امیدوارم لذت ببرید...
{هی رفیق!این رسم رفاقت بین ما نبود!بود؟!}estp
* اگه بد شد ببخشید چون من توی اول شخص نوشتن تازه کارم ...* گردنبد را با خوشحالی قبول کردم ،شاید کمی میتوانستم اینگونه چهار سال آینده را تحمل کنم ،با پدرم ،سیریوس بلک به سمت کوچه ی دیاگون_ که از آن به دلایلی متنفرم _ می رویم،پدرم با معجون تغییر چهره چهره ی خود را تغییر داده است تا مبادا ماموران وزارت خانه او را بیابند و با خود ببرند و من هم چاقوی جیبی کوچکم را از جیب کت چرمم بیرون آوردم و مهر روی نامه ی هاگوارتزم را پاره کردم و برگه را در آوردم ،در ابتدا گفته شده بود که من یک جادوگرم و به هاگوارتز دعوت شده ام و میتوانم حیوان خانگی و موارد دیگر با خود ببرم بعد گفته بود برخی چیز ها را برای رفتن به هاگوارتز باید داشته باشم ،چیز هایی نظیر چوب دستی،دیگ معجون سازی،کتاب های درسی،چند دست ردا و چیز های دیگری که چندان از آنان چیزی نمیدانم ، وایسا ،چرا جارو جزو این موارد نیست؟همین سوال را نیز از پدرم پرسیدم " پدر،چرا توی لیست جارو رو نگفته؟" سیریوس نگاهش را به من داد و نیشخندی زد" شاید چون میدونن سال اولی ها قابل اعتماد نیستن میزنن دست و پاشون رو میشکونن برای همین آوردن جارو رو برای سال اول ممنوع کردن ." سپس چشمکی زد و گفت" اما این دلیل نمیشه که تو جارو نداشته باشی!" سپس برگه را از دستم گرفت و شروع کرد به خواندن لیست:" خب ،من میرم دیگ و کتابات رو بگیرم ،تو برو چوب دستی و ردات رو بگیر ." سپس مکثی کرد و سرش را بالا آورد و به من نگریست" اوم حیوون خونگی میخوای ؟" سوال ناگهانی ای است ،حیوان خانگی میخواهم؟؟نه نیازی نیست ،فقط بار اضافه است " اوم نه..." او حتی نگزاشت حرفم تمام شود جوری جوابم را داد که با خودم گفتم نکند از قبل جوابم را میدانسته؟
" جغد؟"" نه، بابا آنه رو دارم." او وقتی دید من بی خیال نمیشوم باشه ای گفت و بعد رفت ،پس الان من باید چه کنم؟آه بله ،باید به مغازه ی چوب دستی فروشی آقای اولیوندر بروم تا چوب دستی ام را بگیرم ،به سمت مغازه رفتم ،در کمال تعجب هنگامی که وارد آنجا شدم دو نفر از اعضای ۱۶ برگزیده را دیدم ،رودیوس و ملودی هامر ،یا بهتر است بگویم istjوestj،اما آن دو ذره ای به من اعتنا نکردند و خب ، منطقی است ،من و پدر از زمان مرگ لیلی و جیمز پاتر و یتیم شدن هری پاتر در تلاش برای پنهان شدن از دید عموم هستیم پس عادی است که این دو اصیل زاده مرا نشناسند ،من سعی کردم توجهی نکنم و به سمت پیشخوان رفتم " سلام آقای اولیوندر!احتمالا همونجور که حدس زدید من اومدم تا مثل تمام بچه های ۱۱ ساله چوب دستی بگیرم ..." آقای اولیوندر که تا آن زمان مشغول توضیح دادن چوب دستی های دو برگزیده بود با صدای من تازه فهمید شخص دیگری نیز در مغازه است " سلام دوشیزه ی جوان!قبل از هر چیزی اسمتون؟" " آرورا،آرورا بلک" با شنیدن نام خانوادگی من کمی رنگ از رخش پرید و دو برگزیده که به نظر متوجه این تغییر در چهره ی آقای اولیوندر شده بودند با کنجکاوی به من نگاه میکردند ،آقای اولیوندر آهی کشید و گفت " پس ..تو دختر سیریوسی درسته؟یادش به خیر ،اون هم همین جسارت رو داشت ...خب همین جا منتظر بمون تا چوب دستی هایی که فکر میکنم مناسبت باشن رو بیارم ،او رفت و دو برگزیده هنوز به من خیره بودند تا اینکه estjرو به من کرد دستش را برای دست دادن جلو آورد و گفت :" آم،سلام!من ملودی هامر هستم و اینم برادرم رودیوس هامر عه* رودیوس سلام ریزی داد* ،تو ...یعنی تو واقعا دختر یه بلکی؟ولی من شنیده بودم اونا نسلشون از بین رفته!آخه ...فقط بلاتریکس لسترنج و نارسیسا مالفوی و دایان برایان از اون نسل زنده مونده بودن ..."
نگزاشتم حرفش تمام شود و حرفش را کامل کردم " البته آندروما بلک و سیریوس بلک هم زنده هستن، فقط اسمشون از شجره نامه حذف شده همین ...،اوه !یادم رفت خودم رو معرفی کنم!من آرورا شارلوت بلک هستم!از آشنایی باهاتون خوشبختم!" سپس دستش را گرفتم ،در همین حوالی آقای اولیوندر آمد و کار آن دو برگزیده را تمام کرد و آنان پس از خداحافظی از من و آقای اولیوندر رفتند ،آقای اولیوندر یک جعبه ی نچندان قدیمی را روبروی من روی پیشخوان گزاشت "چوب درخت گردو ،ریشه ی سرخس سخنگو ،۲۱ سانتی متر طول،دوشیزه بلک امتحانش کنید ببینیم مناسب است یا نه " جعبه را برداشته و باز کردم ،زیبا است ،چوبدستی را در دستم گرفتم و چرخش کوچکی به آن دادم ،ناگهان گل های زیبایی که در کنار پنجره گزاشته شده بودند شروع به رشد کردند ،آقای اولیوندر نخست لبخندی زد" دوشیزه بلک ،اون شما رو انتخاب کرده" که اینطور ،گالیون ها را پرداخت کردم و بیرون رفتم ،اکنون باید به سمت ردا فروشی خانوم مالکین میرفتم اما قبل از رفتن حواسم به دکه ی خوراکی فروشی قدیمی ای جلب شد ،ضرری ندارد که کمی خوراکی با باقی مانده ی پولم برای خودم بگیرم مگر نه؟قطعا در قطار گرسنه خواهم شد!پس وارد دکه ی کوچک با تابلوی قرمز رنگ شدم و زنی قد بلند را پشت پیشخوان دیدم ،سلامی کردم و به سمت خوراکی ها رفتم تا آنچه میخواستم را انتخاب کنم،آبنبات های ناتی باتی با طعم همه چیز؟چرا که نه!ژله های گرد با طرح چشم؟جالب است ،پس کمی هم از آن برداشتم ،کوکی های زنجبیلی با تزیینات زیبا ؟قطعا!برای اتمام کار تخته شکلات سخنگویی را هم برداشتم و روی پیشخوان گزاشتم ،"دوشیزه ی جوان میشه ۱۵ گالیون" باشه ای گفتم و پول آن را نیز پرداخت کردم ،سپس از دکه بیرون آمدم و این دفعه جدی جدی به سمت ردا فروشی خانم مالکین رفتم ،در راه برای بار دوم رودیوس را دیدم که داشت باز میگشت و من با او نیز گفتگوی کوتاهی داشتم ،در نهایت به مغازه رسیدم و در را گشودم ،مغازه شلوغ بود و در این تردیدی نبود ،یک راست سمت پیشخوان رفتم و خانم مالکین اندازه هایم را گرفت تا ردایم را آماده کند و پس از مدتی گالیون هارا پرداخت و از مغازه بیرون رفتم ،سیریوس آنجا بود و ما به خانه برگشتیم تا فردا برای خداحافظی حاضر شویم.،من هم سریعا به تخت خوابم پناه بردم
شترققققق! هنگامی که آب سرد بر روی سرم فرو ریخت با شدت از جا پریدم ،"اینجا چه خبره؟دمنتور ها حمله کرده ان؟یا اژدهای سرخ آزاد شده؟"سیریوس قهقه ی بلندی سر داد و رو به من گفت " دختر توهم زدی؟چیزی نیست که شلغم بابا!فقط صبح شده تا پنج دقیقه دیگه راه نیافتیم به قطار نمیرسیم ها!البته اگه به من بود فرقی برام نداشت که تو همون روز اول از قوانین سرپیچی کنم اما خب _" وایسا فقط پنج دقیقه وقت داریم ؟به سرعت بابا رو در حالی که حرف میزد به بیرون هل دادم و درو روش بستم ،بعد رفتم سمت کمدم ، پلیور قرمز با شلوار مشکی رنگی را برداشتم ،گردنبندی که بابا به من داده بود را نیز فراموش نمیکنم و به گردنم می اندازم،جوراب های رنگین کمانی ام را هول هولکی میپوشم و قفس آنه_ جغد قهوه ای رنگم را برمیدارم و از اتاق بیرون می روم ،بعد به یاد می آورم که عینکم را جا گزاشته ام و مجبور میشوم باز گردم و عینکم را از روی میز بردارم،سپس به همراه سیریوس بعد از ۲۰ دقیقه ی طاقت فرسا به ایستگاه قطار میرسیم _ خب شلغم بابا!بلاخره این روز هم رسید و تو هم به هاگوارتز میری،دلم برات تنگ میشه،یادت نره برام نامه بنویسیا!بلاخره این پیرمرد هم دلش تنگ میشه دیگه.... + بابا!ایش اذیت نکن دیگه!باشه ،نامه برات مینویسم اما تو هم باید جواب بدیاا!خداحافظ ،کریسمس میبینمت! _ کریسمس میبینمت شلغم بابا!خدانگهدار! چرخ دستی را از او میگیرم و به سمت وسط فاصله ی بین سکوی۹و سکوی ۱۰ میدوم ،هنگامی که نزدیک سکو میشوم چشم هایم را میبندم و در کمال تعجب واقعا از میان دیوار رد میشوم،چه صحنه ی زیبایی ،گویی باید اکنون منتظر قطار باشم..
