داستان دختری که تو یتیم خونه با تام ریدل دوست میشه وداستان اون در اسلیترین.
هوای لندن همیشه گرفته وافسرده کننده بود.مخصوصا اگه تازه پدرومادرتو از دست داده باشی وعمه ی عزیزت که تاهفته پیش باعشقش لوست میکرد بعد از گرفتن ثروت پدر ومادرت تو رو به سمت خونه جدیدت که اتفاقا یکی از یتیم خونه های گوشه لندن بود هدایت میکرد. هنوز از در زنگ زده که حروف یتیم خونه وولز رو نشون میدادند(یکی ازحروفoشل شده بود)رد نشده بود که بارون عصرگاهی شروع شده بود با سرعت خودشو به داخل رسوند ومنظر بود رئیس یتیم خونه به سراغش بیاد.گوشه سالن کوچک تو تاریکی وایساد وسعی میکرد خودشو تاجای ممکن کوچیک نشون میده.ساعت های اولی عصر بود وبچه ها بعد از فعالیت های روزانه وانجام تکالیفشون کم کم برای شام ودعای شبانگاهی آماده میشدند ومتوجه سایه تاریک گوشه سالن که کز کرده بود نشدند.بعد از زمانی که انگارقرن ها طول کشید بالاخره یه خانوم که تو اواخر دهه چهل سالگی بود به سمتش اومد. _تو آرورا گری هستی؟ دختر به موهای خاکستری زن ولباس شیک وکهنه زن زل زده بود. _نشنیدی چی گفتم یا احمقی چیزی هستی؟ _بل...بله. _بله خانوم.اینجا ادب رو باید رعایت کنی هرچند از چیزهایی که عمت گفت امیدی نمیشه بهت داشت.دنبالم بیا. _بله..خانم. _خوب شد. همونطور که به طرف راه پله های گوشه سالن میرفتن ادامه داد:من خانم ادینبور هستم مسئول اینجا.صبح رآس ساعت ۷سرو میشه اما باید ساعت۶:۳۰بیدارباشی وتختو مرتب کرده باشی وگرنه تنبیه میشی.ناهاربرای بچه های کوچیک ساعت ۱۲:۳۰وشام ساعت۷.چندسالته؟ _۸..خانم.
راهرو کم نور ونمور وبچه ها وقتی خانم ادینبور رو میدین وارد اتاقشون میشدن. _خوبه از هفته بعد مدرسرو شروع میکنی.زمان زیادی از سال رفته باید خودتو بهشون برسی.تاحالا مدرسه رفتی؟ _تو آکادمی درس میخوندم. _امیدوارم برامون دردسر درست نکنی.عمت کمک خوبی به خیریه ی ما کرده وازمون خواسته مواظبت باشیم. جلوی یه در قدیمی توقف کردن. اینجا خوابگاه دختراست اینجا میخوابی. یکی از دخترا فردا همه جارو بهت نشون میده و وضایفت رو بهت میگه. وبدون اینکه چیزی بگه رفت.آرورا به در قدیمی زل زد، قرار بود زندگی جدیدش از پس اون در شروع بشه.دلش برای عمارت واتاق قشنگش از همین الان تنگ شده بود.در رو باز کرد..... یه ماه از زندگی تو یتیم خونه میگذشت وآرورا از لحظه به لحظش متنفر شده بود.بچه های بیرحم بودند از همون روز اول تموم همون چنددست باقی مونده لباسشو گرفتن وبهش یه لباس کهنه وقدیمی دادند که به سختی اندازش بود.هرچند کتک ها وتمسخرها از فرداش شروع شده بود.انگار یکی از بچه ها شنیده رود خانم ادینبور به یکی. از پرستارها گفته بود دختر تازه وارد عجیب وغریب وترسناکه وشایعه ها از فرداش شد.باورش برای آرورا هنوز سخته که بچه های کوچیک چقدر میتونن سنگدل وخشن باشن.تموم بدنش از کتک اونا کبود شده بود وهیچکدوم از مسئول ها اهمیت نمیدادند.سیر کردن آن همه شکم سخت بود وغذا هرچند کم و بی مزه بود حداقل گرم بود.تو مدرسه حتی بدتر بود.بچه های یتیم تو مدرسه طرد شده بودند ومورد تمسخر ودلسوزی بقیه
