فیلیوس فلیتویک در ۱۷ اکتبر ۱۹۵۸ در خانواده ای به دنیا آمد که نام فلیتویک با خود سنگینی میکند، میراثی از هوش، طلسم های نانوشته، و شایعه خون گابلین (جن). این داستان نشان میدهد که چگونه او از کودکی یاد گرفت که تحمل سنگینی نام خانواده، گاهی سخت تر از تحمل تمسخر دیگران است.
در دنیای جادوگران بریتانیا، نام «فلیتویک» هرگز در کنار خانواده های اصیل زاده ای مانند بلک، مالفوی یا لسترنج قرار نگرفت. نه به این خاطر که آنها ضعیف بودند، به این خاطر که همیشه در حاشیه ماندند. در حاشیه، جایی که جادوگران «خون آمیخته» و «عجیب ها» جای میگیرند.
پدربزرگ فیلیوس، ادوارد فلیتویک (متولد ۱۸۹۲)، یکی از درخشان ترین طلسم سازان نسل خود بود. اما هرگز مقام رسمی نگرفت. هرگز مدال نگرفت. هرگز نامش در کتاب های درسی ثبت نشد. چرا؟ شاید به این خاطر که قد کوتاهش، که شایعه ی خون گابلین را قوت می بخشید، درها را به رویش میبست. شاید به این خاطر که طلسم هایش را بدون چشمداشت به دیگران می آموخت. شاید به این خاطر که خودش نمی خواست دیده شود.
اما خانواده اش سنگینی این «دیده نشدن» را حس می کردند. ماریانا فلیتویک (مادر فیلیوس، متولد ۱۹۳۲) بارها گفته بود: «پدرم می توانست رئیس اداره تحقیقات طلسم باشد. اما یک بار در مصاحبه گفتند "شما قامت یک رئیس را ندارید". او خندید و رفت. من از آن روز قسم خوردم که قد، هیچ دری را نبندد.» ماریانا خودش در مسابقات دوئلینگ اروپا (۱۹۵۵) مقام دوم آورد. در فینال، به دوئل کننده ای باخت که یک سر و گردن از او بلندتر بود. داوران گفتند «نزدیک ترین فینال تاریخ». اما ماریانا می دانست که اگر قد بلندتر بود، شاید برنده میشد. این تلخی، هرگز از چشمانش بیرون نرفت.
پدر فیلیوس، تریستان فلیتویک (متولد ۱۹۲۸)، جادوگری با قد معمولی و قلبی پر از ناامیدی بود. او پسر یک نابغه بود (ادوارد) و همسر یک قهرمان دوئلینگ (ماریانا). اما خودش هیچگاه درخشان نبود. در وزارت سحر و جادو، در اداره پروانه های چوبدستی کار میکرد، شغلی که هیچ کس دیگری نمیخواست. سنگینی این میراث بر دوشش بود: «تو فلیتویکی، پس باید باهوش باشی. اما تو نیستی.» و همین سنگینی را بر دوش فیلیوس هم گذاشت. ترس از این که پسرش هم مثل پدرش (خود تریستان) ناامید کند. مثل پدربزرگش دیده نشود. مثل مادرش به خاطر قد کوتاه، دوم شود.
شایعه خون گابلین در خانواده فلیتویک قدیمی تر از خود هاگوارتز بود. ادوارد هرگز آن را تایید نکرد، نه از روی شرم، از روی این که اهمیتی نمیداد. یک بار به بازپرس وزارت که از او پرسید «آیا در خانواده تان گابلین دارید؟» پاسخ داد: «تا جایی که می دانم، نه. اما اگر داشتم، چه فرقی می کرد؟ گابلین ها طلا می سازند. من طلسم می سازم. هر دو مفیدیم.» اما در جامعه اصیل زاده، این شایعه کافی بود تا درها بسته بمانند. وقتی ماریانا در مسابقات دوئلینگ شرکت کرد، بعضی از حریفان از دوئل با او سرباز زدند، «چون با گابلین نمی جنگیم». ماریانا می خندید و می گفت: «پس من برنده شدم بدون این که چوبدستی بلند کنم. این هم نوعی طلسم است.»
فیلیوس از پنج سالگی این شایعه را شنید. از بچه های دهکده که به او می گفتند «گابلین کوچولو»، از بعضی بزرگترها که با نگاهی از بالا به پایین نام «فلیتویک» را تلفظ می کردند، طوری که انگار عطسه کرده اند. اما آنچه بیش از همه سنگینی میکرد، سکوت پدرش در برابر این توهین ها بود. تریستان هرگز از پسرش دفاع نمیکرد. فقط شانه بالا می انداخت و می رفت. ماریانا اما متفاوت بود. یک بار که پسری به فیلیوس گفت «مادرت گابلینه»، فیلیوس گریان به خانه برگشت. ماریانا خندید: «فردا به او بگو: "مادرم گابلین نیست. گابلین ها طلا می سازند، مادرم طلسم. یکی از این دو دنیا را می چرخاند. حدس بزن کدام؟" و اگر باز هم حرف زد، بگو: "قد مادرم کوتاه است، اما نمراتش در دوئلینگ از قد تو بلندتر است."»
