ناشناخته ای به نام "آننون" او کیست؟
فرزندی زادهی تبریز، در نهمین روزِ فروردین، با ریشههایی ترک و روحی که از همان آغاز، گویی به جهانِ دیگری تعلق داشت. شگفت آنکه از همان کودکی، شباهتی به دیگران نداشت؛ نه در خواستن، نه در زیستن. کمتوقع بود، آنچنان که گاه میشد پنداشت خود را نیز از یاد برده است. هیچگاه چیزی از خانواده نخواست؛ نه خواستهای بزرگ، نه آرزویی دور، و نه حتی سهمی بیش از آنچه زندگی بیهیاهو پیش پایش میگذاشت. او آموخته بود که نخواهد، که سکوت کند، که به اندکها رضایت دهد؛ اما شاید هیچکس نفهمید که گاهی، آدمی هرچه کمتر بخواهد، دیگران بیشتر گمان میکنند حقِ انتخابی ندارد. و اینگونه شد که اندکاندک، حتی آزادی نیز از او گرفته شد؛ گویی سکوتش را رضایت پنداشته بودند و کمتوقعیاش را بینیازی.
کمتر کسی حقیقتاً از شخصیت او چیزی میداند؛ با این حال، عجیب آنکه بیشترشان گمان میکنند او را بهخوبی شناختهاند. شاید دلیلش همین باشد که او در برابر هر آدمی، چهرهای یکسان از خویش نشان نمیدهد؛ برای هرکس، نسخهای متفاوت از خود دارد و هیچگاه تمامِ آنچه هست را یکجا آشکار نمیکند. گفتم برای دیگران اهمیت بسیاری قائل است؟ بله؛ گمان میکنم حتی این رفتارِ او نیز از همان ریشه میروید؛ از همان عادتِ قدیمیِ در نظر گرفتن دیگران، پیش از خود. عقایدی دارد عجیب، گاه دور از فهمِ دیگران و شاید حتی دور از آنچه معمول میپندارند. از «درک شدن» بیزار است؛ نه از آن جهت که فهمیده شدن را نمیخواهد، بلکه شاید از این میترسد که کسی بیش از اندازه به لایههای پنهانِ وجودش راه پیدا کند. از آشکار کردن هرآنچه دربارهی خودش ضروری نمیداند نیز گریزان است؛ گویی بعضی از گوشههای وجودش را تنها برای خودش محفوظ نگه داشته، و کلیدشان را به هیچکس نخواهد سپرد. و البته، باید پذیرفت که در ابراز احساسات، چندان توانا نیست؛ انگار میان آنچه در دل دارد و آنچه بر زبان میآورد، فاصلهایست به وسعتِ تمامِ ناگفتههایش. احساسات را میشناسد، اما زبانِ گفتنشان را نه؛ میفهمد، اما توضیح نمیدهد؛ دوست میدارد، اما بهسادگی اعتراف نمیکند.
او انسانیست رک و بیپرده؛ از آن دست آدمهایی که معمولاً حرفشان را پشتِ هزار لایهی تعارف و ملاحظه پنهان نمیکنند. نود درصدِ اوقات، هرآنچه ذهنش را آشفته کرده باشد، دیر یا زود راهی به زبانش پیدا میکند؛ آن را آشکار میسازد، دربارهاش حرف میزند و به همان شیوه، گرهِ مشکلاتش را باز میکند. اما یکی از عجیبترین ویژگیهایش، شاید علاقهی او به آدمهایی باشد که از او متنفرند و بیپرده این نفرت را نشان میدهند. عجیب است، نه؟ او حتی گاهی از چنین آدمهایی خوشش میآید؛ زیرا در نگاهش، دستکم چیزی را پنهان نکردهاند. پشتِ سرش سخن نگفتهاند، نقابِ دوستی بر چهره نزدهاند و آنقدر جسارت داشتهاند که بیواسطه بگویند: «دوستت ندارم.» و از نظر او، این صراحت ارزشمند است. زیرا اگر کسی آشکارا از او بیزار باشد، لابد دلیلی برای این بیزاری دارد؛ دلیلی که شاید شنیدنش ناخوشایند باشد، اما میتواند آینهای باشد برای دیدنِ نقصهایی که خودش هرگز متوجهشان نشده است. شاید حتی همین دلیل، اگر درست و صادقانه گفته شود، او را وادار کند که به خود بازگردد، رفتارهایش را مرور کند و جایی که باید، خودش را اصلاح کند!