.تنها لحظه قابل تحمل روز زنگ ناهار بود که میتونست فرارکنه به سمت کتابخونه کوچک مدرسه باچندتا قفسه کتاب پاره وپورش.اونجا با پسری همسن خودش آشنا شد که تو یتیم خونه زندگی میکرد.اسمش تام بود و کوچیکترین توجه ای به آرورا نمیکرد.اماتنها کسی بود که بهش عجیب وغریب نمیگفت واجازه میداد توسالن غذاخوری کنارش بشینه.آرورا کم کم متوجه شد بچه ها ازتام دوری میکنند وازش میترسن وچون آرورا به تام نزدیک بود کم کم از اون هم دورشدند وکمتر آزارش میدن.همچنین متوجه شد اتفاق عجیب وغریب زیادی مثل خودش اطراف تام میوفته.مثل اینکه موقع کتاب خوندن بدون لمس کاغذ کتابو ورق میزنه یا وقتی از دست بقیه عصبانی میشه شیشه ها میلرزن یا ترک میخورن. آن روز عصر، ارورا و تام روی زمین سرد کتابخانهی کوچک یتیمخانه نشسته بودند و یک کتاب کهنه را با هم ورق میزدند. هنوز آنقدر نزدیک نشده بودند که مثل حالا راحت با هم حرف بزنند، اما سکوت بینشان روز به روز کمتر آزاردهنده بود.تام نگاهی به ارورا انداخت و سپس با حرکتی کنترلشده، مداد روی میز را بدون لمس کردن، به سمت ارورا هل داد. تام منتظر نگاه کرد. ارورا به مداد خیره شد و بعد به چشمهای تام. او لحظهای مکث کرد، سپس انگشتش را نزدیک لبهی کتاب گرفت و همانطور که تام انجام داده بود، باعث شد کاغذ بدون تماس دست، ورق بخورد. ارورا با صدایی آرام گفت: من هم مثل توام. تام نگاهش را پایین انداخت و گوشهی لبش برای لحظهای کوتاه کش آمد. سکوت سنگینی بینشان حاکم شد که اینبار، بهجای فاصله، حسِ عجیبی از درک متقابل داشت.
یک سال بعد وقتی چراغهای راهرو خاموش میشد و صدای خروپف بچههای دیگر بلند میشد، تام با احتیاط از تختش پایین میآمد. او درِ اتاق ارورا را بیصدا باز میکرد. ارورا همیشه بیدار بود، نشسته روی تخت و به ماه خیره شده بود.یک شب، تام کنارش نشست و پاهایش را در تخت کوچک ارورا جمع کرد. ارورا به او تکیه داد و سرش را روی شانهی استخوانی تام گذاشت. _فکر میکنی بیرون از اینجا، دنیای دیگهای هست؟ ارورا با صدایی که به سختی شنیده میشد پرسید. تام نگاهش را به پنجره دوخت. _باید باشه، ارورا. این دنیا خیلی کوچیکه برای اون چیزی که توی سرمه. یه روزی… من اون دنیا رو پیدا میکنم، و تو رو هم با خودم میبرم. _فقط من؟ تام سرش را به سر ارورا تکیه داد. «توی اون دنیا، فقط من و تو هستیم. بقیه… بقیه فقط سیاهیان. تو تنها نوری هستی که من اجازه میدم کنارم باشه.» آنها زیر پتوهای زبر و نازک یتیمخانه، در آغوش هم مچاله میشدند. گرمای بدنِ دیگری تنها چیزی بود که به آنها اجازه میداد در آن جهنم سرد، به خواب بروند. تام همیشه دست ارورا را محکم میگرفت، انگار میترسید اگر رهایش کند، ارورا مثل یک رویا ناپدید شود.