سال ۱۹۶۶. فیلیوس هشت ساله بود. در جشن تولد یکی از همسایههای اصیل زاده، بزرگترها مسابقه ای ترتیب دادند. قانون ساده بود: هر کودک باید یک طلسم روی یک هدف متحرک اجرا کند. هدف، یک توپ قرمز روی ریل بود. برنده کسی بود که توپ را دقیقترین متوقف کند. فیلیوس چوبدستی را بلند کرد. اما طلسم نفرستاد. نگاه کرد. توپ روی ریل حرکت میکرد، نه خیلی سریع، نه خیلی کند. فیلیوس میتوانست طلسم «متوقف کن» بفرستد مثل بقیه. اما می دانست که طلسم معمولی برای قد او سخت تر است، چون زاویه دیدش نسبت به هدف با بقیه فرق می کرد. از پایین، توپ بزرگتر و سریعتر به نظر می رسید. پس کاری کرد که هیچ کس انتظار نداشت.
چوبدستی را پایین آورد. به جای طلسم متوقف کننده، طلسم «چسبیدن» فرستاد. طلسم به جای این که توپ را متوقف کند، آن را به ریل چسباند. یعنی مطمئن تر از هر طلسم متوقف کننده ای. داور گفت: «این طلسم سال سومی است. تو نباید بلد باشی.» فیلیوس: «یاد نگرفتم. خودم درستش کردم. فکر کردم چه کلمه ای بهتر از "چسب" کار می کند. بعد کلمه را لاتین کردم. تستش کردم روی سنگ حیاط. جواب داد.» سکوت. بعد یکی از بزرگترها، که استاد بازنشسته هاگوارتز بود، گفت: «این بچه یا نابغه است یا دیوانه.» ماریانا از ته سالن گفت: «هر دو. نابغه ها همیشه کمی دیوانه اند.» فیلیوس اما به جای غرور، فقط لبخند زد. آن لبخند بعدها معروف شد: لبخندی که می دانست ثابت کرده چیزی را که دیگران نمی دانستند.
سال ۱۹۶۷. فیلیوس نه ساله. شام کریسمس در خانه پدربزرگ ادوارد. جمع شده بودند: ادوارد، ماریانا، تریستان، چند عمو و عمه، و فیلیوس. بعد از شام، مردها در اتاق نشیمن مشغول حرف زدن بودند. تریستان کمی شراب خورده بود. یکی از عموها به تریستان گفت: «پسرت قد ماریانا را گرفته، نه تو را. اما امیدوارم هوش تو را گرفته باشد، نه هوش او.» منظور این بود که ماریانا با قد کوتاهش، نمی تواند هوش چندانی داشته باشد. تریستان خندید و گفت: «دعا کنید هوش مرا گرفته باشد. وگرنه مجبوریم برایش تقاضای کار در اداره گابلین ها بدهیم.» همه خندیدند.
فیلیوس که پشت در ایستاده بود و این حرف را شنید، قاشق دسر را روی میز گذاشت. بدون این که چیزی بگوید، به اتاقش رفت. در را بست. گریه نکرد. فقط به دیوار خیره شد. ماریانا ده دقیقه بعد وارد شد. بدون حرف، کنارش نشست. بعد از مدتی گفت: «پدرت اشتباه می کند.» فیلیوس: «چند بار باید اشتباه کند تا دیگر اشتباه نباشد؟» ماریانا: «تا وقتی تو بزرگ شوی و خودت اشتباه نکنی. میدانی چرا پدرت این حرف را زد؟ چون ترسیده. می ترسد که تو از خودش بهتر باشی. می ترسد که نام فلیتویک به دست تو بلند شود، در حالی که او نتوانست. ترس، آدمها را احمق میکند.» فیلیوس: «من از او بهتر خواهم شد.»
ماریانا: «میدانم. اما نه برای این که به او ثابت کنی. برای خودت. برای این که بدانی قد مهم نیست. تنها چیزی که مهم است این است که تو بتوانی کارهایی بکنی که دیگران نمی توانند. پدرت نمی تواند. من می توانم. تو هم می توانی. و این را نه از من، از پدربزرگت، به ارث برده ای از ادوارد که هیچ وقت نگذاشت قدش جلوی طلسمش را بگیرد.» فیلیوس سرش را بلند کرد. گفت: «من از پدربزرگ بهتر خواهم شد.» ماریانا: «حتما. اما یادت باشد: بهتر شدن به معنی بلندتر شدن نیست. بهتر شدن یعنی عمیق تر شدن. طلسم عمیق تر، ذهن عمیق تر، نگاه عمیق تر. و تو از پایین، عمیق تر از هر کسی میبینی.»
این آخرین باری بود که فیلیوس از قدش گله کرد. بعد از آن شب، هر وقت کسی به قدش می خندید، او هم می خندید، نه از روی ناراحتی، از روی این که یاد گرفته بود خنده واقعی، بهترین طلسم دفاعی است. اما در خلوت، هنوز گاهی به حرف پدرش فکر میکرد.
