سلام به همتون امیدوارم حالتون خوب باشه✨🤝🌱
معمولا در داستان ها پسرها عاشق میشوند اما داستان من با همه فرق دارد. من عاشق شدم. وبرای شروع اولین عشق تجربه جالبی نبود چون یکطرفه بود…
یک روز عالی دیگر هم شروع شد امروز بعد از مدرسه به کلاس ریاضی میروم و ویلیام هم حضور دارد . پسری که حاضرم جانم را فدایش کنم تا فقط نگاهم کند. مثل همیشه نیم ساعت زود تر امدم به کلاس تا بتوانم کنار ویلیام بشینم. ویلیام امد بی توجه به من نشست کنارم . حتی نگاهم نکرد مثل اینکه من مجسمه ای باشم. ترجیح میدهم تحمل کنم ولی او فقط باشد
مثل همیشه عادتش را تکرار میکرد خودکار آبی را برداشت و در دهانش گذاشت و با لب هایش با ان بازی میکرد . محو نگاه کردنش بودم ولی من برای او مجسمه ای بیش نبودم. کاش میتوانستم تا ابد زمان را نگه دارم . فقط من و ویلیام … کاش میشد او هم مرا بخواهد.
زمان کلاس داشت تمام میشد و من تمام مدت فقط محو نگاه کردن ویلیام بودم . باید کاری میکردم دیگر تحملی برایم باقی نمانده بود. تا درگیر گذاشتن وسایلش در کیفش بود آرام و بدون جلب توجه خودکار هایش رابرداشتم. همه آبی بودند. رنگ مورد علاقه او. سریع خودکار هارا در کیفم گذاشتم و خوشبختانه ویلیام متوجه نشد.
تمام راه خانه را حسرت میخوردم… برای شخصی که مال من نبود… چرا من انتخابش نبودم؟یعنی او عاشق بود؟یا من برایش کافی نبودم؟ اصلن متوجه راه و زمان نبودم و دیدم جلوی در خانه هستم. وارد شدم و هیچ کس خانه نبود . به اتاقم رفتم. نشستم روی تختم و به زمین خیره شدم به خودم که امدم دیدم گونه هایم خیس است. دلیل همه ی این ها فقط یک نفر بود!ویلیام! یادم به خودکار هایی که ویلیام با لب هایش با آن ها بازی میکرد افتاد . خودکار ها را دراوردم و به آن ها خیره شدم. دلم میخواست ویلیام مال من باشد. شروع کردم به خوردن خودکار ها همگی ابی بودند.
به خودم که امدم دیدم غروب شده است بابا آمده بود، پرسید:چرا لب هایت آبی است؟ و در جواب او گفتم:چون او همیشه ابی دوست دارد…..
چیزه سلوم میشه ما باهم دیگه پارت دوی اینو بنویسیم؟اگه میشه فالوم کن تو پیوی میگم بهت چجوری ادامه بدیم اگه نه که هر جور دوست داری