خاندان لوتوس ،آنچه اتفاق افتاد اصلا از تعامل با دیگران خوشش نمیامد اما چاره ای جز این نداشت که سیر تا پیاز قضیه را برای خواهرش ویکتوریا لوتوس*entj*و لوییز لوتوس* entp* بیان کند ،آنها برنامه های زیادی داشتند ،اتاق زیر شیروانی اتاقی بود که آنان در آن مستقر بودند،و آن اتاق پنجره ی نسبتا کوچکی داشت ،درست بود که کوچک بود اما در حدی بود که آنان از آن رد شوند ،تنها راه مستقیم رفتن به انباری هم همین بود ،البته تا قبل از لو رفتن رازشان توسط نامادری،وقتی رامونا یک بار لیزا را دید بود که با استفاده از طنابی _ که لوییز از اتاق پدرشان کش رفته بود _ از پنجره بیرون میرود این را به مادرش گفت و آن زن نیز کلید انباری را بر داشته بود ،بدبختانه یا خوشبختانه لوییز یک راه برای رفتن به اتاق نامادری بلد بود و این یک امتیاز مثبت برای آنان بود .. _ اه entp مطمئنی راه رو درست داریم میریم ؟ +من همیشه مطمئنم!یکم دیگه بریم میرسیم ! ×لیزا !لوییز !بس کنید!ممکنه صدامون رو بشنون... *اه ،لوییز؟ + چیه خب؟ رسیدیم دیگه! شما شاهد مکالمه ی موجود میان این چهار نوجوان جادوگر بودید ،اتاق آنها یک کانال کولر داشت که خیلی وقت بود از آن استفاده نمیشد ،اگر این کانال کولر را ادامه میدادید میفهمیدید که این کانال کولر کل خانه است ،پس به تمام اتاق ها راه دارد ،که شامل اتاق نامادری هم میشود
تمام این مدت entpاینگونه از اتاق پدر ،رامونا و نامادریشان وسیله بر میداشت ،کانال کولر نسبتا تنگ بود و آنان باید به صورت متوالی و پشت سر هم میرفتند ،نقشه ی کامل نحوه ی فرارشان را از قبل کشیده بودند و اگر اکنون لو میرفتند باید رویای جادوگر شدن را به گ*ور میبردند آنها اکنون به اتاق اول رسیده بودند ،اتاق رامونا ،که خداروشکر حضور نداشت ،دلیل هم داشت ،آن خانواده به بهانه ی خرید بیرون رفته بودند اما تمام این نوجوانان میدانستند آنان به کوچه ی دیاگون رفته اند ،ویکتوریا *entj* پیش قدم شد و دریچه را بر داشت ،سپس پایین پرید ،ارتفاع کانال کولر تا زمین زیاد بود و باعث شد صدای زمین خوردن entjخانه را پر کند ،آنها شانس آورده بودند که جز آنها کسی خانه نبود _ البته به جز مادربزرگ رامونا _ آن عجو*زه که فکر میکرد جادوگر ها نح*س هستند ،خوشبختانه گوش هایش تا حدودی سنگین بود وگرنه تا الان لو رفته بودند ،زمانی که او پایین پرید intpدریچه را رها نمود و طناب کوتاهی را به بخش نسبتا خراب کولر گره زد ،و سر طناب را جوری آویزان کرد که هر زمان ویکتوریا خواست بالا بیاید به راحتی این کار را بکند ،آنها سپس به راهشان ادامه دادند ،و بعد از پنج دقیقه ی طاقت فرسا آنها به اتاق دوم رسیده اند ،اتاق نا مادری ،entpانجا ماند و با چالش مقابلش روبرو شد ،الکس و لیزا نیز با استفاده از کانال به اتاق آخر یعنی اتاق پدر رفتند،چالش entpاین بود : مادر بزرگ رامونا آنجا بر روی تخت مشغول دیدن رادیو بود و این کار را سخت میکرد ،کلید تمام اتاق ها اینجا بود و آنها برای رفتن به انباری نیازمند این کلید ها بودند ،مادر بزرگ آنها چشم های ضعیفی داشت و عینکش را entpقبلا شکانده بود_ و البته بسیارسر این موضوع کت*ک خورده بود ، پس پیرزن اکنون جایی را نمیدید _ چشم هایش را بسته بود و به رادیو گوش سپرده بود
entpچالش دیگری هم داشت ،کانال کولر دقیقا روبروی مادر بزرگش بود و اگر کمی بی دقتی میکرد قطعا لو می رفت ،در این لحظه ایده ای در ذهنش جرقه زد ،راه رفته را تا پذیرایی بازگشت و دریچه را برداشت ،سپس به نرمی بر روی زمین پرید و سمت نزدیک ترین گلدان آن اطراف رفت ،گلدان آفتابگردان را با تمرکز زیاد برای استفاده از اندکی از جادویش معلق ساخت و بعد با پرشی بلند دهانه ی کانال کولر را گرفت و به زور خود را بالا کشیده و داخل رفت ، و دریچه را به جای اولیه اش بازگرداند ،به اتاق نامادری اش رسید ،مادربزرگ پیر روی تخت مانده بود و تکان نخورده بود ،entp جادویش را رها کرد و گلدان افتاد و شکست و صدای بسیار بلندی داد ،مادربزرگ سرش را به سمت صدا برگرداند و سپس از جایش بلند شد ،عصایش را برداشت و راه افتاد،از اتاق نا مادری تا سالن پذیرایی دو طبقه فاصله بود ،این ساختمان سه طبقه و یک زیر شیروانی و یک زیرزمین_ انباری_ داشت: ،سالن پذیرایی و میز شام،طبقه ی اول اتاق پدر و بالکن ،طبقه ی دوم اتاق نامادری و حمام ،طبقه ی سوم اتاق رامونا و آشپز خانه و طبقه ی آخر که اصلا طبقه حساب نمیشد که زیر شیروانی بود ،تا مادربزرگ دو طبقه پله را با عصا و کور کورانه پایین برود و گلدان شکسته را جمع کند و دوباره بالا برگردد زمان زیادی میرود و entpمیتوانست به کارش برسد ،به محض اینکه پیرزن از اتاق بیرون رفت و در را بست و صدای قدم هایش دور شد entp با نهایت ظرافت پایین پرید و سمت کشو رفت و آن را گشود اما کلید ها کجا بودند؟entp تمام کشو ها را گشت در نهایت آن را در کشوی چهارم میز آرایشی نا مادری اش یافت اما چیزی که ترسناک بود این بود که صدای قدم ها کم کم در حال نزدیک شدن بود ،entpبا نهایت سرعت به درون کانال کولر یورش برده بود و اما در این حین به نظر پایش به میزی گیر کرده بود و میز با صدای وحشتناکی کشیده شده بود ،او سریعا دریچه را بست ،و به سرعت درون کانال کولر سر خورد و وارد حال شد ،وقتی پیرزن وارد اتاق شد به نظر متوجه تکان خوردن میز نشده بود و این خودش شانسی بود که این پسر و خواهران و برادرش آورده بودند
