درود امروز اومدیم با داستان زندگی ممد حنا و اپراتور
از حنا شروع میکنیم روزیی روزگاری درچین.. ام ببخشید در شیراز دختری به نام پان- حنا ( طبق گفته هایی از منابع معتبر به جای شیر در بچگی بامبو میل میکردند)
بعد از اینکه کمی بزرگتر شد یعنی حدودا ۴ ساله، وقتی بقیه داشتند توی کوچه با قابلمه های پلاستیکی دهه هفتاد بازی میکردند اون یک عروسک پاندا داشت و فقط با اون بازی میکرد
روزی وقتی داشت با عروسک پاندا بازی میکرد زنگ خانه آنه زده شد و فهمید فامیل با بچش اومده
حنا اون زمان با بچه فامیل مهربان بود و عروسکش رو به اون بچه داد ولی اون بچه خیلی کوچک بود و عروسک را پ.اره کرد( از همان روز حنا تصمیم گرفت تبدیل به پاندا بشه تا یاد آن عروسک را زنده نگه داره).
گذشت و گذشت تا که حنا بزرگ شد و برخلاف همه به آرزوی بچگیش رسید و تبدیل به پاندا شد حنا اینقدر پاندای خوبی شد که وقتی ۱۸ سالش شد برای دانشگاه از طرف دانشگاه چانگ جای چین بورسیه گرفت!
حنا به خودش گفت اووو من پشم برم زبون چینی یاد بگیرم برم فرودگاه سوار هواپیما بشم پیاده بشم و .. که چی بشه ولش کن شیراز رو عشقه
به این ترتیب حنا در ایران ماند، طبق گفته خویش به شیر و کیک علاقه شدید دارد و وقتی که رفته بود بیرون نشست در یک پار زیبا تا از دکه شیر و کیک بخره و بخوره ( عکسی دیده نشده از حنا در پارک)
در همین زمان حنا که مدرک کامپیوتر داشت گفت اگر یک سایت بزنم به اسم پاندا لند چقدر خفن بشه و مشهور بشم پس بعد از خوردن شیر و کیک رفت پای لپتاپش تا سایتی طراحی کنه
حنا رفت روی تخت لپتاپش رو باز کرد گفت : خب اینجوری که نمیشه باید برم با یکی همکاری کنم تا بهتر سایت بسازم
پس رفت داخل یک سایتی برای برنامه نویس ها اونجا با کسی با نیک نیم اصغر آشنا شد تا باهم یک سایت بسازند و چند نفر از دوستاشون رو بیارند توش باهم حرف بزنند
در همین زمان خانواده حنا به یک مهمانی فامیلی دعوت میشند حنا با کلی غر غر بلاخره مجبور میشه بیاد ( چون ۱۶ ساله فامیلشون رو ندیدند )
حنا اومد سر گوشیش تا به اصغر بگه که امروز نمیتونه روی ساخت سایت کار کنه یهو دید قبلش اصغر هم همین پیام رو داده
حنا اومد سر گوشیش تا به اصغر بگه که امروز نمیتونه روی ساخت سایت کار کنه یهو دید قبلش اصغر هم همین پیام رو داده
یکمی تعجب کرد تا خواست بپرسه یهو به خودش گفت: ولش کن شاید دلش نخواد بهم بگه پس لباساش رو تنش کرد و رفت خونه فامیل
اونجا همون بچه فامیلی رو دید که قبلا عروسکش رو پاره کرده بود الان خیلی بزرگ و مودب شده بود و بعد از معذرت خواهی از حنا بابت عروسکش همه نشستند روی مبل تا باهم حرف بزنند
یکی از اعضای فامیل پرسید خبب جوونا چیکار میکنید کی میرید سرکار و... همزمان حنا و بچه فامیل گفتند سایت درست میکنم...
