه نمیدونم سرم تیر میکشه تصمیم میگیرم برم بیرون هوایی بخورم به سمت در خروجی میرم بازش میکنم و پامو به دنیای بیرون میذارم.
خیلی خوبه❤
مرسی❤❤
بچه ها واقعا از حمایت هاتون ممنونم! خیلی حالم خوب میشه وقتی اعلان میاد میگه لایک جدید! اگه پروفم رو دیده باشید یه چهار پارت هم داستانی به اسمDrowningگذاشتم که البته اونم ماینکرفتی بود ولی خیلی رو نکردم و به خاطر همین خیلی چرت شد.ولی گلیچ دیگه سناریو های مغزمه و البته امیدوارم که دوستش داشته باشید!❤❤
بسیااااااار عاااااااالیییی 👍🏻
من تا ته قضیه رو در نیارم ولت نمیکنم 😂
یه چیزی من یه عکس داشتم توش موهای الکس کوتاه کوتاه بود
میدونم عزیزم😂
نگران نباشید این داستان قرار حالا حالا ها تموم نمیشه😁
خوبه که میدونی 😂
نااااااایـــــــس 🤌🏻😂
خودم الان خوندم یه اسلاید و دوبار نوشتم😅
فوق العاده بود هرارهجارجترج😭🔥💚💚💚
خواهان پارت بعد خواهشا☝🤓
قربونت برممم✨
چشممم❤
خودم قربونت برم هپیییی هجبهبجهجبهب۹هجبجهبرجهرجخخچرچرخچرخجخرجرخچخرچترجترتجبتر😍😍😍😭😭😭😭🔥🔥🔥