توی اون شهر دور افتاده و عجیب، هر وقت که بارون میومد جون یک آدم بیگناه گرفته میشد. هیچکس دلیل این اتفاق رو نمیدونست. هیچکس نمیدونست که آیا این یک نفرینه یا یک چیز بدتر...
بزرگان شهر همیشه میگفتند:«هیچوقت موقع بارش باران از خونه بیرون نیاید». اما فین که پسری کنجکاو بود، تصمیم گرفت از این حرف سرپیچی کنه و وقتی که بارون بعدی اومد، از خونه بره بیرون.
در روز سه شنبه، هنگامی که بارون شروع به باریدن کرد، فین از خونه اومد بیرون. شهر به شدت خلوت بود؛ و همین جو رو کمی ترسناک و نگران کننده میکرد. فین همینجوری داشت به گشت و گذار ادامه میداد تا اینکه...
تا اینکه متوجه شد کسی از دور داره به آرومی به سمتش میاد. وقتی اون شخص کمی نزدیک تر شد، فین متوجه نکته ای به شدت ترسناک شد: آن مرد، هیچ صورتی نداشت! فین چندین بار پلک زد، فکر میکرد که همه ی اینها یک توهم مسخره باشد، اما همه چیز واقعی بود. مرد به نزدیک شدن ادامه داد. با وجود اینکه هیچ دهنی برای حرف زدن نداشت، فین تونست این صدا رو از اون مرد بشنوه «آه... چه هوا ی خوبی...» صدای مرد به شدت خش دار و ترسناک بود.
خوشبختانه، فین به موقع متوجه اون مرد شد و موفق شد به موقع فرار کنه. ولی با این حال، اون دیگه هیچوقت اون آدم سابق نشد... شاید اگه تسلیم میشد و فرار نمیکرد، بهتر بود...
نظرات بازدیدکنندگان (0)