خب خب امروز باهم میریم سفر سواد کوه
سلامممم👋🏻 ساعت ۱۰ راه افتادیم سمت خونه داییم و زنداییم و وسایل رو جمع کردیم و راه افتادیم
یکم با اهنگ های مامانم حال می کنیم و میریم برای اهنگ های خودم که با هندزفری گوش بکنم
خب یه پمپ بنزین وایسادیم تا دوتا ماشین بنزین بزنیم متاسفانه گرسنمه ولیی خوراکی ها توی اون یکی ماشنهه نههههه🥲
خب در همین حال که ماشینا داشتن بنزین می خوردن ماهم رفتیم سوپر و یه بسته بستنی خشک چوبی خریدیم و حشره کش و اینجور چیزا
بعد یکعالمه راه رسیدیم به پل ورسک که البته ازمون دور بود ولی میشد دیدش ) اون پلی که توی تصویر هستش پل ورسک هستش)
خب مجدد یه توقف کوتاه داشتیم چون پا و کمر هامون درد گرفته بود توی این توقف یه چایی هم زدیم بر بدن و سوار ماشینا شدیم و پیش به سوی ادامه ی راه(عکسی از چای موجود نیست)
یه خبری شنیدم و یکمی ناراحت شدم و دلم گرفت ولی به این فکر کردم که ارزش نداره اصلا و من امدم مسافرت تا بهم خوش بگذره و خب دیگه بهش فکر نکردم
وقتی رسیدیم وارد کلبه هامون شدیم و وسایلمونو چیدیم و رفتیم توی الاچیقی که اونجا بود نشستیم و منتظر غذا موندیم که غذا ساعت ۵ امد و خوردیم و خب خوب بود(عکسی از غذا موجود نیست)
بعد با مامانم و زنداییم رفتیم سوپر و خرید کردیم و برگشتیم و یکم خوراکی خوردیم بعد که شب شد یه دست حکم بازی کردیم و همه رفتن کلبه هاشون چون پشه ها همه جا بودننن
برای شام هم میرزا قاسمی و سوسیس تخم مرغ خوردیم😁 و یکم با زنداییم رنگ امیزی کردیم و من و زنداییم رفتیم که من به مامان بزرگ بابا بزرگم شب بخیری بگم که توی راه یه گراز دیدیم که خیلییی وحشتناک بودد بعدش امدم کلبه خودم و مامانم و خوابیدیم(البته خیلی احساس خطر می کردم متاسفانه🥲)
جالبههه🪼🧸
ممنون