امیدوارم لایک کنید و خوشتون بیاد
او به خوبی میدانست که برای پیروزی در حراجیهای سهشنبه، صبر مهمتر از قدرت است. قدرت، هیولاها را متلاشی میکند، اما صبر است که باعث میشود شما به قفسهی تخممرغهای تخفیفدار برسید، قبل از اینکه خانمِ میانسالی که همیشه با کیف خریدِ برزنتیاش زودتر از همه میرسد، آنها را قبضه کند. صدایِ باز شدنِ اتوماتیکِ درِ فروشگاه، صدایی کوتاه و الکترونیکی بود که برای سایتاما حکمِ شلیکِ تپانچهی آغاز مسابقه را داشت. صف به آرامی حرکت کرد. نفرِ اول وارد شد. نفر دوم که مردی با کتوشلواری کمی چروکیده بود، با سرعت وارد شد و مستقیم به سمت بخشِ محصولات لبنی دوید. سایتاما نوبتاش شد.
او وارد فضای فروشگاه شد. هوای داخل خنک و بویِ نانِ تازه و شویندههای شیمیایی در فضا پیچیده بود. نورِ مهتابیِ سقف، همهچیز را کمی بیروح و بیشازحد روشن نشان میداد. او به سمت راهروی شماره سه حرکت کرد. راهرویی که مثلِ یک معبدِ کوچک، جایگاهِ اقلامِ تخفیفدار بود. در حالی که در حالِ قدم زدن در راهرو بود، به سقفِ فروشگاه نگاه کرد. یک دوربینِ امنیتیِ قدیمی داشت با نوری قرمزِ ضعیف به سمت او میچرخید. دوربین لحظهای روی صورتِ بیحالتِ او مکث کرد، انگار داشت آن چهرهی معمولی و بیدفاع را تحلیل میکرد. سایتاما هم نگاهی به دوربین انداخت. او میدانست دوربین چه میبیند؛ مردی با لباسِ راحتی زرد، بدون هیچ ویژگی خاصی، که احتمالاً حتی پولِ کافی برای خریدِ یک سبد پر از خرید هم ندارد. او به قفسهی مورد نظر رسید.
اما قفسه خالی بود. سایتاما پلک زد. یک بار، دو بار. او به قفسهی خالی نگاه کرد، بعد به لیستِ خریدِ توی ذهنش. تخممرغها نبودند. نه اینکه نباشند؛ یعنی تمام شده بودند. زنِ میانسالی که همیشه زودتر میرسید، در انتهای راهرو، سبدِ خریدش را پر از بستههای تخممرغ کرده بود و داشت با رضایتِ کامل از کنارِ سایتاما رد میشد. او نگاهی به سایتاما انداخت، لبخندی زد که هم میتوانست نشانهی پیروزی باشد و هم دلسوزی، و بعد به سمت صندوق رفت. سایتاما دستش را به آرامی روی لبهی فلزیِ خالیِ قفسه گذاشت.
این لحظهای بود که در دنیایِ او، شکستِ بزرگی محسوب میشد. نه به این دلیل که او گرسنه میماند، بلکه به این دلیل که استراتژیِ او شکست خورده بود. او از پنج دقیقه پیش از باز شدنِ در، اینجا بود. چه چیزی را از دست داده بود؟ آیا در محاسبهی سرعتِ پیادهرویِ خودش اشتباه کرده بود؟ یا شاید، فقط شاید، زندگی در این شهرِ مدرن، پیچیدهتر از آن بود که او فکر میکرد. او آهی کشید. نه آهی از سرِ غم، بلکه آهی از سرِ تسلیمِ محض. او چرخید تا از راهرو خارج شود که ناگهان متوجه چیزی شد.
در گوشهای از قفسه، در جایی که نورِ مهتابیِ سقف کمتر به آن میرسید، یک بستهی تخممرغ پشتِ یک کارتنِ بزرگِ پنیر پنهان شده بود. یک بستهی تنها. انگار که خودش را قایم کرده باشد تا توسطِ آن زنِ سبدبهدست دیده نشود. سایتاما به سمت آن بسته رفت. در همین لحظه، مردی که جلوتر از او در صف بود و حالا داشت با تلفنش صحبت میکرد، با بیخیالی چرخِ خریدش را عقب کشید. چرخ به پایهی قفسه برخورد کرد و لرزشِ کوچکی در تمامِ ردیف ایجاد شد. آن بستهی تخممرغ که انگار روی لبهی پرتگاهِ قفسه بود، از جای خود تکان خورد و آرام به سمت پایین لغزید. سایتاما که در آن لحظه تنها چند سانتیمتر با آن فاصله داشت، با سرعتی که حتی خودش هم متوجهاش نشد، دستش را دراز کرد. حرکتِ دستِ او آنقدر نرم و بیصدا بود که انگار بخشی از فضایِ خالیِ راهرو باشد. او بسته را قبل از اینکه به زمین برخورد کند، در هوا گرفت.
مردی که با تلفن صحبت میکرد، حتی متوجه نشد که چه چیزی در چند سانتیمتریاش اتفاق افتاده. او با صدای بلند میگفت: «آره، میگم که، این شرکت اصلاً درک نمیکنه که من چقدر فشار رومه…» سایتاما به بسته نگاه کرد. تخممرغها سالم بودند. او نفسی عمیق کشید. پیروزیِ کوچکِ او دوباره به دست آمده بود. او بسته را به سینه چسباند، انگار که یک جامِ قهرمانیِ گرانبها را در دست دارد. حالا فقط مانده بود مرحلهی آخر: عبور از صفِ صندوق. صفی که حالا طولانیتر شده بود و صدایِ دستگاهِ بارکدخوان که مدام «بیپ… بیپ…» میکرد، در فضایِ فروشگاه طنینانداز بود.
وای دارم کنجکاو میشم کامل ، اون مرده کیه ؟ اصلا شخصیت اصلی کیه واقعا ؟ کسی که انقدر مهارت داره ، چطور به اینجا رسیده ، لطفا ادامه بده و بنویس 🙏🏻
عالی بود🌟
ممنون:)