ايزابل تازه با برادرش دعوا كرده بود و به خلوت نياز داشت . چون كه هم خونه بودن مجبور شد كه براي يكي دو روز به كلبه ي كوچيك توي جنگل بره جنگل قشنگي بود ولي فقط توي روز ايزابل وقتي كه ميخواست بخوابه نگاه يكي رو حس ميكرد براي اينكه تنها باشه گوشيش رو خاموش كرده بود و توي اون مدت خودش رو با كتاب هاش سرگرم كرده بود ( دينگ دينگ دينگ ) ساعت ٣:١٧ دقيقه ي شب از گوشيش خاموشش صدا اومد اول فكر كرد كه توهم زده ، ولي دوباره اين اتفاق افتاد روي صفحه نوشته شده بود : نگاه … نكن … ولي به شكل عجيبي هيچ شماره اي وجود نداشت
اون باورش نميشد كه چرا يكي بايد به گوشي خاموشش پيام بده انقدر ترسيده بود كه صداي قلبش رو ميشنيد وقتي بلاخره عزمش رو جزم كه كه به پشت سرش نگاه كنه يه پيام ديگه اومد : خيلي دير شده 😂 ايزابل دستش رو روي دهنش گذاشت تا نفسش صدا نده ، صداي قدم هاي يكي رو حس ميكرد كه داشت نزديك ميشد ولي جرعت برگشتن به عقب رو نداشت … صداي قدم ها همينطور داشت سريع تر و نزديك تر ميشد و انگار يه بچه داشت باهاش قايم باشك بازي مي كرد ، صداي جير جير زمين مثل ثانيه شمار عمل ميكرد صدا قطع شد و سكوت كل خونه رو در بر گرفت صداي نفس كشيدن يكي كه نفس نفس زده رو ميشنيد كه نزديك گوشش بود و سعي داشت خندش رو كنترل كنه * اومدم كتت رو پس بدم ايزابل . كت ؟ من كتم رو به كسي ندادم … توي يك لحظه همه چيز يادش افتاد تصادف ، كت ، پسر بچه ، گوزن …
وقتي ايزابل داشت به خونش برميگشت تا از برادرش معذرت خواهي كنه يه پسر بچه رو ديد كه توي بارون يخ ميزد و هوديش كاملا خيس بود پياده شد تا كمكش كنه و والدينشو پيدا كنه ولي اثري از ادم ديگه اي اون اطراف نبود بهش كت خودش رو داد چون لباس زيادي با خودش نياورده بود و قرار شد تا ايستگاه پليس ببرش تا پدر و مادرش رو پيدا كنن پسر دقيقا پشت صندلي ايزابل نشسته بود و قيافش معلوم نبود ايزابل كنجكاو بود پس سعي كرد از توي اينه قيافه ي پسر رو ببينه يه زمزمه ي اروم * نگاه نكن …
- چيزي گفتي ؟ سرش رو بيشتر خم كرد * پشت سرت رو نگاه نكن صداي پسر عصباني بود ولي ايزابل توجهي نكرد - باشه ، حالت خوبه ؟ وقتي جلوش رو نگاه كرد يه گوزن ديد و كنترل ماشين رو از دست داد توي شك بزرگي رفت و براي يك لحظه ذهنش كاملا قفل شد و براي اينكه به حيوون بيچاره نزنه فرمون رو سريع چرخوند و خورد به درخت ، در حالي كه پسر بچه بايد اسيب ميديد از اون پشت به ايزابل نگاه كرد* گفتم كه پشت سرت رو نگاه نكن ايزابل 😂
ايزابل در اخر نتونست قيافه ي پسر رو ببينه و همينطور نتونست از برادرش عذرخواهي كنه ولي تمام لحظه هاي اخر زندگيش صداي خنده ي پسر بچه رو ميشنيد …
خیلی خوب بود بیشتر بزار
اگر باز هم بنويسم حتما ❤