او دریچه ی سالن پذیرایی را که به شدت به آن خورده بود درست کرد و بعد در حالی که به سمت اتاق پدرشان میرفت کلید را در لباسش پنهان کرد ،او توانسته بود از یک فاجعه جلوگیری کند، خب به هر حال او لوییز بود ،یا بهتر است بگویم entp...از آن طرف آنچه در اتاق پدر در همان لحظه در حال رخ دادن بود :intj به شدت در تلاش برای حل معمای روبرویش بود ،مدتی بود که intp با استفاده از پنجره ی کوچکی که در گوشه ی اتاق بود به انباری رفته بود و هر از گاهی زمزمه های او را میشنید،رمز کشوی نامه ها دو مرحله داشت و اولین مرحله یک چیستان بود ،چیستان این بود "شـیرین است اما طعمی ندارد،سنگین است اما وزنـی ندارد چیست آن!؟"intj پس از کمی فکر گفت: " سوال خوبیه...اگه در نظر داشته باشیم که معما ها همیشه حقیقت ساده ای رو خیلی میپیچونن با این حساب میتونیم بگیم ....خواب!جواب خوابه!" قفل اول با صدای تیکی باز شد حالا دومین مرحله ...وایسا ! یک رمز چهار رقمی!؟intjزیر لب ناسزایی به زندگی زمزمه کرد و بعد تاریخ تولد هر چهارتایشان را امتحان کرد ،اما باز نشد که نشد!کمی با خود فکر کرد و به یاد رمز دردونه ی تمام ماگل ها افتاد ،آن را زد و اتفاقا باز شد ،قیافه ی intjپوکر تر از این نمیشد ،۱۲۳۴؟چرا این رمز در میان ماگل ها به این اندازه پرطرفدار است؟به هر حال به ما ربطی ندارد!intjبه سرعت کشو را باز کرد و با انبوهی از نامه ها و کلید صندوق گرین گراس مادرشان مواجه شد ،روی هر کدام را خواند و در نهایت چهار تا از آن نامه ها و کلید صندوق را برداشت و در کیف کوچکی که از intpگرفته بود نامه ی خودش ،خواهرانش ، برادرش و کلید را گزاشت ،سپس در حالی که صدای نزدیک شدن قدم هایی را شنید رنگ از رخش پرید ،به سرعت پنجره ی کوچک انباری را بست و به درون کمد قهوه ای رنگ و پوسیده ی آنجا رفت و درون آن پنهان شد
از لای درز در کمد در حال نگریستن بود و در نهایت وقتی لوییز وارد آنجا شد از کمد بیرون آمد و یک پس گردنی به لوییز زد ،از من بپرسید میگویم حقش بود! Entp: "آیی،چرا میزنی؟"intj: "حقت بود ،لاقل دفعه ی بعدی یهویی نمیای..."در حالی که entpدر حال غر زدن بود صدایی توجه هر دو را جلب کرد ،کسی داشت به پنجره ی کوچک انباری ضربه میزد ،در نهایت intjبه یاد آورد که برای اینکه فکر کرده بود پدر به خانه برگشته پنجره ی انباری را بسته بود و intpنیز در انباری بود!پس با یاد آوری این موضوع پیش دستی کرد و زود تر از entpپنجره را گشود ،و با intpمواجه شد که کیف اش پر از وسایل بود و کلی وسایل پیدا کرده بود،intp: "چه عجب!دیگه داشتم به این نتیجه میرسیدم نقشه کشیده بودید من رو تو این خرابه رها کنید خودتون برید هاگوارتز!"entp: "شاید الکساندر_ الکس_ چیزه یعنیintjاین کارو بکنه ولی من نه!" Intjابرویی بالا انداخت" آره جون خودت دلقک دو عالم!" Entpخنده ای کرد و کلید را از درون لباسش_ که در آن پنهان ساخته بود_ بیرون کشید و کلید را برای intpپرت کرد بعد زمانی که او و intjاز نبود کسی مطمئن شده اند از اتاق بیرون رفته اند و به آرامی در را بسته اند ،سپس به آرامی به سمت در کل رفتند در را گشودند و بیرون از خانه رفته اند و به سمت پشت خانه _ جایی که درب زنگ زده ی انباری بود_ رفته اند ،intpاز قبل در را گشوده بود و آنها وارد انباری شده اند ،انباری خیلی قدیمی بود و لامپ و کلید برقی نداشت و آنها مجبور بودند برای دیدن اطراف شمع روشن کنند ،خوشبختانه intpهمیشه فندک کوچک و قدیمی مادرشان را همراه داشت و از قبل چند شمع روشن کرده بود ،او به نظر چیز های زیادی یافته بود
دوچمدان زوار در رفته و رنگ و رورفته که هنوز به نظر کار میکنند ،دفتر و کتاب های قدیمی مادرشان ،چند شمع طبیعی،پودر پرواز ،چاق*وی قدیمی،زنگ زده و خوش طرحی که یادگار یکی از دایی هایشان بود چند دست لباس که برخی زنانه و برخی مردانه بودند و چند قاب عکس که عکس های متحرکی درون آن وجود داشت،الکس زودتر از لوییز دست از تماشا برداشت و به سمت یکی از چمدان ها رفت ،میدانست زیاد وقت ندارند پس دیگر به خاطر وضعیت فلاک*ت بارشان غر نزد ،دکمه های زنگ زده ی چمدان را گشود و سپس زیپ را کشید و چمدان را باز کرد و شروع به چیدن وسایلشان در چمدان کرد ،entp چند دفتر که قدیمی بودند اما برگه های سفید نیز داشتند را گوشه گوشه ی انباری پیدا میکرد و به intjمیداد و بدون توجه به چشم غره های برادرش به دنبال وسایل دیگری مانند قلم پر و جوهر میرفت ،که متاسفانه رسما با هیچ و پوچ مواجه شد پس بدون هیچ حرفی از انباری بیرون رفت و بعد از چند دقیقه ،با انبوهی لباس باز گشت ،چند دقیقه ی بعد ویکتوریا بلاخره ظاهر شد ،چهره اش عصبی بود و به نظر کلافه شده بود ،کیف روی دوشش را روی زمین گزاشت و بعد شروع کرد به غر زدن " دختره ی شلخته مطمئنم سال بره بیاد اتاقش رو مرتب نمیکنه چه خوب که قرار نیست تو هاگوارتز ببینم_ " entpحرفش را قطع کرد" متاسفانه قراره ببینیش چون خانم خانما گ*ند زاده از آب در اومدن ..." " تو وقتی شع*ورت نمیرسه وسط حرف کسی نپری_" " حوصله ی گوش دادن به کل جمله رو ندارم فقط همین!" Entjچشم غره ای به entpرفت و بعد گفت" یه سری وسایل که احتمالا به دردمون میخورن تو اتاقش پیدا کردم و آوردم ..." بعد زیپ کیف را گشود و بر روی زمین نشست و دانه دانه وسایل بیرون آورد
اول چهار تا ساعت کوکی بیرون آورد " از اونجایی که احتمال اینکه هممون توی یه گروه و توی یه اتاق یا دو اتاق بیافتیم کمه پس من ساعت آوردم تا حداقل خواب نمونیم!" بعد یک جعبه در آورد و در جعبه را گشود " جوهر هم برای نوشتن برداشتم ،فکر نکنم این یکی توضیحی بخواد" بعد چهار پر در آورد و برای هرکدامشان یک پر مخصوص نوشتن پرتاب کرد ،بعد در کیف را بست و گفت" بقیه ی موارد رو الان نیاز نیست بگم،زمان فعلا کم داریم ،شانس بیاریم شب بتونیم از این خرا* ب شده بریم و اگه بازم شانس بیاریم بتونیم امشب بریم بانک مرکزی، از کوچه ی دیاگون وسایلمون رو بگیریم ،و شب رو یجوری سر کنیم ..."بعد بدون هیچ حرفی شروع به چیدن دیگر وسایل کرد ،پس از یک ربع xntpها بیکار شدندو entjکه این را دید گفت" شما دو تا بیکار نمونید ، یکیتون بره یچی درست کنه شب که رفتیم از گرسنگی نمیریم یکی دیگه تون حواسش باشه که اونا کی میان و کشیک بده ،اینکه کی چیکار میکنه دیگه بین خودتون تصمیم بگیرید به من ربطی نداره!" در ثانیه entpداد زد " خب خدافظ من رفتم یه کو*فتی برای شب درست کنم_" که entjچ*اقویی که در آن اطراف مانده بود را تهدید وار به سمت entpگرفت و با لحنی خوفناک گفت" لوییز لوتوس !یا بهتره بگمentp!فقط کافیه بفهمم دست از پا خطا کردی و به جای درست کردن خوراکی اون ها رو خورده باشی_" " اوکی اوکی دار*م میزنی فهمیدم !خب این دفعه دیگه واقعا خداحافظ..." و قبل از اینکه ویکتوریا بتواند چیزی بگوید در انباری را کوبید و رفت ،ویکتوریا آهی کشید و گفت" این ویروس سرطانی کی میخواد آدم بشه؟"الکس که کارش با چمدان نخست را تمام کرده بود گفت" عجیبه که بعد از ۱۱ سال هنوز به کاراش عادت نکردی ،بعید بدونم تو آینده ی نچندان نزدیک درست بشه ...