روزی در کوچه پس کوچه های شیراز پسری متولد شد به نام سعید ایشون به جای شیر آب هویج میخوردند
ممد در سن ۵ سالگی خیلییی پر جنب و جوش بود در حدی که اسباب بازی هایی که داشت رو باز میکرد تا ببینه توش چیه
این پسر داستان ما از بچگی علاقه زیادی به ورزش داشت ولی بقیه نمیخواستند اون توی تیمشون باشه( نمیدونم چرا یهو به ذهنم رسید😂) تا تینکه یکروز پسری به اسم امیر اون رو برای تیمش انتخاب کرد
بعد از اون این ۲ نفر باهم دوست شدن امیر کاری میکرد که سعید ناراحت نباشه و سعید هم به امیر تق.لب میرسوند سر امتحان ها
گذشت و گذشت تا این ۲ نفر بزرگتر شدند و خواستند برای آیندشون تصمیم بگیرند سعید بر امیر تاثیر گذاشت تا جفتشون برند رشته کامپیوتر
این ۲ نفر مدرکشون رو گرفتند و گذاشتند در کوزه و رفتند دنبال ۲ قرون پول حلال امیر به سعید گفت: من چقدر گفتم بریم سرکار تو گفتی درس بخونیم اینم نتیجش سعید گفت : اینقدر غر نزن عوضش الان ما مدرک داریم
اتا اینکه روزی که سعید د اینترنت دنبال کار بود یک سایت برای برنامه نویس ها پیدا کرد تا باهم آشنا بشند و ایده هاشون رو باهم درمیان بگذارند ولی باید ثبت نام میکرد و بعد میتوانست با بقیه حرف بزند پس سریع مشخصات را با چرت ترین جواب ها پر کرد سن ۹۳ نام اصغر نام خانوادگی اصغری
بعد چند روز سعید قصه ما با کسی به اسم حنا در سایت آشنا شد و باهم صحبت کردند و تصمیم گرفتند که باهم سایتی بزنند و در اون سایت تبلیغات مسخره بزارند تا پولدار بشند
روزی سعید پیامی به حنا داد و گفت من امروز نمیتونم کار کنم جایی هستم حنا گفت اشکالی نداره و رفت سعید هم رفت پیش دوست قدیمیش اپراتور و با ۲ تا فلافل کثیف داستان آشنایی با حنا و ساخت سایت رو به امیر گفت
الان منتظر بودی که سعید و حنا فامیل باشند؟ نه عزیز اون فامیلی که عروسک حنا رو پاره کرد اصلا یکی بود برای گمراهی والا مگه فیلم ترکیه؟
خلاصه سعید برای امیر همچیز رو گفت و امیر گفت خیلی کار مسخره ای داری میکنی باید بیشتر فکر کنی ممد نگاهی به چشمای امیر انداخت گفت ج.هنم و ضرر دنگ فلافلت با من و امیرم قبول کرد تا با سعید و حنا همکاری کنه
روزی در یک گوشه از این جهان خاکی کودکی متولد شد به نام امیر که برخلافه بقیه از بچگی واقعا شیر میخورد
امیر از کودکی از آن بچه هایی بود که درکوچه پس کوچه های شیراز ( ما اینجا شیراز در نظر میگیریم محل تولدش رو ) گل کوچیک و بسکتبال میزد و اون کسی بود که در جمع خیلی شوخه ولی زندگی خودش وقتی تنها میشه از سیاه چاله هم سیاه تره
زمانی که اپراتور به مدرسه میرفت معلم ها باهاش دعوا میکردند و میگفتند: امیر تو آخرش به هیچکسی کمک نمیکنی و فقط باعث آزاری اپراتور باید اینجا ناراحت میشد ولی گفت : به لقمه کالباس توی ظرف خوراکیام و خیلی گنگ کلاس را ترک کرد
امیر خودش رفت بیرون چون داشت سر کلاس عربی حوصلش سر میرفت و وقتی هم زنگ بعد ورزش بود دیگه زمان نمیگذره
زمان گذشت تا همه اومدند از کلاس بیرون عباس هم آمد دوست ورزشی امیر که از ۵ سالگی گل کوچیک میزدند وقتی کاپیتان ها انتخاب شدند امیر اولین کاپیتان بود پس شروع کرد و گفت : عباس و علی و حسن و ... سعید برای من!
