ناظر این پست چیز بدی نداره پس دلیلی برای رد کردن هم نداره.
سرم رو گذاشتم روی میز و کمی به حرف هایی که زدم فکر کردم. توی حال خودم بودم که شخصی صدام کرد. سرم رو از روی میز برداشتم و بهش نگاه کردم. اوه نه از همین میترسیدم. اون برونو بود. برونو کاراملی یکی از فامیل هامون هستش. و البته د.و.س.ت پ.س.ر سابقم. یادمه اوایل تابستون با یه دختره تو کافه دیدمش. برای همین باهاش کات کردم. با اخم بهش نگاه کردم و گفتم:«تو اینجا چکار میکنی؟ نرفتی پیش د.و.س.ت د.خ.ت.ر.ت؟ ها؟ ازت متنفرم میفهمی؟» بعد قطره اشکی از چشمام سرازیر شد. وقتی اشکم رو دید گفت:«خودت میدونی هنوز من رو د.و.س.ت داری.» اومد پیشم نشست و گفت:«امشب بیا جنگل ممنوعه. می خوام باهات حرف بزنم.» «نمیام» «میای» بعد اشکم رو پاک کرد و ادامه داد:«هنوز دَرسِت خوبه؟» لبخندی زدم و گفتم:«آره» اون هم لبخند زد و سرش رو انداخت پایین. مک گونگال وارد کلاس شد.
مک گونگال وارد کلاس شد و گفت:«سلام به دوره اولی های عزیز. ( و همون چیزایی که داخل کتاب بود) شما باید امروز باید جعبه رو تبدیل به پر کنید.» همه دست به کار شدن ولی فقط دو نفر موفق شدند. یکی من و یکی اون گرنجر م.ش.ن.گ. آخه چرا باید کسی مثل اون انقدر خوب جادو کنه؟ کلاس تموم شد و من به سمت سرسرا رفتم تا ناهار بخورم. رفتم تنها نشستم چون با همه قهر بودم. همینجور تو حال خودم بودم که دراکو اومد پیشم نشست. بهش گفتم:«داری چیکار میکنی؟ پاشو برو پیش رئیس اِت بشین.» بهم نگاه کرد و گفت:«چه رئیسی؟ اون فقط یه د.و.س.ت معمولیه. هردوتامون هم از این د.و.س.ت.ی ناراحتیم. چون باباهامون میگن باید د.وس.ت بشیم. ولی من تو رو بیشتر د.و.س.ت دارم. راستی برونو باهات چیکار داشت؟ چرا تو کلاس پیشت نشست؟»
کمی با تعجب بهش نگاه کردم. یعنی کل کلاس هواسش به من بوده؟ با بی حوصلگی گفتم:«بابا اون د.و.س.ت پ.س.ر سابقمه که اوایل تابستون باهاش کات کردم. حالا اومده برای پ.ا.چ.ه. خ.و.ا.ر.ی . بعد اینکه پیشم نشست برای این بود که جای خالی نبود. وایسا ببینم تو اونو از کجا میشناسیش؟» مِن مِن کنان گفت:«خب.. میدونی.. چیزه.. اون یکی از د.و.س.ت.ا.ی صمیمیمه. بعد از کلاس اومد بهم گفت با تو قرار داره. رفتی پیشش می خوای بهش چی بگی؟» با آهی گفتم:«می خوام برای همیشه باش کات کنم. البته بعد از التماس کردنش.» و بعد هردوتامون باهم خندیدیم. بعد از ناهار رفتیم سر کلاس پروفسور اسنیپ. من و دراکو پیش هم نشستیم. نمیدونم چرا علاقه خیلی زیادی به معجون سازی پیدا کردم. نمیدونم. برونو از اول تا آخر کلاس هواسش به من بود. فکر کنم برای اینکه پیش دراکو نشستم بهم حسودیش شده. وقتی کلاس تموم شد پروفسور اسنیپ من و دراکو رو صدا زد و گفت تو کلاس بمونیم. یعنی چی کارمون داشت؟ همه بچه ها رفتند و فقط من و دراکو موندیم. رفتیم سر میز پروفسور اسنیپ تا ببینیم چی کارمون داره. اون نشست روی صندلی و بهمون نگاه کرد و گفت:«خانم کاراملی و آقای مالفوی. شما دوتا از این به بعد میشید مامور مخفی من. یعنی اینکه باید پاتر رو زیر نظر داشته باشید و هر رفتار مشکوکی دیدید به من خبر بدید. من هم بهتون توی درس کمک میکنم و سر کلاس هواتونو دارم نظرتون چیه؟» من و دراکو با لبخند و همزمان گفتیم:«بله پروفسور.» (بچه ها این سکانس توی فیلم و کتاب نبود و خودم به داستان اضافه کردم)
وقتی از کلاس رفتیم بیرون من به دراکو گفتم:«اسنیپ زیادی مهربون نشده بود؟» دراکو گفت:«آره. به نظرم یه چیزی مشکوکه.» و من هم باهاش موافقت کردم. این کلاس آخرین کلاسمون برای امروز بود پس رفتیم به سالن اسلیترین. همه بچه ها اونجا بودند و با هم حرف میزند. حتی سارا و برونو هم اونجا بودند. الان اسلیترینی ها تلاش میکنند تا اکیپ جمع کنند و گریفیندوری ها رو مسخره کنند. به نظر من آدم نباید وقتش رو برای اونا هدر بده. رفتم توی اتاقم و یک هودی و شلوار سفید پوشیدم. راستش من علاقه زیادی به هودی دارم. نمیدونم چرا. تا هوا تاریک بشه صبر کردم و وقتی هوا تاریک شد به جنگل ممنوعه رفتم و روی همون تخته سنگ دیشبیه نشستم. برونو نیومده بود. همینجور تو حال خودم بودم که یهو سرم شروع به تیر کشیدن کرد و همون صدای دیشب تو سرم شروع به حرف زدن کرد:«ویکتوریا. ویکتوریا دخترم. دلم برات تنگ شده. برگرد پیشم. برگرد.» و باز هم جیغ کشیدم. وقتی به خودم اومدم دیدم برونو پشت سرم ایستاده و با نگرانی بهم نگاه میکنه. اومد پیشم نشست و گفت:«چیزی شده؟ چرا جیغ کشیدی؟» نفس نفس زنان گفتم:«نه. چیزی نشده. راستی چیکارم داشتی؟» جلوی پاهام زانو زد و گفت:«توروخدا منو ببخش. من بدون تو نمی تونم دووم بیارم. هرچی بخوای بهت میدم. فقط منو ببخش.» کمی بهش نگاه کردم و گفتم:«میتونی قلبمو بهم پس بدی؟»
«چی؟ قلبتو؟» با گریه گفتم:«آره قلبمو. توی این چند ماه تابستون من بد ترین روزای عمرمو سپری کردم. هر شب گریه میکردم. من تورو بیشتر از هر کسی د.و.س.ت. داشتم. اما تو از پیشت بهم خنجر زدی( ناظر جون این چیز بدی نداره و فقط یه ضرب المثل هستش). حتی امروز سر کلاس مک گونگال بهم نگفتی که با اون دختره هیچ ر.ا.ب.ط.ه ای نداری. ولی ازت ممنونم. چون بهم یاد دادی هیچ وقت ع.ا.ش.ق نشم. به خواطر تو قلب من از سنگ شد. از سنگ میفهمی؟ سنگ!!» ( کلمات آخر رو با ج.ی.غ گفته) بعد بدو بدو به مدرسه برگشتم. وقتی رفتم داخل مدرسه به سمت سالن اسلیترین حرکت کردم و به داخل اتاقم رفتم. خودم رو پرت کردم روی تخت و شروع کردم به گریه کردن و همونطوری خوابیدم.