intpنیز بدون حرفی از انباری جدول سودوکویی برداشت و به آرامی بیرون رفت و بیرون خانه بر روی چمن های نم دار نشست و خودش را با جدول سودوکو مشغول نگه داشت ، هر از گاهی نیز سرش را بالا می آورد تا از وضعیت اطرافش نیز اطلاعی بگیرد،entpنیز سر خوشانه به سمت سمت طبقه ی سوم رفت و سوت زنان وارد آشپزخانه شد و به سمت یخچال رفت ،یخچال رو که باز کرد با صحنه ی دلربایی مواجه شد ،به نظر مادر ناتنی ماگلشان برای رامونا خوراکی های زیادی کنار گزاشته بود تعدادی برداشت و بیشتر نیز گشت ،اما چیزی که فاسد نشود نیافت پس به آرامی به سمت اتاق رامونا رفت،میدانست رامونا همیشه یک کشوی پر خوراکی دارد _که از قضا به طرز ناشناخته ای لوییز رمز آن را میدانست!_ در اتاق را گشود و داخل رفت ،کشو را به راحتی گشود و میتوانم به وضوح بگویم هر چه خوراکی خشک پیدا کرده بود برداشت!بعد هم به قول خودش بسیار سوسکی به سمت انباری باز گشت و در حرکت ناگهانی ای دیگر در انباری را با شتاب باز کرد و باعث سکته ی مجدد خواهر و برادرش شد بی خبر از اینکه مادر بزرگ پیرشان آنهارا دیده بود ،آنها تمام وسایلشان را جمع کرده بودند و تصمیم گرفتند به جای شب همین الان راه بیوفتند در حالی که entpوentjبه سختی و با احتیاط زیاد آتشی ساخته بودند و intj چک میکرد که چیزی جا نگزاشته باشند ،intpدر حالی که رنگش پریده بود و نفس نفس میزد در را با شتاب گشود و بلافاصله فریاد زد:" بچه ها لو رفتیم ! اون پیری همه چی رو دیده بود ،حالا هم که اونا برگشتن همه چی رو بهشون گفته ،بابا هم الان داره با کمر*بند میاد اینجا !بجنبین * کیسه ی پودر پرواز رو در میاره و نصفش رو میریزه تو آتیش * دستاتونو بدید به من !
همه به سرعت کنار هم جمع شدند ،entpو intjچمدان هارا برداشتند و در لحظه ی آخر ،درحالی که پدرشان کم مانده بود گوشه ی لباس entjرا بگیرد آنها در آتیش محو شدند و بعد از چند دقیقه در گوشه ای تاریک از کوچه ی دیاگون که آتشی روشن بود فرود آمدند ،intjزود تر از بقیه آتش کوچک را خاموش میکند تا آنها دنبالشان نیایند ،سپس پس از چند دقیقه نفس نفس زدن حرکت کردند،مقصد اول آنها بانک مرکزی ،یا بهتر است بگویم گرینگراس بود ،آنها پس از مدتی پیاده روی به آنجا رسیده اند و وارد آنجا شدند ،بانک شلوغ بود و هرکسی در پیشخوانی در حال انجام کارش بود ،گابلین ها بی اعصاب به نظر میرسیدند و این چیزی بود که باعث شد ویکتوریا لوتوس(entj)کلید را از برادرش intjبگیرد و باجدیت تمام به سمت یکی از غرفه ها برود ،intpکه احتمال درگیری در پس زمینه ی ذهنش ظاهر شده بود نیز پشت سر ویکتوریا راه افتاد و همراه او به پیش گابلین رفت تا در صورت بروز درگیری جلوگیری نماید ،دوبرادر دیگرش نیز به اجبار به دنبال آن دو آمدند _ سلام جناب ،ما اومدیم تا مقداری گالیون از صندوق شماره ۸۰۱ برداریم + اسم هاتون؟ _ویکتوریا لوتوس،الکساندر لوتوس،لیزا لوتوس و لوییز لوتوس،ما فرزندان خانم کارل ایگال هستیم + کلید؟ ویکتوریا کلید را به او داد + تایید شد ،دنبالم بیاید
آنها به دنبال او به زیرزمین رفتند و مقداری گالیون برداشتند ،سپس کلید را از گابلین گرفتند و در ابتدا به کتابفروشی رفتند...intj: "خب بزار ببینم...گیاه شناسی ،معجون سازی،تغییر شکل ،دفاع در برابر جادوی سیاه و آموزه های پرواز برای جادوگران یازده ساله و در نهایت تاریخ جادوگری ،خب، من کتابام رو برداشتم " از آن طرف intpو entpنیز همراه با کتاب هایشان ظاهر شدند و پس از چند دقیقه ویکتوریا لوتوس (entj) نیز به همراه کتاب هایش ظاهر شد ،لوییز : چند گالیون میشه؟ فروشنده: ۳۶ گالیون لوییز: بفرمایید الکس که حوصله اش سر رفته بود اطراف را نگاه میکرد که صحنه ی ناخوشایندی را دید ،پدر خوانده اش ،در میان مردم عکس آنها را نشان دیگران میداد الکس آه کوتاهی کشید و به آرامی زمزمه کرد: " هی ،اون پیرمرد اومده دنبالمون،باید بریم " آنها راه افتادند و قبل از اینکه پدرشان به آنها برسد و آنها راببیند رفتند الکس(intj):خب ،من میرم دیگ ها رو بگیرم ،intp،تو برو جغد بگیر * مقداری گالیون به اون داد* entjو entp،سایز لباس من و entpیکیه ،فکر میکنم سایز لباس intpهم با entjیکی باشه ،شما دو تا برید ردا فروشی خانم مالکین ،بعد هم هممون بر میگردیم به چوب دستی فروشی آقای اولیوندر ،خب؟اعتراضی هست؟" سکوت برپا شده عجیب و به معنای رضایت بود ،هرکس به دنبال کار خودش رفت
بعد از نیم ساعت ،در حالی که الکس به نظر زودتر از بقیه کارش را تمام کرده بود به چوب دستی فروشی اولیوندر رسید ،در زد و وارد شد ،آقای اولیوندر در آنجا نبود و چهار نفر دیگر به همراه یک جن خانگی آنجا بودند ،مدتی گذشت ،intjمتوجه ی نگاه کنجکاو یکی از دختران اینجا شده بود پس برای خاتمه دادن به این موضوع او هم نگاهش را به سمت دختر برگرداند ،دختر موهای فر و زرد رنگ کوتاهی داشت ،چشمانش آبی رنگ بودند و با برق خاصی بهintjزل زده بود ،در نهایت پس از مدتی زل زدن دختر دیگری که به نظر خواهر آن یکی دختر بود _دختری با موهای فر قهوه ای خرمایی و چشمان زرد رنگ_شروع به حرف زدن کرد:" سلامم!من es_یعنی چیزه کارین مانر هستم!،و این پسر ساکت که به نظر اصلا از من خوشش نیومده کیه؟"intjمکثی کرد و گفت: "الکساندر لوتوس..." " خوشبختم الکس!،الکس این گل دختر که بقل دسته منه به نظر دوست داره باهات حرف بزنه اما روش نمیشه کلا به کسی چیزی بگه ،جفتتون هم به نظر مثل هم ساکتین شاید تونستین دوستای خوبی برای هم بشین...البته حقیقتافکر نکنم..." کارولین مانر یا بهتر است بگویمisfpدر تمام مدت با بهت،تعجب و کمی خجالت به خواهرش زل زده بود و وقتی حرفش تمام شد رو به intjبرگشت و تمام شجاعتش را جمع کرد" آم،سلام،بابت پر حرفی های خواهرم متاسفم،...من کارولین مانر هستم ،آم ،تو ماگل زاده ای؟* خجالت*" intjبه دختر مقابلش نگاه کرد ،بعد گفت" مشکلی نیست ،نمونه اش رو تو خونه مون داریم.... متاسفانه.....نه ،من دو رگه ام_ " حرفش با باز شدن درب مغازه قطع شد و قامت شخصی پدیدار شدistpابرویی بالا انداخت" چه حلال زاده هم هست..."
