درباره انیمه محکوم به قهرمان بودن. درین جا دنیا متفاوت است . ..
در آن سپیدهدمِ سرد که آسمان، مثل شم....شیری خسته در نیامِ مه میلرزید، تو آمدی نه چون قهرمانی که برای ستایش زاده شده باشد، بلکه چون کسی که از ستایش، از شعار، از نامِ مقدسِ نجات، به ستوه آمده بود. خاک، زیر گامهایت چنان آرام نفس میکشید که انگار سالهاست منتظرِ رفتنِ تو بوده است. نه طبلها، نه فریادِ مردم، نه پرچمهای برافراشته دیگر نمیتوانستند آن خستگیِ عمیق را از چشمانت پاک کنند؛ خستگیِ کسی که بسیار جنگیده است
خستگیِ کسی که بسیار جن...گیده است تا برای دیگران به شکلِ یک افسانه درآید، و اکنون از افسانه بودن بیش از م....رگ میترسید. تو شم...شیر را چون خاطرهای سنگین بر شانه داشتی، و دل در سینهات مثل چراغی کوچک میسوخت که نه میخواست خاموش شود نه میتوانست جهان را روشن کند. ای قهرمانِ بیقرار، ای مسافری که از تختِ پیروزی برخاستی تا به تبع....یدِ خویش بروی، چه کسی میداند
تا به تبع....یدِ خویش بروی، چه کسی میداند در پشتِ آن لبخندِ کمرنگ چندین نب....رد چندین شبِ بیخواب چندین نامِ فراموششده خاکستر شده بود؟ تو رفتی، و راه از همان ابتدا بویِ غروب میداد؛ بویِ آهنِ سرد، بویِ بادِ شکسته، بویِ سرنوشتی که نمیخواست به آسانی تن به رهایی دهد. زمین در امتداد قدمهایت از یادِ جنگ زخمی بود؛
تا به تبع....یدِ خویش بروی، چه کسی میداند در پشتِ آن لبخندِ کمرنگ چندین نب....رد چندین شبِ بیخواب چندین نامِ فراموششده خاکستر شده بود؟ تو رفتی، و راه از همان ابتدا بویِ غروب میداد؛ بویِ آهنِ سرد، بویِ بادِ شکسته، بویِ سرنوشتی که نمیخواست به آسانی تن به رهایی دهد. زمین در امتداد قدمهایت از یادِ ج...نگ زخ...می بود؛
تپهها مثل شانههای پیرِ سربازان خمیده بودند، و رودها آرامتر از همیشه از میانِ سکوت میگذشتند، چنان که گویی خودِ آب نیز از شنیدنِ نامِ تو مردد است: قهرمان… یا تبعی....دی؟ و تو میانِ این دو واژه راه میرفتی، بیآنکه یکی را برای همیشه بپذیری. در دلِ سفر چیزی آرام آرام از نو در تو شکل میگرفت: نه امید، نه وعده، بلکه گونهای مقاومتِ خاموش؛ مثل شاخهای که زیر برف هنوز باور دارد
بهار دیر یا زود راهش را پیدا خواهد کرد. اما بهار در این جهان هدیهای ارزان نبود. باید از میانِ دندانِ هی...ولاها میگذشتی، باید با نگاههای بیاعتماد روبهرو میشدی، باید در آینههای شکسته چهرهی خویش را بارها از نو پیدا میکردی. و من این داستان را از همان جایی آغاز میکنم که مردی از ج....نگ بازمیگردد و هنوز نمیداند ج...نگِ بعدی درونِ او آغاز شده است.
چقدر محکوم به قهرمان بودن قشنگ بود واقعا
ممنون:)🙏🏻 انیمش دیدی؟ قشنگه
عالی بود ❤
ممنون
بسیار عالی🌚
ممنون 🌷
خیلی ممنون 🌷
واقعا هر جملهاش آدمو میبرد تو فضایی که میخواستی ترسیم کنی...
:) 🌷🍀