۱۷ اکتبر ۱۹۶۹. فیلیوس یازده ساله شد. ماریانا کیک کوچکی پخت (با شوخی همیشگی: «قد کوتاه، کیک کوتاه»). در زدند. جغدی با نامه هاگوارتز روی پنجره نشست. تریستان نامه را باز کرد. خواند. سکوت کرد. بعد به فیلیوس نگاه کرد، نگاهی که آمیزه ای از غرور، ترس و حسادت بود. گفت: «پسرم، در هاگوارتز بچه ها از خانواده های اصیل زاده هستند. بعضی از آنها به تو خواهند خندید. بعضی از آنها به نام فلیتویک خواهند خندید. تحملش را داری؟»
فیلیوس چوبدستی را برداشت، چوبدستی ساخته اولیوندر، با هسته موی تک شاخ و چوب سرو، و کمی کوتاهتر از استاندارد («چون دست های مشتری، کوتاهتر از میانگین است»). به پدرش نگاه کرد و گفت: «پدر، من از شش سالگی به خاطر قد مسخره شده ام. به خاطر نام فلیتویک هم همین طور. به خاطر تبار گابلین هم. حالا دیگر حرف تازه ای برای خندیدن ندارند. پس یا ساکت می شوند، یا من می خندانمشان به طوری که دیگر نخواهند بخندند. برای تفریح.»
ماریانا خندید. تریستان ابرو بالا انداخت و گفت: «امیدوارم بدانی چه می کنی.» فیلیوس: «نمی دانم. اما یاد خواهم گرفت. مامان گفته بهتر شدن یعنی عمیق تر شدن. من در هاگوارتز عمیق می شوم.»
دوستان اشتباهی رخ داده. فلیتویک متولد حوالی سال 1900 هست (به طور دقیق معمولا میگن 1898).
ممنون از کاربر 🖤ایران🖤 که تذکر داد.
جالب بود . میشه از اسلاگهورن و مادام پامفری هم بزاری ؟
چشم حتما میزارم💖
مثل همیشه عالیییییی و قشنگ مثل گل لاله 💐
ممنونممممم عزیز🌷💕
استاد های هاگوارتز هم چه کودکی تاریکی داشتن....
به خاطر همینه که میگن زندگی سخت معمولا یه فرد موفق با پشتکار میسازه
بسیار عالی🍺🌲
ممنونم🌷
فقط یچیزی...
این قضیه خون گابلین شایعه ست یا واقعا بوده؟
دقیق متوجه نشدم
شایعه نیست واقعیه. میگن ماجرا به پدر پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگش بر میگرده (طبق گفته های خود رولینگ)
آها درسته ممنون✨
چه ژن و خون قویای هم بوده که بعد چند نسل مونده هنوز🚶♀
چقدر گناه داشت بیچاره
دلم براش سوخت
آره منم خیلی براش ناراحت شدم💔
کلا خانوادگی گناه داشتن💔💔
خودش، مادرش، پدربزرگش...
مطمئنی فیلیوس متولد ۱۹۵۸ ولی اگه این طور باشه فقط دو یال از لی لی و جیمز بزرگتره پس چطوری تو داستان استاد اوناست
دو تا روایت جداگونه براش وجود داره یکیش میگه فیلیوس متولد 1958 هست یکیش میگه 1900. ولی 1958 بیشتر تکرار شده بود و یجورایی معتبرتر هم بود به همین خاطر 1958 نوشتم.
از کجا میدونی فیلیوس معلم لیلی و جیمز بوده؟
توی کتاب هست
توی خاطره ی اسنیپ موقعی که اسنیپ از امتحان سمج برمیگرده برگه اش رو میده به فلیت ویک و بعد میاد بیرون
احتمالا. چون من الان حضور ذهن ندارم ولی طبق منابع 1958 و 1900 گفتن که به 1958 بیشتر تاکید شده بود. بازم اگه مطمئن بشم حتما ویرایش میزنم پست رو.
بی نظیر بود
ممنونمممم❤✨
خوشحالم که خوشت اومده 🌹
میگم یه سوال...
ادوارد پدربزرگ مادریش بود
بعد فامیلش فلیتویک بود
چطوری بابای فیلیوس هم فامیلش فلیتویک بود؟
مامان بابای فیلیوس فامیل بودن؟
ببخشید جواب داده بودم ولی نمیدونم چرا منتشر نشد الان دیدم شرمنده.
نه دیگه مادر رون ویزلی، در واقع اسمش مالی پریوت هست اما ما مالی ویزلی میگیم. اینم مثل همونه. با فامیلی شوهر صدا میشن.
نه خب... بابای مامانه چرا فامیلش فلیتویک بود؟
ممنونم!
به نکته ی جالبی اشاره کردی که من دقت نکرده بودم😂
میگردم ببینم چیزی پیدا میکنم در مورد یا نه. حتما بهت میگم
ممنون!!!