" به به دو دقیقه نبودم چه زود پسر خاله شدی!البته مبارکه همین هم خودش پیشرفت محسوب میشه" " اهه لوییز ؟برو کنار دیگه جلو در وایساده سخنرانی میکنه...."" باشه بابا لیزا،چرا اینقدر بی اعصابی؟""لطف تو عه..." " عههه چجور دلت میاد به فرشته ای مثل من اینو بگی؟" " ولش کن لیزا ،بحث با این دلقک فایده ای نداره..."entpچشمانش را در حدقه چرخاند ،چند ثانیه سکوت و بعد نگاهی به زرد پوشان روبرویش کرد" خب ،شما به اینا توجه نکنین...بی ذوقن ....من لوییز لوتوس هستم _""بهتره بگی ویروس سرطانی هستم" لوییز بی توجه به ویکتوریا ادامه داد " و از آشنایی باهاتون خوشبختم" " عههه رو تو هم اسم انواع مریضی ها رو گزاشتن؟مثلا به من میگن وبا"سکوتی بر پاشد که عامل آن حرفی بود که estpچند ثانیه ی پیش زد، intpشقیقه هایش را مالید و istpگفت:" عالی شد ،دوتا شدن...." entpرو به estp گفت :" داش یه معرفی مون نشه؟" estpبا اشتیاق لب زد" چرا که نه !این پسر اخمو که چند دقیقه پیش ضد حال زد بلیزه ،اون دختر مو مشکیه کارینه ،اون یکی دختره که جفت کارین وایساده کارولینه ،منم مکسم.." "اها،من لوییزم * اشاره ی مستقیم به entj* اون ویکتوریا ست،الکس هم فکر کنم قبلا فهمیدین کیه...اون دختر مو بنفشه هم لیزا ست .." ،در همین حوالی آقای الیوندر از پشت قفسه ها پدیدار گشت " مکس جوان من فکر میکنم بلاخره چوب دستی مناسبت رو پیدا کردم ،بچه ها مال بقیه تون رو هم آوردم" هنگامی که به پشت پیشخوان رسید رو به لوتوس ها کرد" اوه سلام بچه ها ،چوب دستی میخواید مگه نه؟" عینکش رو زد و دفتر نسبتا کلفتی رو برداشت " اسماتون؟" " الکساندر،لوییز،ویکتوریاو لیزا لوتوس" " اوه شما ارتباطی با رامونا لوتوس دارین؟آخه چند ساعت پیش اومدن براش چوبدستی بگیرن"
"متاسفانه خواهر خونده مونه..."" خب باشه ،یه لحظه صبر کنید من کار مانر هارو راه بندازم..." مانر ها چوب دستی هایشان را گرفته اند و رفتند،" خب ،بزار ببینم، الکساندر بیا اینجا "intjجلو رفت و اولیویندر از زیر میز جعبه ای بیرون آورد ،چوب درخت راش ،۲۶ سانتی متر ،ریشه ی درخت گردو در مغز،تست کن" intjچوب دستی رو چرخوند و از قضا تمام برگه ها از کشو ها بیرون ریختند" به نظر کار میکنه..." "خب تو بیا لیزا" intpجلو رفت " چوب درخت انگور ،مغز از ریشه ی درخت خرما،۳۱سانتی متر" intpچوب دستی را تکان داد بعد دو جعبه ی دیگر نیز از کشو ها بیرون اومدند و روی پیشخوان قرار گرفتند چشمان اولیویندر برق زد" تو کار من رو راحت کردی دوشیزه لیزا ،ممنونم!ممنونم!این پیرمرد دیگه مثل قبلا ها نمیتونه به راحتی جعبه ها رو پیدا کنه..."" خب ،لوییز و ویکتوریا !بیاین جلو ،لوییز ،جعبه ی چوبی و ویکتوریا جعبه ی مشکی رو باز کنید و چوب دستی هاتون رو بردارید تا توضیحات لازم رو بهتون بگم" لوییز جعبه را باز کرد و چوبدستی را برداشت ،اولیوندر شروع به توضیح دادن کرد" ۲۸ سانتی متر طول ،چوب درخت بلوط ،ریشه تهیه شده از قلب اژدها "entpچوب دستی را تکان داد و ماری از نوک آن بیرون آمد ،intpچوب دستی اش را به سمت مار گرفت ،میخواست از اطلاعاتی که از کتاب های مادرش در تابستان به دست آورده بود برای اولین بار استفاده کند”ردکتو!” مار در ثانیه منفجر شد و خو*ن همه جا را گرفت اما قبل از اینکه کسی غر بزند او یک ورد دیگر نیز زمزمه کرد"ترگیو!”خو*ن ها تمیز شدند ،چند دقیقه فضا در سکوت فرو رفت و بعد ویکتوریا چوب دستی اش را از درون جعبه برداشت و آن را تکان کمی داد جرقه های رنگین بر سر آن ظاهر شدند entjزیر لب زمزمه کرد" خوبه..." entpبا سردرگمی به چوب دستی اش نگاه میکرد " آم نمیدونم....خوش دسته ....آره خوبه...." پس از اینکه خداحافظی کردند از مغازه بیرون رفتند ،ما نمیدانیم چگونه اما آنها شب را به گونه ای سر کرده اند .....
" آیی،نزن تو سرم!چه گیری کردیم به خدا _" " میخوای نیای نیا! صبح شده ،باید بریم هاگوارتز" " موضوع این نیست موضوع اینه که میتونستی صدام کنی به جای اینکه بزنی تو سرم!" " فدا سرم!" "ایش" entpچشمانش را در حدقه چرخاند و از جای خود بلند شد ،entjبه ترتیب همه ی آنها را بیدار کرد _ به جز intjکه زود تر بیدار شده بود _ چمدان ها را برداشتند بلیط ها را هم همینطور ،به سمت ایستگاه قطار راه افتادند و بعد مدتی به آنجا رسیدند " آم خب سکوی نه و سه چهارم کجاست؟" " نظرتونه بپرسیم؟" ویکتوریا جلو رفت و به لباس یکی از کارکنان ضربه زد " ببخشید که مزاحم شدم آقا ،شما میدونید سکوی نه و سه چهارم کجاست؟" مرد که چهره ی مهربانی داشت برگشت و گفت: " سکوی نه و سه چهارم؟همچین چیزی وجود نداره،موضوع چیه که هر سال این روزچندین کودک با همین قد و قواره این سوال رو ازم میپرسن؟" " آم متاسفم ولی این یه رازه،ممنون از کمکتون" ویکتوریا برگشت پیش خواهر ها و برادر هایش ،entj:" خب ،یه ماگل بود_" ناگهان صدای داد زنی توجه این نوجوانان را جلب کرد" امان از این ماگل ها ،بچه ها دنبال من بیاید سکوی نه و سه چهارم از اون طرفه..." intpاشاره ی کوچکی به آن زن کرد ،موهای نارنجی و فرفری چهار کودک همراهش بودند " اون زنه به نظر یه جادوگره ،چون از لفظ " ماگل" استفاده کرد و به علاوه میدونه سکوی سه چها م چیه و کجاست،منطق حکم میکنه بریم "
سه نفر دیگر تایید کردند و راه افتادند و چند دقیقه قبل از اینکه آن خانم وارد شود entpداد زد :" وایسید خانم ،ما چجوری باید از تو دیوار رد بشیم؟" خانم ویزلی برگشت و گفت" اوه سادست پسرم ،فقط باید با سرعت تو وسط سکوی ۹ و ۱۰ بدویی!اصلا نترس و سریع حرکت کن ،اینجوری وارد اون طرفش میشی" " ممنون!" Entpوintp با هم دو طرف چرخ دستی را گرفتند و شمارش معکوس کردند"۳،٢،١بدو!" پشت سر آنها intjوentjنیز همین کار را کردند و به آن طرف دیوار رسیدند.
خلاصه ای از اتفاقاتی که برای مانر ها افتاد ،راوی: مکس مانر* estp* خب " رو" ج*ن خونگی ما ما رو برد ردا فروشی خانم مالکین که واقعا تعریفی نداشت و کسل کننده بود ،بعدش رفتیم به مغازه ی چوب دستی فروشی آقای اولیوندر که خب اونجا با یک خاندان خفن آشنا شدیم!البته مادر پدرشون و کلا هیچ بزرگتری همراهشون نبود ،من مطمئنم اونا از ۱۶ برگزیده ان ،دقیقا مثل ما!چون خب من تو عمرم کسی رو با چشمای قرمز یا بنفش و کسی رو با موهای بنفش کم رنگ ندیده بودم!فکر کنم با لوییز دوستای خوبی بشیم!یه حسی اینو بهم میگه،بعد از اینکه چوب دستی خریدیم" رو "بردمون مغازه ی حیوانات جادویی!خب ،من فقط یه بچه اژدها گرفتم!فلس های آبی رنگ براقی داشت و با چشمای زرد عسلی اش به من نگاه میکرد " خب ،اسمتو میزارم ...ساتان " * دوستان satan به معنای شی*طان عه* esfpیه جغد سفید گرفت و اسمش رو "رین" گزاشت ،isfpیه جوجه تیغی کوچولو گرفت ،که میتونست تیغ هاش رو داخل و خارج از بدنش ببره ! حقیقتا نمیدونم اسمش رو چی گزاشت ،با " رو" برگشتیم خونه ،مامان میخواست قبرم*ونو بکنه چون خیلی طولش دادیم و تقریبا شب شده بود،برای همین بعد از شام بهمون دسر نداد و این برای کسی مثل من درد ناک بود !ترجیح دادم غر نزنم و یه راست رفتم تو اتاقمون ،یعنی اتاق مشترک من و istp،بعد از مسواک زدن یه راست رفتم تو تختم و ترجیح دادم با دیدن یه رویا امشب رو تموم کنم.....
