ناظر جون عمت رد نکن دیگه😒
حالا دیگه واقعا بی دفاع شده بودم و نمیتونستم جلوش مقاومت کنم. اما انگار دیگه بیخیال زمان برگردان شده بود و میخواست منو بکشه. توی یه لحظه هلم داد سمت دیوار و خنجرش رو توی دستش محکم گرفته بود. یک دفعه نفسم گرفت و سوزشی رو توی شکمم احساس کردم. خنجر توی بدنم فرو رفته بود و خون بافشار از جای زخم میریخت بیرون. خنجرش رو بیرون کشید و باعث شد که بیفتم روی زمین و خونریزی شدید تر بشه. فریادی از درد کشیدم و دستم رو روی زخم فشار دادم. یه لحظه دیدم که در باز شد و مامان و بابا اومدن توی اتاق. دیدم که دلفی دوباره چوبدستیش رو برداشته و داره باهاشون مبارزه میکنه. مامان اومد کنارم و دستش رو روی جراحت گذاشت و گفت: حالت خوبه؟ مثل اینکه خیلی خون از دست دادی.. وقتی خواستم جواب بدم، نور سبزی رو دیدم که از جلوی چشمام گذشت و یک راست خورد به قلب بابا.. بی حرکت افتاد روی زمین... خشکم زده بود.. درد و خونریزی رو از یاد برده بودم... حتی فرصت نکرد چشماش رو ببنده... انگار بدنم بی حس شده بود.. بلند شدم و با چوبدستیش یه طلسم سمت دلفی فرستادم. طلسم بهش خورد و بیهوش شد. دست و پای اسکورپیوس رو باز کردم و بعدش انگار دوباره درد اومد سراغم..
همه چیز رو تار میدیدم و کمکم چشمام سیاهی رفت و افتادم کف اتاق.. تنها چیزی که دیدم، این بود که مامان کنار بابا نشسته بود و هنوز انگار خشکش زده بود. اسکورپیوس با دیدنم اومد سمتم و گفت: بابا.. حالت خوبه؟ بابا... نه.. چشماتو نبند.. نه... چشمام بسته شد و دیگه هیچ چیزی حس نکردم. *** از زبان اسکورپیوس: بابا داشت ناله میکرد که دیدم داره از هوش میره. خونریزی خیلی شدید بود و کف اتاق پر از خون شده بود. بیشتر از همه چیز از خون می ترسیدم..اما دیگه انگار برام مهم نبود.. فقط میخواستم که بابا سالم باشه.. یه ضد طلسم خیلی قوی که قبلا دربارش خونده بودم رو اجرا کردم.. دیگه مهم نبود که بیرون از مدرسه جادو کردم و اخراجم میکنن.. ضد طلسم جواب داد. زخم بسته شد و خونریزی قطع شد. نفس راحتی کشیدم و رفتم بیرون از اتاق تا یکم معجون خون ساز پیدا کنم. همه جا رو گشتم، اما یه ذره معجون هم نمونده بود. مجبور شدم که خودم دست به کار بشم و درستش کنم. وقتی معجون آماده شد، ریختمش توی یه شیشه و گذاشتم خنک بشه. رفتم کنار مامان بزرگ و دیدم که هنوز توی شوک مونده بود و خشکش زده بود. با ناراحتی به بابابزرگ نگاه کردم که هنوزم چشماش باز بود.. چشماش باز بود، اما بی روح شده بود... دیگه اون گرمی توی نگاهش نبود...
ناظر خدایی منتشر کن دیگه...
پارت های قبلی منتشر شدن خب اینم روش😕 رمان خیلی نزدیک به تموم شدنه و خب شاید نتونم یه رمان دیگه بنویسم😶
فرست؟
لوسیوس مرد؟ 🧐🤨🤕
آره😔
چه مظلوم🥺
من همه ی داستان هایی که راجب دراکو تو تستچی نوشتن رو خوندم میتونم بگم تنها داستانی هست که موضوعش با بقیه فرق داره یعنی واقعا خود دراکو رو نشون میده نه یه دختر که اوزون دراکو شده در انتظار پارت بعدی هستم
ممنونم از نظرت✨
خواهش میکنم
اگه میشناسی به منم معرفی کن بخونم
توی همین سایت قسمت هری پاتر که بری کلی داستان فکت و میم میاره با اسم ها و مدل های مختلف
کم مونده بریم پای ناظرو ببوسیم تروخدا قبول کن 😂
عالی... ناظر عمه نداشت
🙄
بابت افسرده بودن رمان متاسفم عزیزان😂
خب.. موقع نوشتن این رمان افسردگی داشتم و حتی ممکن بود دراکو رو هم بکشم😂
(همچین خنده دار هم نبود)
کارت خوبه افرین 👏
ببین هرجای باشی میان پیدات میکنم خب پس پارت میدی
به ناظر بگو منتشر کنه
منکه رمانو تموم کردم😂😂
خداکنه منتشر کنه
عالی بود مثل همیشه
ممنونم عزیزم✨
دراکو مالفوی رو P15رو مینویسی؟
نوشتم توی پروفایلم ببین
عالی