یک شب بارانی، تام با چهرهای درهمرفته و عصبی وارد اتاق شد. او دوباره با یکی از بچهها درگیر شده بود و آثار خراشی روی صورتش بود. ارورا بدون هیچ سوالی، گوشهی تخت را کنار زد. تام دراز کشید و صورتش را در گردن ارورا پنهان کرد. _امروز دوباره بهم گفتن هیولا. تام زمزمه کرد. ارورا انگشتان کوچکش را لای موهای آشفته تام کشید. _ اونا فقط از چیزی که نمیفهمن میترسن، تام. تو هیولا نیستی… تو فقط… متفاوتی. و من خوشحالم که متفاوتی، چون اگه نبودی، شاید هیچوقت همو پیدا نمیکردیم. تام با صدای خفهای گفت: اگه یه روزی بهت صدمه بزنم چی؟ ارورا محکمتر او را بغل کرد. _من به تو اعتماد دارم. تنها کسی که بهش اعتماد دارم، تویی. تام چشماشو بست وسکوت کرد ولی یه چیزی تغییر کرده بود.این حرف تمام پایه های دنیای تام شد تا سال های متمادی.
اینم از پارت اول.میخواستم جزئیات بیشتری درمورد دوران یتیم خونه بنویسم اما میخوام سریعتر به دوران هاگوارتز وآشناییشون با آبراکسیوس مالفوی برسم.امیدوارم لذت برده باشید🪷
سلام من واقعاااا از داستانت خوشم اومد میشه لطفااا ادامه بدی؟ببخشید آخه حس میکنم از داستان خودم بهتره😞
جالب بود . به نظر میاد مثل داستان های دیگه نیست و ارزش خوندن رو داره . داستان منطقی بود ، جالب همراه با شخصیت پردازی خوب . من که خوشم اومد . مشتاق ادامه داستان هستم 💖
داستان جالبیه و به نظر میرسه قراره خوب و منطقی هم پیش بره
حتما ادامهاش رو بنویس
عالیی بود واقعا. با اینکه از آخرین باری که هری پاتر رو دیدم چند سالی گذشته فنفیکت رو به عنوان یه داستان دوست داشتم💕
ایده ش جالب بود !
و نحوه ی نوشتنت هم عالی
فن فیکشن قشنگی بود❤
خیلیییی عالییی بوددد خسته نباشییی بالاخره یه فن فیک جدیددد 🩵
همینجوری ادمه بدهههه چون از خیلی های دیگه بهتر مینویسییی✨🌸
سلام فن فیکت فوق العاده بود میخوام بگم دارم یه کر برای حمایت از نوینده های تستچی راه میندازم اینطوری که اول یه اسلاید میسازم که بچه ها نقد کنن داستانتو به همراه خودم و اونو پست میکنم تو جز اولین ها هستی اجازه میدی؟(البته نمیدونم کار میکنه یا نه)
نوع نوشتنت جالب بود اما یه مشکلی داشت اونم این بود که تام ریدل قادر به درک عشق نبود و کلا فلسفه داستانت غیر ممکنه بجز اون هم زودتر از حالت عادی بهم وابسته شدن مخصوصا تام که بنظرم اصلا نباید وابسته میشد و عشق یک طرفه منطقی تر بود
دوست عزیز این یه فن فیکه که با توجه به تفکرات نویسنده ساخته شده چه غلط چه درس
واکنش صادقانه پولی باز :
اشاره مستقیمی به عشق نداشت و هنوز هم اگر به شکل وابستگی و وسواس نمایش داده بشه میتونه با واقعیت همخوانی داشته باشه
بستگی داره به روندی که ادامه داستان طی میکنه
چی بگم