اگر بخواهیم از علاقههای او سخن بگوییم، بیشک باید از شعر و ادبیات آغاز کنیم؛ چرا که گویی بخشی از وجودش میان واژهها جا مانده است. شیفتهی چیدن کلمات در کنار یکدیگر و ساختن جهانیست که پیش از آن، جز در ذهن او وجود نداشته است؛ جهانی از تصویر، احساس و خیال. گمان میکنم این را نیز از پدر به ارث برده باشد؛ همان میلِ غریزی به واژهها و آفرینش جهانی دیگر در میان سطرها. اما علاقههایش تنها به ادبیات ختم نمیشود. ورزش نیز جای خود را در میان دلمشغولیهایش دارد؛ والیبال، شنا، بسکتبال، تکواندو و کاراته. در هرکدام، اندکی استعداد نهفته دارد؛ شاید اگر فرصت بیشتری مییافت، میتوانست آن اندک را به چیزی بسیار بیشتر تبدیل کند. اما گاه، باورها و محدودیتهای خانواده، پیش از آنکه استعدادها فرصت شکوفایی پیدا کنند، راهشان را میبندند؛ و او نیز از این قاعده مستثنی نبوده است. طراحی را نیز دوست دارد؛ آنقدر که هنوز به خاطر میآورد زمانی تنها دغدغهاش، رسیدن به کلاس طراحی بود. روزهایی که شاید تمام جهان برایش در چند مداد، چند ورق و خطوطی که آرامآرام از ذهنش بر کاغذ جاری میشد، خلاصه میشد.
و کتاب... کتاب برای او تنها چند ورقِ بههمپیوسته نیست. بوی صفحات تازه، مستش میکند؛ گویی میان آن عطرِ کاغذ و جوهر، چیزی پیدا میکند که در هیچ جای دیگری نمییابد. خواندن برایش تنها دانستن نیست؛ نوعی زیستن است، زیستن در جهانهایی که هرگز به آنها تعلق نداشته، اما برای مدتی میتواند مهمانشان باشد. یادگیری زبانهای گوناگون را نیز دوست دارد. انگلیسی را تا حد زیادی آموخته و چندان نمانده که مدرکش را نیز دریافت کند. اندکی ترکی و ایتالیایی هم میداند؛ هرچند بهتر است فعلاً از جزئیاتش بگذریم! آشپزی اما چندان در فهرست فعالیتهای روزمرهاش جایی ندارد؛ با این حال، اگر روزی تصمیم بگیرد برایت غذایی بپزد، احتمالاً از اعتماد کردن به او پشیمان نخواهی شد! و البته یک استعداد عجیب دیگر هم دارد: مکعب روبیک. بله، او مکعب روبیک هم حل میکند؛ با رکوردی حدود بیستونه ثانیه. شاید برای یک قهرمان جهانی عدد چشمگیری نباشد، اما برای کسی مثل او، همین بیستونه ثانیه هم کم چیزی نیست. در مجموع، علایقش شبیه خودشاند؛ کمی پراکنده، کمی عجیب، گاه متناقض، اما هرکدام پنجرهای کوچکاند به بخشی از جهانی که کمتر کسی فرصت دیدنش را پیدا کرده است!
جرعت دارید چپ نگاش کنید🙂↔
بهبه💘🤣
ایشون دختر منه ، یک شاعر بسیار زیبا و قشنگ
من فداتشم 💝
من فدای شما بشم💘💘💘
خدا نکنه خوشگلمم😭💝💝
شاید خیلی خوشگل بود👍🏻
یا که شاید ماین
💘💘
اول از همه ایشون مال منه راه رو باز کنید باباـ
دوم از همه اننون ببخشید که امسال رو تا تابستون نیستم ببخشید دلم واست تنگ میشه
فداسرت بچه
منتظرت میمونم💘
شعر بنویسی هاااا حاضرم بمی.... Rم تا دوباره بتونم شعر هاتو بخونم
وای چه فرد زیبا و پرستیدنی هستید شما🛐
خوشبختممممم
نظر لطفته همچنین💘💘
زیادی قشنگ بود اننون بچه>>
موفق باشی🔅
مرسی همچنین✨✨
آننوعلیی
جانم_
عشقی