داشتم توی کاب*وسی که میدیدم میدوییدم که با صدای کسی بیدار شدم" estp؟داداش؟بلند شو ،صبح شده دیر میرسیم هاگوارتز ها!" خب isfpبود ،فقط نمیدونم چرا اول از همه منو بیدار کرد البته ازش ممنونم ،چون اگه من اول نبودم اون دو تای دیگه به روش خوبی منو بیدار نمیکردن ،اصلا من دیشب خواستم رویا ببینم ،چرا کاب*وس دیدم؟شانس ماعه دیگه....بلند شدم و خمیازه ای کشیدم ،رفتم و قبل از اینکه بقیه بلند شن به سمت آشپز خونه یورش بردم ،زیادی برای منتظر موندن خسته ام...یخچال رو باز کردم و با صحنه ای طلایی روبرو شدم ،منتظر نموندم و یه کروسان کش رفتم ،به سمت صندلی رفتم و روش نشستم و با ارامش تمام شروع به خوردن کروسان کردم ،بعد چند دقیقه بقیه هم اومدن ،istpاول نگاه برزخی ای به من انداخت بعد نشست کنار isfpو گفت" هوی وبا!بهتره شبا آرومتر خرو پف کنی ،چون قطعا شب اول با هم اتاقی هات دعوات میشه!" " مگه من میفهمم چجوری شبا خرو پف میکنم؟نه!پس ازم انتظار نداشته باش بتونم کنترلش کنم!" متاسفانه بر خلاف تصورم کروسانه شکلاتی نبود و توت فرنگی ای بود ،ترجیح دادم همون رو بخورم ،خوابم میومد ،خدایاا چرا همه چیز اول صبح شروع میشه؟؟؟زود تر از بقیه از جام بلند شدم و رفتم لباس بپوشم ،تو کمتر از پنج دقیقه انتخابام رو کردم و همونا رو پوشیدم ،یه پیراهن قرمز رنگ چهار خونه با شلوار آبی ،وقتی میخواستم برم بیرون اونا تازه اومدن تو لباس انتخاب کنن !بعد یه ربع همشون اومدن بیرون ،بعد از اینکه چک کردیم چیزی جا نزاشته باشیم با ماشین پرنده -که در واقع اسمش این نیست اما من اینجوری صداش میکنم!_ رفتیم ایستگاه گرین گراس ،از مامان خداحافظی کردیم ،خودم میدونستم باید چیکار کنم ،وسط بین سکوی ۹و۱۰ رو در نظر گرفتم و با چرخ دستی دویدم ،esfp بعد از من دوید و بعد از اون isfp و در نهایت istpاومد ،اونجا پر از جادوگر بود!خیلی هیجان انگیزه که منم قراره جزو اینا باشم!...یا بهتره بگم قراره جزو کاب*وس های اینا باشم! ......
نچه رخ داد خاندان برایان ( از دید: آلان برایان( enfj)) خب ،ما وسایلامون رو جمع کردیم و بعد شاممون رو خوردیم و رفتیم تو تخت خوابامون،برخلاف اکثر بچه های خاندان های اصیل ما مشکلی با اینکه هممون تو یه اتاق باشیم نداشتیم،تو اتاق مشترک ما دو تا تخت دو طبقه بود ،تو یکی ازتخت هاطبقه ی پایینی infpو بالاییش infjبود و تو اون یکی طبقه ی پایینی enfpبود و بالایی من بودم، میخواستیم امشب درست خوابمون ببره اما به وضوح هیچ کدوممون خوابمون نمیبرد ، infjو enfpبه وضوح مشغول رویا پردازی بودند،enfp با چشمانی درخشان به دیوار زل زده بود و هر از گاهی می خندید،مشخص بود در رویا های خوبی از آینده به سر میبرد ،اما infjوضعیتی متفاوت داشت ،او با لرز به سقف زل زده بود و چشمانش میلرزید ،البته وقتی فهمید نگاهش میکنم روش رو به سمت دیوار برگردوند تا من نبینمش ،احتمالا احتمالات خیلی بدی تو مغزشه،infpرو هم نمیبینم،ولی چند دقیقه است به نظر نفساش منظمه پس احتمالا چند دقیقه پیش خوابش برده ،ممکنه بپرسین چجوریenfpرو دیدم وقتی تخت پایینی عه؟از لای فاصله ی تختم با دیوار دیدمش،به هر حال ،فردا روز مهمیه ،نباید خسته باشم چون تو روحیه ی همه تاثیر گزاره!پس دیگه بهتره بخوابم!شب بخیر!.... " آبجی؟enfp؟صبح شده ،پاشو " " عهههه دوباره صبح شد؟چقدر زود* خمیازه* ولیinfp من هنوز فصل دوی خوابم رو ندیدم!" صدای شخص دیگری به گوش رسید" بی خیال دختر!بزار بعدا ببین!الان باید بریم هاگوارتز!" آره،من با صدای خواهرانو برادر گرامی بیدار شدم !البته ممنونم ،دیشب کا* بوس بدی دیدم ،خواب دیدم دارم از دست کسی یا چیزی فرار میکنم ،نماد م*رگ خوار ها روی دستش برق میزد ،ولی نتونستم چهره اش رو ببینم ،خوب خودش رو با شنلش پوشونده بود ،چوب دستی همراهم نبود ،با تمام قوا داشتم میدویدم که با کسی بر خورد کردم،سرم رو بالا گرفتم تا ببینم کیه که با چهره ی آشنایی مواجه شدم ،موهای زرد و چشمای آبی اقیانوسی،وقتی بهش خوردم زیر لب گفت " لع*نتی" که البته بر خلاف خواسته اش من شنیدم ،" *با اخم* مکس؟تو اینجا چیکار میکنی؟" وقتی صدام رو شنید سرش رو بالا آورد و نگاهی معذب و تا حدودی دارای نف*رت کمی به من انداخت ،درسته اون هیچوقت از من خوشش نمیومد ،شاید چون هر شلوغ کاری و آشوبی که میخواست به بار بیاره رو میفهمیدم و جلوش رو میگرفتم ،نمیزاشتم به کسی حرف زو*ر بزنه یا رو برادر و خواهرام کر*م بریزه،برای همین به نظرش من و خاندان ما خسته کننده بودیم؛ در حالی که بهم نگاه میکرد جواب داد" خودت چی؟تو خواب من چیکار میکنی؟نکنه اینجا هم میخوای نصیحتم کنی که از دست کسی که میخواد منو بک*شه فرار نکنم و به قول خودت بشر دوستانه حلش کنم؟" برای جوابش صبر نکرد و به دویدن ادامه داد ،در اون لحظه من هم در خلاف جهتش شروع به حرکت کردم که این دفعه یه مر*گ خوار دیگه جلوم ظاهر شد ،میخواست آواداکداورا روم اجرا کنه که از خواب پریدم ،از نردبون تخت رفتم پایین ،infpمیخواست بیدارم کنه اما وقتی رفتم پایین با بهت کمی نگاهم کرد و بعد با لحن خنده داری گفت" این انصاف نیست!چرا تا من خواسته ام بیدارت کنم خودت بیدار شدیی؟ایش"
بعد لبخندی زد و گفت : "باید بریم هاگوارتز ،ممنون میشیم زود حاضر شی!"اکنون دقت کردم ،infpو بقیه از الان حاضر شده بودند ،به نظر کمی دیر بلند شدم !لبخند درخشانی رو به infpزدم و گفتم:" خب ،میشه لطفا بری بیرون؟" سری به نشانه ی تایید تکان داد و از اتاق بیرون رفت و در رو هم بست ،بعد از ده دقیقه لباسام رو کامل پوشیدم و رفتم سر میز،رز هم سر میز نشسته بود ،رز خواهر بزرگتر ماست که اسلیترینی عه ،اکثر مواقع تو دفتر چاپ روزنامه مشغول کاره و کلا کم پیداست،خودش دوست داشت مستقل بودن رو از الان یاد بگیره برای همین رفت سر کار ،امروز هممون باید بریم هاگوارتز پس اونم برای همین اینجاست _احتمالا_ ،داشت با علاقه برایenfp از اسب تکشاخی _که میگفت تو جنگل تاریک کنار هاگوارتز دیده_ تعریف میکرد و enfp داشت با علاقه و هیجان گوش میکرد ،همه سر سفره نشستن و شروع خوردن صبحانه کردن وقتی همه تموم کرده بودن رز از همه خداحافظی کرد و سوار جادوش شد و رفت ،رز سال یه سال پنجمی عه ،پس داشتن جارو مشکلی براش ایجاد نمیکنه ،بعد از اینکه مامان دایان هممون رو چک کرد که چیزی جا نزاشته باشیم بلاخره راه افتادیم و آپارات کردیم به ایستگاه ،" خب بچه ها ،قراره تا کریسمس همدیگه رو نبینیم پس تو این مدت مراقب همدیگه باشید ،بچه ها برای ما فرقی نداره تو چه گروهی بیوفتید ولی اگه گروه خاصی مد نظرتونه میتونید به کلاه گروهبندی بگید ،اون نظرتون رو هم در نظر میگیره ،و یه چیز دیگه!" سپس با صدای آرام تری ادامه داد " شما چهار نفر همون طور که میدونید جزو شانزده برگزیده هستید ،اسم اصلی تون رو به هیچ کس جز اینها نباید بگید ،فقط پروفسور ها و جناب مدیر از هویت واقعی شما و ۱۲ نفر دیگه مطلع هستند ،ایشون شما ۱۶ تارو با هم آشنا میکنن پس نیازی نیست دنبال ۱۲ نفر دیگه بگردید ،خب؟ خدانگهدار " همه به نشانه ی تایید سرمان را تکان دادیم ؛enfpدست infpرا کشید و آن دو به همراه چرخ دستی هایشان از سکو عبور کردند ،سپس infjرفت و در آخر من رفتم ،وقتی از دیوار رد شدم چشمام رو باز کردم ،واو چه ...چه خوشگله!این قدرت شاهکار نظام هندسه است!توی تمام ساختار اینجا میشه مثلث پیدا کرد!مثلث قدرتمند ترین شکل عه!خیلی خفنه...