و صبح باز هم با همون صدا از خواب بیدار شدم. درام رو پوشیدم و کتاب های مربوطه رو برداشتم و به سرسرا رفتم. نشستم و سرم رو گذاشتم رو میز. جغد ها نامه ها رو آوردند. نامه من هم آوردند. نامه من از طرف یکی از دوستام بود. میدونستم نباید پیش بقیه بخونمش. پس از سرسرا رفتم بیرون. رفتم توی حیات و زیر یک درخت نشستم و نامه رو باز کردم. «سلام ویکتوریا. امیدوارم حالت خوب باشه. خواستم بهت بگم که پدرم گفته رفتار خانواده مالفوی خیلی عجیب شده. میگه همش دارن با یک دختر بچه تلفنی حرف میزنن و ازش دستور میگیرند. فکر کردم باید بهت بگم. راستی بابام داره یه کاری میکنه بیام هاگوارتز. دیگه تنها نمیشی. بهترین دوست تو آلاندا آرکانی»
به نظرم یه چیزی عجیب میومد. هم دراکو از سارا دستور میگرفت،هم خانوادش. پس شروع کردم به تعقیب کردن دراکو و سارا. البته باید پاتر رو هم تعقیب میکردم. فلش بک به یک هفته قبل از کریسمس: خیلی خوشحال بودم چون بالاخره قرار بود برای چند روز از شر م.ز.ا.ح.م های هاگوارتز خلاص بشم. رفتم به سرسرا تا صبحانه بخورم که جغدی نامه ای برام آورد. نامه رو باز کردم و خوندمش. نزدیک بود از ناراحتی گریه کنم. نامه از طرف پدرم بود. توش نوشته بود که برام وقت ندارند و من باید برای کریسمس به عنوان د.و.س.ت د.خ.ت.ر دراکو به عمارت شون برم. نامه رو مچاله کردم و از سرسرا رفتم بیرون. با ناراحتی و عصبانیت داشتم میرفتم که دراکو رو دیدم. همون لحظه قطره اشکی از چشمام سرازیر شد. نامه رو نداشتم زمین و دوان دوان از کنارش رد شدم. از زبان دراکو: داشتم میرفتم به سرسرا تا صبحانه بخورم که ویکتوریا رو دیدم. بهش لبخن زدم اما اون بهم محل نداد. یک لحظه عصبانی شدم ولی وقتی اشک ریخت دلم ریخت پایین. بعد از دیدن من دوان دوان از کنارم رد شد. یعنی چش شده بود؟ وقتی که داشت میرفت چیزی رو انداخت زمین. یه کاغذ مچاله شده بود. رفتم و بازش کردم و خوندمش. پس قراره برای کریسمس بیاد عمارت ما. ولی چرا مادر و پدرش براش وقت ندارن؟ یعنی چی شده؟
هنوز از زبان دراکو: دلم برای ویکتوریا سوخت. خب حتما با خوندن این نامه خیلی دلش شکسته. برای همین رفتم به خوابگاه ولی اونجا نبود. رفتم جنگل ممنوعه. چون هروقت حالش بد میشد می رفت اونجا. دیدم روی تخته سنگ همیشگیش نشسته. رفتم پیشش نشستم. از زبان ویکتوریا: رفتم جنگل ممنوعه و روی تخته سنگ همیشگیم نشستم. بعد از چند دقیقه دراکو هم اومد و پیشم نشست. فکر کنم اون نامه رو خونده بود. بهم گفت:«خوبی؟» گفتم:«خب... راستش... نه» «میدونم خیلی ناراحتی ولی خب شاید یه دلیلی برای این کارشون دارن. بجاش خونه ما خیلی بهت خوش میگذره.» «حداقل میتونستن تو همون نامه بهم بگن.» فلش بک به روز قبل کریسمس: با ناراحتی وسایلم رو جمع کردم تا به عمارت مالفوی ها برم. یه بلیز و دامن مشکی از بهتری پارچه کشور( باشه حالا نمی خواد پز بدی😒)پوشیدم. مو هام رو دورم ریختم و یک انگشتر و گردبند و گوشواره با سنگ زمرد انداختم تا لوسیوس مالفوی بفهمه از یه خانواده اشرافم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)