ژانر داستان : راز آلود ،تخیلی نویسنده اش هم خودم هستم و از کسی کپی نکردم
ژانویه سال ۱۹۷۸: اون روز اوایل کریسمس بود هر سال مادر و پدرمون برای من و خواهرم امیلی هر چیزی که دوست داشتیم برامون تهیه میکردن اما اینبار برای من و امیلی چیزی نگرفتن. اما به جاش ما رو به یه مغازه عروسک فروشی معروف اما قدیمی بردن که اونجا پر بود از عروسک های زیبا و قشنگ در هر اندازه ای کوچیک ، بزرگ و در شکل های مختلف . بعضی از عروسک ها شکل حیوانات بودن و بعضی ها شکل دختر بچه و بعضی هاشون هم شکل پسر بچه بودن من و امیلی خیلی اونجا رو دوست داشتیم توی مغازه با هم دیگه قدم میزدیم بعضی از عروسک ها رو برمیداشتیم باهاشون بازی میکردیم.
همینطور که نگاه به عروسک ها میکردیم صاحب عروسک فروشی که یه خانوم پیر و چروکیده بود با عصاش به ما نزدیک شد و گفت مثل اینکه این فرشته های کوچیک دنبال بهترین عروسک های من هستن. من و امیلی هم با لبخند بهش سلام کردیم و گفتیم بله خانوم مهربون ما دنبال عروسک های قشنگیم پدر و مادرمون ما رو اوردن تا از اینجا بهترین عروسک رو بخریم .
ناگهان اون پیرزن لبخند عجیبی زد و گفت پس که اینطور همراهم بیایید تا شما رو پیش عروسک های ببرم که خیلی قشنگتر از بقیه اینا هستن. من و امیلی هم چوم خیلی هیجان زده بودیم دنبالش رفتیم اما ای کاش هیچوقت نمیرفتیم چون این شروع ماجرای وحشتناک ماست. من و امیلی به سمت اتاقی زیر شیروانی رفتیم و عروسک های زیبایی رو در اونجا دیدیم که حتی از توی عروسک های مغازه هم زیبا تر بودن و از بین اون عروسک ها دو تا عروسک که دست در دست هم بودن رو برداشتیم که چیز عجیبش این بود که اون عروسک ها خیلی شبیه من و امیلی بودن انگار از روی ما کپی شده بودن.
با ذوق و شوق اونا رو برداشتیم اون پیرزن با حالت به ظاهر مهربون گفت اینا رو یه هدیه زیبا از من بدونید. من و امیلی هم ازش تشکر کردیم با پدر و مادرمون رفتیم به سمت خونمون. در شب اول کریسمس تنها اتفاق عجیبی که افتاد این بود که عروسک هایی که قبلا مادر و پدرمون برایمون خریده بود خراب میشدن بعضی هاشون کوک هاشون در میرفت و آواز نمیخوند بعضی هاشون هم چشماشون از کاسه در اومده بود خلاصه مثل این میموند که انگار یکی اونا رو خراب کرده. اما بعد از این شروع ماجرا های ما با عروسک های جدیدمون، من اغلب شب ها صدای امیلی رو از توی اتاقش میشنیدم که با عروسکش حرف میزد انگار که داره با یه آدم واقعی حرف میزد و هی بهش میگفت من نمیخوام تبدیل به عروسک بشم و وقتی صبح میشد چیزی از شب یادش نمیومد انگار که خواب دیده باشه چیزی یادش نیاد.
منم گاهی وقت ها شب ها موقعی خواب صدای ضعیف یک دختر بچه رو میشنیدم که توی گوشم میگفت من میخوام پیش خواهرم برم من رو ببر پیشش و وقتی بیدار میشدم اون صدا قطع میشد. این ها اتفاقات چندان خطرناکی نبودن تا اون شبی که ناگهان با صدای جیغ امیلی از خواب پریدم دویدم سمت اتاقش جدیدم که روی صورتش پر پنجه هایی هست که انگار یه گربه چنگش زده اونقدر ترسیدم که دویدم به پدر و مادرم گفتم اونا هم خیلی ترسیدن و بعد از اون شب من و امیلی رو توی یه اتاق گذاشتن اما این کار مانع اون اتفاق های عجیب و وحشتناک نشد و هر شب من و امیلی با صدای وحشتناکی که بهمون میگفتن شما هم مثل بقیه اون دخترا قربانی ما هستید بیدار میشدیم.
این اتفاق ها اونقدر ادامه پیدا کرد که یک روز تصمیم گرفتم به یکی از کشیش های کلیسا این موضوع رو بگم و کشیش هم تصمیم گرفت باهام بیاد به خونمون. پدر و مادرم با کشیش صحبت کردن و گفتن که گاهی وقت توی خونه صدای دویدن و خنده دختر بچه ها میشنون اما وقتی بیدار میشن اون صدا ها قطع میشه و گاهی هم روی بدنشون کبودی هایی رو میبینن که انگار یکی اونا رو زده درست مثل من و امیلی که هر روز روی دست ها و پاهامون کبود هایی به وجود میومد. من و امیلی رفتیم عروسک هامون رو آوردیم کشیش با دیدن اون عروسک ها وحشتی توی صورتش دیده شد و گفت توی این عروسک ها ارواحی خبیثه حبس شده که هدفشون گرفتن روح های دختربچه هاست و حبس کردنشون توی عروسک هاست. وقتی پدر و مادرم این حرف ها رو شنیدن تصمیم گرفتن این عروسک ها رو برگردوند به اون مغازه عروسک فروشی اما وقتی رفتن اونجا انگار هیچوقت اونجا عروسک فروشی نبوده چون اونجا آتیش گرفته بود و چند روز بعد هم شنیدیم که اون پیرزن خودش رو در ورودی شهر دار زده در حالی که چشماش از کاسه در اومده و دل و روده اش بیرون زده شده.
کشیش اون عروسک ها رو ازشون گرفت و برد به کلیسا و اونا رو در محفظه ایی که دورشون پر از صلیب بود حبس شده بودن نگهداری میکردن. بله دوستان از اون روز به بعد من و امیلی در امان بودیم و دیگه اون اتفاق های عجیب و وحشتناک رو ندیدیم تا اون روزی که امیلی ناگهانی غیبش زد و دیگه هیچوقت پیداش کردیم اما در یکی از شب ها یک کاغذ کوچولو کنار تختم دیدم که میگفت خواهر من توی عروسکم رفتم میشه هر روز بیایی برام دعا کنی. اون نامه باعث شد گریه شدیدی کنم چون روح خواهرم برای همیشه توی اون عروسک رفته بود و حبس شده بود. از اون شب به بعد هر روز برای دیدن عروسک ها به کلیسا میرفتم دعا میکردم و از خدا میخواستم خواهرم رو برگردونه و برمیگشتم به خونه. اما در یک که مثل همیشه خونه تنها بودم در حال خواندن کتابم بودم یکی از عروسک هام تکون خورد بلند شدم که درستش کنم یهو دست سردی روی شونه هام حس کردم که بهم گفت بیا من بریم خواهری و وقتی برگشتم ..............
پارت بعد لطفااا
این تک پارتی بود عزیزم اگه بشه داستان های جدید دیگه میسازم