پسرکی که بعد از طلاق والدینش از خانه فرار کرد ولی برای زنده ماندن به مردی خـ.لافـ.کار تکیه کرد و کم کم به دنیای او پیوست اما با انجام یک اشتباه به کلی آینده اش را تغییر داد...حالا باید ببینیم تمام پیچ و خم مسیر پسرک داستان را وادار به چه کارهایی میکند؟!
«میدونی فرق تو با ا.لـ.ا.غ چیه؟» تیاندی با اخم گفت «چیه؟» آمیگدال داد زد.«هیچ فرقی باهاش نداری!» تیاندی میخواست چیزی بگوید اما در اتاق باز شد و باکو آهی کشید و به وضعیت اتاق نگاه کرد و گفت «بچه ها کافیه...باید خونه رو مرتب کنیم پس بجای شلوغ کاری بیاین پایین و کمک کنید» تیاندی آهی کشید و از کنار باکو گذشت تا به کمک رزین برود و آمیگدال در حالی که موهای آشفته اش را پشت گوشش جا میداد شروع به مرتب کردن تختش کرد و غر میزد. باکو لبخندی پدرانه زد و گفت«وقتی کارت تموم شد به آیرسم زنگ بزن....شاید بخواد کنار ما غذا بخوره» با گفتن همین حرف موجی از انرژی به آمیگدال تزریق شد و به هیجان جیغ زد«واقعا میتونم؟...ممنونم بابا» باکو لبخندش بیشتر شد و سر تکان داد و آنجا را ترک کرد.امیگدال که دل تو دلش نبود سریع موبایل را برداشت و روی تخت پرید و با شماره آیرس تماس گرفت و در حالی که منتظر پاسخش بود روی تخت قدم میزد. با بوق پنجم تماس جواب داده شد و آمیگدال فریاد زد.«حدس بزن چی شده؟...باکو گفت تورو به شام دعوت کنم...داریم خونه رو تزیین میکنیم...ازت میخواد کمکمون کنی...و میخوام شام مورد علاقت و درست کنم....میای درسته؟»
با ذوق منتظر جواب آیرس بود اما صدای خواب آلود دیگری گفت «زن داداش سر صبح این همه انرژی رو از کجا گیر اوردی؟» آمیگدال چشمانش گرد شد و گفت«نیکولای؟...اوه متاسفم اما این شماره آیرسه!» نیکولای در سوی دیگر تماس خمیازه کشید و گفت«البته که برای آیرسه...من دیشب تختمو خیس کردم برای همین شب تو اتاق آیرس خوابیدم و گمونم الان تو حموم باشه!....وقتی اومد بیرون بهش خبر میدم» آمیگدال آهی کشید و گفت«باشه منتظرش میمونم» نیکولای تماس را قطع کرد و آمیگدال هم با بپر بپر از تخت پایین پرید و با سمت آشپزخانه رفت و رزین را در حال ورز خمیر نان دید و لبخند بزرگی زد و گفت«عاشق امروزم» رزین لبخندی زد و گفت«واقعا؟ پس حتما روز عالی خواهد بود درسته؟» آمیگدال سر تکان داد و روی جزیره آشپزخانه نشست و گفت«میخوام غذای مورد علاقه آیرس رو درست کنم....میتونم؟» رزین سر تکان داد و گفت«پس میدونی غذای مورد علاقه آیرس چیه؟» آمیگدال آهی کشید و گفت«نه ولی مطمئنم بابا میدونه!» در همین حال باکو وارد خانه شد و آخرین اقلام لازم غذا را روی پیشخوان گذاشت و در حالی که دستانش را میشست گفت«خب دخترم امروز سرتاپا انرژیه!»