پسرک کله مشکی سرش را چرخاند و نفسی عمیق کشید "لاقل الان مطمئنیم جادوگر میشیم" entjچرخ دستی را ول کرد و پرسید " ببینم تو نامه گفته بودن قطار کی راه میوفته؟" " نه ،فقط گفته بودن ساعت ده همه تو ایستگاه حضور داشته باشن" این را دختری که پشت سر ویکتوریا ایستاده بود گفت entjبرگشت"شما؟" "آه من؟من امیلی نات هستم !از آشنایی باهاتون خیلی خوشبختم!" امیلی موهای بلوند و چشمای قهوه ای رنگی داشت ،با وجود انرژی بسیاری که داشت اما بسیار نجیب رفتار میکرد ،مشخص بود اصیل زاده است ،ادامه داد " اوم خب ،مشکلی نداره اگه دوست بشیم؟" بعد قبل از اینکه بقیه حرفی بزنند گفت" خب ،من هیچ دوستی ندارم و تنهای تنهام پس گفتم اگه مشکلی نداره میشه دوست بشیم؟البته اگه دوست داشتین" entj گفت" من مشکلی ندارم " بعد entpهم در انتهای جمله ی entjگفت" منم" intpسوال پرسید" اصیل زاده ای درسته؟ما دورگه ایم ،فکر نکنم خاندانت بزارن با ما دوست بشی" چشمان امیلی کم فروغ شد" خب ،اونا میگن که من قطعا میوفتم تو گریفیندور و برادرم از من بهتره و ..." بعد لبخند تلخی زد" من که قراره طرد بشم پس چرا باید به نظرشون اهمیت بدم؟"intpدر آخر گفت " خب پس ،منم مشکلی ندارم ،" intj مکث کرد و بعد گفت "بستگی داره ،بعدا تصمیم میگیرم" entpگفت" بیخیال مگه داری رو زندگی ات قمار میکنی؟فقط میخوای یه دوست پیدا کنی همین !چیز زیادی نیست" intjچشم غره ای به برادرش رفت و قطار بلاخره رسید ،در این میان برایان ها در کمی آنطرف تر مشغول گفتگو بودند : " وای نکنه قطار رفته؟ " " فکر نکنم الانا باید بیاد " enfpسرش را چرخاند " عههه کارین اونجاست!" enfjتایید کرد و ادامه داد" آره،به غیر از اون بقیه ی مانر ها هم هستن" " میشههه بریم پیششونن؟"infpبه ساعت اشاره کرد" فکر نکنم ایده ی خوبی باشه ،قطار به زودی میرسه ،اگه به موقع نریم کوپه ی خالی پیدا نمیکنیم"البته قبل از اتمام جمله اش قطار رسید ...مانر ها اما وضعیتشان متفاوت بود ،در میان آنها سکوت آزار دهنده ای جریان داشت و تنش حس میشد ،istpاصلا علاقه ای نداشت به هاگوارتز برود و ترجیح میداد در خانه بماند و پروژه هایش را تکمیل کند،پس با بی حوصلگی آنجا حضور داشت ،isfpخوره ی این را گرفته بود که چکار کند در اسلیترین نیفتد تا در میان به قول او " بد جن*س ها" گیر نکند و تنها نماند ،پس استرس وجودش را کرخت کرده بود و نای صحبت نداشت esfpفکر کرده بود دوستانش در هاگوارتز نخواهند بود پس بسیار پوکر و خسته ادامه میداد ،این وسط تنها estpبود که بخاطر سکوت دیگران سکوت کرده بود و در واقع تنها کافی بود به او یک ایده برای ک*رم ریزی بدهید قول میدهم هیچ کداممان در امان نخواهیم بود!در این هنگام قطار رسید ،از هامر ها برایتان نگویم که آنها بهترین وضعیت را داشتند ،با نظم کامل و به موقع آنجا رسیده بودند و اکنون در رضایت تمام منتظر قطارشان بودند ،وقتی قطار رسید آنها نخست وارد شدند و یک راست به سمت کوپه ی دوم رفتند،خالی بود و این از خوش شانسی آنان بود ،چرخ دستی هارا گوشه ی کوپه رها کردند و خود نیز بر روی صندلی ها نشستند ،لوتوس ها اما اکنون وارد قطار شده بودند ، آنها وارد کوپه ی آخر شدند ،entpچند دقیقه قبل واگن را ترک کرده بود * فلش بک به چند دقیقه ی قبل " خب،شماها از من خوشتون نمیاد و واقعا به کتف*مم نیست نظرتون،از اونجایی که علاقه دارین کل سفر یه گوشه بشینین فعلا خداحافظ .." *
اکنون سه نوجوان در کوپه نشسته بودند ،در سکوت به همدیگر زل زده اند و چیزی نمیگویند ،intpکه از رفقا نا امید شده بود mp3کوچکش را از درون جیب لباسش برداشت و تصمیم گرفت در سکوت به آهنگ هایش گوش بسپارد و به پنجره تکیه داد ،entjاما میان رفتن از غرفه و ماندن در آن مردد بود و دنبال بهانه ای میگشت تا از آن جو کسل کننده فاصله بگیرد ،در این میان در غرفه به ناگهان باز شد و دختری با موهای عسلی شلخته و چشمای عسلی پر انرژی سرش را به داخل غرفه آورده بود ،او با لحنی _که کم و بیش به لحن لوییز شباهت داشت _ گفت " ببینم شما یه وزغ ندیدید؟یه پسره ای به اسم نویل وزغش رو گم کرده ،میشه کمکمون کنید پیداش کنیم؟" entj هم از خدا خواسته گفت" ندیدیم ولی اگه بخوای میتونم بیام کمک " نگاه عاقل اندر سفیه intjبا مفهوم" عجیبا غریبا " نمونه نداشت!به این ترتیب دو نفر بیشتر در غرفه نماندند ،چند دقیقه بعد دوباره در غرفه گشوده شد و قامت یک دختر و یک پسر نمایان شد پسر اول حرف زد " سلام!آم بقیه ی غرفه ها یا پر هستن یا رامون نمیدن ،اجازه هست امروز باهاتون همسفر بشیم ؟" intjفهمید که لیزا قرار نیست جواب بدهد پس گفت" مشکلی نیست ،میتونید بشینید_" دختر گفت" ممنونم!" بعد با تته پته گفت" آم ببخشید که حرفت رو قطع کردم،معمولا همینجوری میشه من ؋ـقط حوصلـہ ے شنیـدن کل جملـہ رو نـدارم." آن دو وارد غرفه شدند و بر روی صندلی های غرفه ساکت نشستند ،دختر به بیرون پنجره خیره مانده بود و پسر نیز به نظر غرق در افکارش بود ،پس از چند دقیقه سکوت پسر گفت : " راستی یادمون رفت خودمون رو معرفی کنیم ،من آریا هستم و اون عسله ،سال سومی هستیم و از مدرسه ی ستادج تبریز انتقالی گرفتیم ،آم چیزی در مورد هاگوارتز هست که بشه بهمون بگی ؟" " من سال اولیم " این دفعه دختر جواب داد" وایسا ،یعنی ۱۱ سالته؟برگام خیلی بزرگ تر از سنت به نظر میای،حیف شد ،انگار هممون قراره تجربه زیاد داشته باشیم، امسال_" در همان لحظه entjدر را باز کرد و داخل آمد " خب من برگشتم ،وزغ پسره پیدا نشد که نشد ،باز سرگرمی خوبی بود حداقل ..." بعد نگاهش سمت دو جادوگر بزرگتر افتاد روی صندلی روبروی جادوگرها و در کنار intjنشست و بعد سمت intjگفت " نه، لوییز یه چی میدونست ،خوب تازگی ها با ملت پسر خاله میشیا!" بعد سمت دو جادوگر بزرگتر گفت " خب این دوتا شازده نمیخوان خودشون رو معرفی کنن؟" عسل که به گونه ای انگار رفتار entjرا طعنه و بی احترامی برداشت کرده بود نگذاشت آریا پاسخ بدهد و گفت " من عسل هستم ،اونم آریاست ،ما سال سومی های مدرسه ی ستادج تبریز هستیم " entjبا نگاهی که جمله ی " نکش*یمون جومونگ" ازش برداشت میشد ابرویی بالا انداخت و پرسید" اونوقت این دوتا شازده چرا زحمت کشیدن از شرق اومدن غرب؟" عسل دندان قروچه ای کرد و سعی کرد آرامشش را حفظ کند" امیدوارم بدونی که این اصلا رفتار درستی با ارشدت نیست!بچه اگه تو برا بقیه لا*تی برا ما شکلاتی ،دوما به کسی این چیز ها ربطی نداره !" " به به کلامی از مادر شوهر! " عسل زیر لب گفت" قسم میخورم اسلیترینی میشه..."و این بحث همینجا تمام شد
