در اعماق غم های م فرو رفته ام نمیدانم چگونه دوباره بیدار شوم
امروز تازه به دبیرستان انتقالی گرفتم . می خواهم که دگر درس نخوانم اما نمی شود . نمی خواهم به آن خانه دوباره برگردم خانه ای که دگر در آنجا پدر مادری در انتظارم نیستند.
سایه ای بزرگ زندگی ام را در خود بلع*یده. سکوت حکم فرمان شده. یک ماه از فوت پدر،مادرم ، برادر بزرگترم، گذشته ، حال دم در خانه ایستادم با لب*اسی خاکی ، چشمانی که دگر توانایی گریه را ندارند . آرام دستگیر در را فش*ار می دهم در باز می شود . خاطرات تکرار می شوند اما من نمی توانم عزاد*اری کنیم. باید به فکر زندگی باشم زندگی که هیچ وال*دینی ندارد .
اما کسی نگفته است که تنها ماندن آخر زندگیست . بلکه زمانی است برای برخی*زیدن و دوباره ایستادن . لامپ خانه را روشن می کنم در را می بندم به سمت اتاق برا*درم میروم تا لباس*م را ع*و*ض کنم ( منظور اینکه لباس براد*رش گرم تر از ل*باس خودش هست ) موهای بلند مشکی ام را میبندم کلاه برسم می کنم از در خانه بیرون میروم تا رامن بگیرم . آروم از پله ها پایین می آیم . نگاهم به پایین می افته یک نفر زخمی بی*هوش افتاده شوک*ه می شوم . بدنم بی اختی*ار به سمتش دوید .! نمیدانم چگونه اما تا به خودم آمدم ، در کنارش بودم نب*ض ضعی*ف زخم عمی*ق دستم را به سم*تش دراز کردم با جدیدت گفت به من دس*ت نزن
نمی توانستم راحت از ک*نارش بگذرم. زنگ به اورژانس زدم. سری*ع رسیدن پ*سر را بردن از من پرسید آیا شما نسب*تی با ایشان دارید ؟؟ یک نگاه کردم به خودم نگاه به پ*سر بله همراه*ش هستم . پس سوار شید اوضاع خوبی ندارد . سوار شدم. اورژانس در حال حرکت و یک مرد درحال مع*اینه اش بود . خانم نسب*ت شما به این آقا چیست ؟؟ خوب... ن*ا*م*ز*د*م هست نمی خوره که باه*م باشیم مرد یک نگاه به من کرد نگاه به پسر . وضعیت بدن*ش بده مراقبت زیادی می خواد چند روز هم بیمارستان می مونه مشکلی نیست فقط لطفاً نجا*تش بدین .. نمیدانم قرار هست این دروغ چه توانی داشته باشد اما خوب نیست
نظرات بازدیدکنندگان (0)