آمیگدال لبخند شیرینی زد و در حالی که بازوی باکو را بغل میکرد گفت«بابا...تو میدونی غذای مورد علاقه آیرس چیه؟» باکو در حالی که دستانش را با حوله خشک میکرد گفت«البته که میدونم اما چرا میخوای بدونی؟» آمیگدال ریز ریز خندید و گفت«برای شام میخوام آشپزی کنم!...میخوام بین غذاها غذای مورد علاقه اش هم باشه!» باکو موهای دختر را نوازش کرد و گفت«خب باشه...بهت کمک میکنم غذای مورد علاقشو درست کنی» در همین حال تیاندی از روی پیشخوان یک سیب را برداشت و در حالی که تکه ای از آن را گاز می گرفت و میجوید گفت«وای خدا دوباره میخوای آشپزی کنی؟...من نمیخوام در حالی که خونه عمو باکو آتیش گرفته بسـ.ـوزم و بمـ.ـیرم» رزین با اخم گفت «پسرم با دهن پر از غذا صحبت نکن» در همان حال آمیگدال با اخم به تیاندی نگاه میکرد و باکو از جو آرام خانه لذت میبرد در همین حال آمیگدال صدای زنگ موبایلش را شنید و به سرعت آشپزخانه را به سمت اتاقش ترک کرد. تیاندی که آمیگدال را هرگز چنین با عجله ندیده بود شانه بالا انداخت و رو به باکو گفت«گمونم عقلشو از دست داده»
باکو آهی کشید و گفت«دختر خودمه» در حالی که رزین را بغل میکرد و در ورز دادن خمیر کمکش میکرد. تیاندی گاز دیگری از سیب زد و به قیافه کنجکاو به خمیر های رنگارنگ داخل سینی فر نگاه میکرد. در همین حال آمیگدال با ذوق موبایلش را جواب داد و گفت«پس بالاخره کارت تموم شد؟...امیدوارم نیکولای همه چیزو گفته باشه!» آیرس در سوی دیگر خط کمی خندید و گفت«نیکولای؟ خب اون الان خوابه و هرچقدر تکونش دادم جواب نداد...قرار بود چیزی بهم بگه؟» امیگدال آهی کشید و به هر حال با همان حد از انرژی گفت«خب باکو بهم گفت تورو واسه شام دعوت کنم...داریم خونه رو تزئین میکنیم پس از تو میخواد کنارمون باشی و در ضمن قراره کمکم کنه غذای مورد علاقتو درست کنم...میای دیگه درسته؟...لطفاً لطفاً لطفاً»
آیرس پشت خط خندید و گفت«باشه میام...البته فقط بخاطر اینکه دست پخت تورو امتحان کنم» آمیگدال نفس راحتی کشید و گفت«پس منتظرت میمونم...یادت نره» سپس تماس را قطع کرد و دور خودش میچرخید و عروسکش را بغل میکرد. امیگدال مطمئن نبود در آن لحظه چقدر خوشحال است اما مطمئن بود ابر ها را زیر پایش حس میکند با فرا رسیدن شب آمیگدال با علاقه زیاد میز را تزیین میکرد و همه چیز را مرتب سرجایش میگذاشت. باکو و رزین با نگاهی محبت آمیز حرکات امیگدال را نگاه میکردند و تیاندی فقط شکلات و شیرینی میخورد و گاهی غر میزد. وقتی زنگ در خانه به صدا درآمد آمگیدال تقریبا به سمت در پرواز کرد و خیلی سریع در را باز کرد.با کنار رفتن در قامت آیرس پدیدار شد.
در حالی که یک بلوز جذب زرشکی و کت شلوار مشکی پوشیده بود با دیدن آمیگدال لبخند بی اختیاری زد و گفت«به موقع رسیدم؟» آمیگدال در آغوش ایرس پرید و بپر بپر میکرد.«ممنونم که اومدی...بیا داخل زود باش» آیرس همراه آمیگدال وارد شد و در حالی که باکو و رزین و تیاندی را سر میز دید کمی احساس معذب بودن کرد و با صاف کردن گلویش گفت«متاسفم که منتظرم موندید...میتونید اول شروع کنید!» تیاندی که با ابرو های بالا رفته به ایرس نگاه میکرد گفت«هی...هنوز خواستگاری نکردی پس لازم نیست اینقدر ادبی صحبت کنی!...بیا بتــ.ـ.مـ.ـرگ سر میز!...تقریبا مردم از گشنگی» آیرس پوزخندی زد در حالی که روی صندلی کنار آمیگدال مینشست به باکو نگاه کرد و گفت«ممنونم که دعوتم کردی...انتظارشو نداشتم» باکو آهی کشید و گفت«حالا که حاضری بخاطر دخترم تا اینجا بیای پس شاید بهتره فرصتو کم نکنم» آمیگدال با گونه های برافروخته گفت«هی...غذا بکشید...داره سرد میشه» ایرس پیاله اش را به سمت آمیگدال گرفت و گفت«خب...میخوام تو بهم غذا بدی» آمیگدال لبخندی زد و پیاله را گرفت و از سوپ مورد علاقه آیرس که درست در مرکز میز بود در کاسه کشید و مقابل ایرس گذاشت. ایرس قاشق را برداشت و با کنجکاوی کمی از سوپ در دهانش گذاشت و نگاه همه به چهره آیرس دوخته شد.آمیکدال با نگرانی به آیرس و سپس رزین نگاه کرد و استرس داشت. آیرس جرعه سوپ را قورت داد و لبخند رضایت بخشی زد و گفت«عالیه» آمیگدال با خوشحالی بازوی ایرس را بغل کرد و گفت«خدایا ممنونم...من کلی تلاش کردم....راستش خودم به بابا گفتم که بالا سرم نباش میخواستم خودم آشپزی کنم» آیرس موهای آمیگدال را به هم ریخت و گفت «خیلی حرفه ای هستی آشپز کوچولو» تیاندی پوزخندی زد و گفت«اره آره...بقیه شاهکارهاشو بعدا نشونت میده!» و سپس یک قاشق از سوپ نوشید اما قبل از اینکه فرصت واکنش داشته باشد نگاه خیره آیرس را حس کرد که بوی مـ.ـرگ میداد. تیاندی با بغض سوپ شور را قورت داد و گفت«خیلی عالیه!»
فقط اخرش😂