میرسیم به برایان ها ،چند دقیقه بیشتر از حضور آنها در غرفه شان نگذشته بود که در غرفه باز شد و قامت رعنای دختری به نام esfpدر ابتدای ورودی غرفه نمایان شد ،enfp که گویی سال هاست رفیقش را ندیده است _ در حالی که تقریبا سه روز پیش خانه ی آنها رفته بود_ ذوق زده شد و به سبکی غیر معمول شروع به حرف زدن با دوستش کرد "عهههه سلام کارینننن ،چه خبراااا دختر؟دلم برات تنگ شده بودد،حالا چیشده از ما یادی کردیی؟" esfpنیز دست کمی از enfpنداشت و گفت" enfpبهت برنخوره ها ولی اینجا همهههههه حوصله سربرن پس ما رفتیم تو یه غرفه ی خالی و بنگگگ!یه چند تا دوست باحال دیگه مثل خودمون هم پیدا کردیمممم،پس خواستم بگم اگه میخوای بیای الان بیا!" enfpبا نگاه تایید خواهر و برادرانش را گرفت و ذوق زده از غرفه بیرون پرید و در را بست ،وقتی رفت enfj کوتاه خندید و گفت" اون دوتا خیلی شبیه همن،یجورایی شبیه خواهرن ،چه اخلاقی چه ظاهری ،ولی این ممکنه کار دستشون بده " infpدر حالی که با موهایش بازی میکرد با لحنی بامزه گفت" امیدوارم مشکلی پیش نیاد ،مخصوصا اینکه چندتا دیگه مثل خودشون هم پیدا کردن ~" infjبلاخره گفت" واقعا امیدوارم" ،از آن طرف esfpدست enfpرا میکشید و باهم میدویدند esfpبه شخصی برخورد کرد که تمام خاندانشان از آنها متن*فر بودند ،دریکو ملفوی ،پسر خودشیفته ی خاندان اسلیترینی ملفوی ،ملفوی برگشت و وقتی وضعیت را مشاهده کرد پوزخندی زد و گفت " پوست گندمی و موهای خرمایی فرفری ،قد نسبتا کوتاه و لباس هایی که اصلا متعلق به ما بریتیش ها نیست ،بزار حدس بزنم یه مانری درسته؟یه مشت آدمای رو اعصاب و ح*ق*ی*ر《پیام نویسنده: دوستان بنده قصد توه*ین به هیچ کسی رو ندارم ،صرفا میخوام رفتار بدی که ملفوی با مانر ها و برایان ها دارن رو بازگو کنم،ملفوی هد های عزیز ،به شما ها هم توه*ینی ندارم ،خودم ملفوی هدم عزیزان🤡_》 که فکر کردن با بریتیش ها یکین ،و تو آم بزار ببینم ،موها و چشمای سبز یشمی ،کک و مک روی گونه و لباس هایی به عجیب غریبی خودت ،تو هم یه برایانی مگه نه؟پدرم درمورد شما ها بهم گفته ،نمیتونم باور کنم که با هیچ گروهی مشکل ندارید ،در کل عجیب غریبی اید برای همین معمولا فهم اینکه کی هستید خیلی آسونه ..." enfpدوست داشت جواب پسر مقابلش را بدهد اما قبل از اینکه بتواند جوابی بدهد دستش توسط esfpکشیده شد ،esfpتنه ی نسبتا محکمی به ملفوی زد و بعد با هم دیگر به سوی غرفه رفتند ،بعد از چند دقیقه enfpگفت:" کارین چرا نزاشتی جوابش رو بدیم؟" esfpبرگشت و گفت " نیازی نداره بهش توجه کنی ،اونا کلا موجودات مغروری ان پس نیاز نیست بابتش ذهنت رو درگیر کنی و اعصابت رو بهم بریزی ،*لبخندی درخشان زد *حالا هم اینقدر تو خودت نباش دختر!شاد باش امروز یه روز خاصههه " " آم حق با توعه امروز روز خیلی خاصیه!" پس از چند دقیقه بلاخره esfpاز حرکت دست برداشت " خببب رسیدیم!"
در غرفه ی سمت چپش را محکم گشود و بعد خودش و enfpرا به داخل غرفه پرت کرد ،درون غرفه یک دختر و دو پسر دیگر نیز حضور داشتند ،دختر موهای بلند مشکی و چشمانی سرخ داشت...وایسا ببینم سرخ؟عینک آهنی اش را بالای سرش قرار داده بود و لبخندی زیبا_ولی نسبتا مرموز_ به لب داشت دو پسر دیگر روبروی صندلی مقابل دختر نشسته بودند ،یکی از آنها موهای مشکی و چشمانی به رنگ بنفش جیغ داشت _ به نظر مونیکا این دختر و پسر زیادی تر*سناک هستند_ و دیگری بور بود و چشمانی به رنگ آبی اقیانوسی داشت،مونیکا او را میشناخت مکس مانر ،نمیدانم چرا اما اسم او درست است که در واقع دخترانه است اما او پسر است و این باید دلیلی داشته باشد_مگر نه؟_ مکس:" به به پارسال دوست امسال آشنا !" " هه هه آره منم از دیدنت خوشحال شدم مکس " پسر مومشکی گفت" خب ؟کلم خانم کی باشن؟" "مونیکا برایان هستم استاد!خ*ون آشام مناطق خدازده کی هستن؟ " " هی !چشمای اون قرمزه ،این لقب اونه نه من!" دختر ابرویی بالا انداخت انگشت اشاره اش را به سمت خودش نشانه گرفت و با همان لحن پاسخ داد" من؟من به این خوبی !دلتم بخواد همینم زیادیه!" بعد روبه مونیکا کرد" خب ،من آرورا بلک هستم " بعد پسر گفت " منم کاکتوسم_یعنی آم لوییز لوتوس " enfpبا لحنی کشیده گفت" اوکیی" " وایسا ببینم !تو احیانا با اون دختر تر*سناکه ویکتوریا لوتوس نسبتی داری؟* لحن وح.شت زده * " لوییز ابرویی بالا انداخت و گفت " آره ،خواهرمه ،باز چه کرده؟" " هیچی،فقط خیلی تر*سناک اومد تو غرفه مون و پرسید که آیا وزغ دیدیم یا نه "،بعد با لحنی هیجان زده ادامه داد "آم من سه تا سوال دارم!میشه بپرسمممم؟" " باش" " اول ،شما ها خاندانی همتون تر*سناکید؟" " به جز خواهر ناتنی مون، اره" " دوم ،آم تو و آرورا احیانا نسبت خانوادگی دارین؟" آرورا پرسید" چرا میپرسی؟" " خب چون لحناتون شبیه همه ،از نظر چهره هم شبیه همین ،جفتتون شوخ طبع ،تر*سناک و مرموزین وغیره که هنوز بهش فکر نکردم " آرورا گفت : " نه" بعد از او لوییز گفت" نمی دونم" بعد آرورا گفت" دلیلات منطقی نبودن ،هزاران نفر تو دنیا هستن که موهای مشکی دارن ،آیا قطعا از یه طایفه ان؟نه!و راجب شخصیت،اگه دقت کنی حتی خواهر برادرا هم معمولا نمیشه از طریق شخصیت متوجه نسبت بینشون شد " " باشه باشه تسلیم!" کارین که مدتی بود با پایش ضرب گرفته بود ناگهان گفت" آقا من دیگه نمیتونم این ملفوی رو تحمل کنم ،دفعه ی بعدی ممکنه بخاطر حرفاش یه مشت نوش جان کنه!" بعد لبخندی پر انرژی زد" بچه هاا نظرتونه اولین اثر هنریمون رو روش پیاده کنیم؟" لوییز ابرویی بالا داد " اثر هنری؟_" بعد مکس گفت" اصلا گیریم نقشه ی خوبی داشته باشی که بعید بدونم ،یکیمون حتما باید اسلیترینی باشه تا بتونیم وارد خوابگاهشون بشیم،" کارین سری تکان داد و گفت" من مطمئنم از بین این دو تا کله مشکی یکیشون اسلیترین میوفته!*خنده ای کرد و گفت * پس ردیفه!" enfpپس او مصمم گفت" آم بچه ها!بیاید بعد از گروهبندی ،بدون توجه به گروهامون بازم با هم دوست بمونیم باشه؟" بقیه تنها تایید کردند ،در آن روز هیچ یک هرگز فکر نمیکردند چند سال بعد برای مر*گ یک دیگر تلاش کنند.....
سخنی با بات عزیز: از من انتظار نداشته باشید اسم ها رو فارسی کنم ،اگه ایرادی داره لطفا تنها اصلاح محتوا بزنید، سخنی با خوانندگان گرامی: سلام دوستاننن!بعد یک ماه و خورده ای بلاخره این پارت هم آماده شد ،راستی!میدونستید دیالوگایی که از کاراکتر ها میزارم بعضیاش یکم اتفاقاتی که تو آینده ی داستان میوفته رو اسپو*یل میکنه؟!*خنده*
نظرات بازدیدکنندگان (0)