همان لحظه عباس تعجب کرد و به امیر گفت: معلومه چته؟ امیرعلی اونجا نشسته بود ( امیرعلی دوست صمیمی عباس) چرا نکشیدیش امیر گفت بازیه دیگه امیر علی رو آخرش یکی میکشه ولی اون پسره رو ببین ، سعید رو میگم دلیل نمیشه چون ورزشش خوب نیست انتخاب نشه
سعید آمد و گفت سلام😃 عباس سر سرش را بالا و پایین کرد و سریع هم چشمانش را از سعید چرخاند😒 امیر گفت سلام سعید 😌 و بازی شروع شد سعید اصلا خوب بازی نکرد و بعد از بازی چون زنگ آخر بود عباس به سعید گفت جرئت داری جلو در وایسا 😡 سعید اصلا ساده نبود ، و قطعا از خودش دفاع میکرد ولی چون نمیخواست کسی آسیب ببینه گفت : نه مرسی😏 عباس گفت بربابا مگه من مسخرتم......😡😡 سعید عصبانی شد و گفت باشه، ولی چرا جلو در بیا همین جا کیفش رو انداخت کف آسفالت مدرسه و تا اومد سروع به دعوا کنه امیر جداشون کرد
از بعد از اون اتفاق نقش عباس در زندگی امیر کمتر شده و سعید بیشتر امتحاناشونو باهم میدادند و تفریحاتشون باهم بود و امیر جفتشون میدونستند که این دوستی باید ادامه دار باشه
آنها هم مثل من و شما بزرگ شدند و به دانشگاه رفتند به اصرار سعید در رشته کامپیوتر درس خواندند با این که امیر کاملا مخالف نشون میداد ته دلش میخواست سعید بیشتر اصرار کنه و نازش رو بکشه سعید خبر داشت که امیر داره لج میکنه ولی چیزی نگفت و فقط نازش رو خرید( با فلافل کثیف)
آنها بعد از دانشگاه و گرفتن مدرک کاپیوتر بیکار بودند تا اینکه روزی سعید گفت: امیر من، خب چیزه... امیر : چیه باز چیکار کردی؟ سعید: با یکی آشنا شدم تا سایت بسازم امیر : آها به سلامتی سعید: توهم باید باهام کار کنی امیر کلی غر زد ولی آخر دوباره نازش با فلافل کثیف خریده شد
روزی در جایی سعید،حنا و امیر باهم دیدار کردند و بعد از خوش و بش در مورد سایت حرف زدند حنا به نظرم باید توی سایت مطالب علمی بزاریم امیر : من میگم مطالب طنز سعید : اصلا چرا ما بزاریم ؟
حنا و امیر جوری به سعید نگاه کردند انگار بدبخت چیز بدی گفته😳😳 سعید گفت ما فقط سایت رو میسازیم بزار بقیه توش محتوا بزارند و پس از کلی بحث بلاخره حرف سعید قبول شد موقع رفتن وقتی حنا رفت امیر به سعید گفت : عباس رو یادته؟ سعید بعد از تعجب کردن گفت :خبب.. آره چیزی شده امیر گفت آره، دنبال کار میگرده بدبخت سعید گفت: خب برای پروژه آدم نیاز داریم بگو بیاد
خببب دوستان اینجا تموم میکنیم چون برای ادامه به اطلاعات بیشتری نیاز دارم
فقط این رو باید بگم که اسم های امیر و عباس و امیرعلی و.. هرچی که در پست آمده است بدون اشاره به افراد واقعی است
عالییییی🫠
مرسیی
عالی بود ❤
مرسی💚