غذاخوری بر خلاف دیشب بسیار خلوت بود. به سمت میز رفتیم؛ صبحانه شامل یک تخممرغ، یک تکه گوشت، یک کوکی و یک پاکت آبهویج بود. هرکدام ظرفی برداشتیم و به سمت میز نشستیم. در همان لحظه، آقای جوردن وارد شد. بلندگوی دستیاش را بالا برد و با هیجان گفت: – بچههااا! صبحتوننن بخیررررر!! میخوام برنامهی امروز رو بگم. اگر بخواهم حرفهای اضافهاش را حذف کنم، خلاصهی صحبتش این بود: بعد از صبحانه باید به چادرها برگردیم تا خوراکیها و وسایل موردنیاز پخش شود. سپس به سمت جنگل میرویم، کمی پیادهروی و گردش میکنیم تا به محوطهای سرسبز برسیم. آنجا ناهار و میانوعده میخوریم. پس از استراحت، به رودخانه میرویم تا برای شام خودمان ماهی بگیریم، و در پایان به اردوگاه برمیگردیم.
لیا با حالتی وحشتزده به آقای جوردن خیره شده بود. با تعجب پرسیدم: – لیا، چرا اینجوری نگاهش میکنی؟ لیا گفت: – یعنی باید توی یه روز این همه کار انجام بدیم؟! نیجل خندید و گفت: – آره خب، مگه از اردوی تابستونه چی توقع داشتی؟ لیا چشمانش را چرخاند و گفت: – من فکر میکردم قراره فقط حرف بزنیم یا توی جنگل یه چیزایی جمع کنیم. همه با تعجب نگاهش کردیم. آخرین تکه از تخممرغ را در دهانم گذاشتم و ظرفهامان را جمع کردیم. جمع چهارنفرهمان به سمت چادر حرکت کرد تا آمادهی رفتن شویم.
در چادر، گفتم: – بچهها، کسی کش مو داره؟ نیجل پرسید: – برای چی میخوای؟ جواب دادم: – میخوام موهام رو جمع کنم، دوست ندارم باز باشن. لانا دستی در ساکش کرد و گفت: – با کش فایده نداره، زود باز میشن. این کلاه لبهدار مشکی رو بگیر و موهاتو زیرش جمع کن. کلاه و آینهای از او گرفتم و شروع کردم موهایم را مرتب زیر کلاه گذاشتن. در همین حین، امیلی با کمال آرامش وارد چادر شد؛ در دستش سبد و ساکی بزرگ بود.
به سمت امیلی رفتم و گفتم: – اوه امیلی، اینا برات خیلی سنگین نیستن؟ میخوای کمکت کنم؟ او لبخند همیشگیاش را زد و گفت: – نه، مشکلی نیست. اولش سنگین بودن، الان سبکتر شدن. خب بچهها، بشینید تا بهتون بگم چی لازمه. ابتدا چند کولهپشتی به ما داد و ادامه داد: – میدونم که خودتون کوله دارید، ولی اینا مناسبترن، از هر نظر. لیا با دقت به کوله نگاه کرد و با ناراحتی گفت: – این که همش سیاهه! میتونم یه چیزی بهش آویزون کنم؟ همه خندهمان گرفت. امیلی دستش را جلوی دهانش گرفت تا نخندد و گفت: – اوه، مشکلی نیست، ولی بهتره نذاری چیزی بهش آویزون بمونه. چون توی جابهجایی ممکنه خراب بشه. لیا لبش را آویزان کرد و گفت: – عه… باشه.
چه زیبا