بیا با هم داستان یه دختر ۱۳ ساله رو بخونیم 🍀
این داستان رو توی دو پارت میذارم امیدوارم که ازش لذت ببرید🌊🫂✨
خانه منجم. هوا بسیار سرد بود و دستانش از سرما یخ زده بودند چند وقت پیش برای اختراع جدیدش خانه اش را فروخت اما نتیجه اش لبخند را از روی لبش محو می کرد در واقع نه فقط خانه اش بلکه تمام زندگی اش را فدای علم کرده بود ولی هر بار تلاش هایش بیهوده می ماند. پرویز یک دانشمند پنجاه ساله بود که همیشه کتی مشکی با شلواری سفید می پوشید او مرد مهربان و کنجکاوی بود و تنها آرزویش اختراعی جدید و منحصر به فرد بود که به همه نشان دهد که با علم می توان زندگی را ساخت او هر روز خودش را در مراتب بالا تصور می کرد و حتی جملات زیادی را آماده کرده بود تا در حضور جمع بگوید اما تنها چیزی که برایش باقی مانده بود غم و اندوه و مقداری پول برای اجاره خانه ای کوچک بود.
بالاخره بعد از بیست دقیقه آقای محمدی از راه رسید او مرد خوش قلب ولی ترسویی بود اما این توضیحات کمکی به پرویز نمی کرد هوا هم سردتر و سردتر می شد .یک ساعتی طول کشید تا او بتواند ملک مورد نظرش را پیدا کند آقای محمدی می گفت که سال ها پیش مردی منجم در آنجا زندگی می کرد و بعد از او دیگر کسی آنجا را به اجاره نگرفته بود
مردم می گفتند از آن خانه صدای شکستن شیشه را شنیده اند و او را تسخیر شده می دانستند اما خانه تسخیر شده تنها جایی بود که پرویز می توانست به اجاره بگیرد. پس او چاره ای نداشت و خانه را اجاره کرد. در راه به حرف های آقای محمدی می خندید و می گفت خانه ای پر از روح ، یا پر از شیشه، یا شاید هم خانه ای پر از چوب های خراب .آخر این مردم هم روزی با خرافاتشان دیوانه می شود. پرویز به سختی خانه را پیدا کرد و وارد خانه شد آنجا واقعا خراب و ترسناک بود اما نه برای روح ، برای اینکه سال ها بود کسی واردش نشده بود به مدت چهار روز طول کشید تا آنجا را بازسازی و مرتب کند آن خانه یک حیاط کوچک داشت که گیاهان دارویی اش را در آن جا کاشته بود آن جا واقعا بی نظیر و زیبا شده بود بعد از چند روز او توانست کار نیمه وقتی پیدا کند و برای چند روزی علم را کنار بگذارد و عصرها برای اجاره خانه اش به سر کار برود.
روزی از روزهای پنجاه سالگی پرویز او در حیاط کوچکش نشسته بود و به دخترش آسمان و همسرش فکر می کرد و اندوه می خورد که چطور آن ها را از دست داده بود او به خوبی یادش می آید که چطور خودش را وقف علم کرد و همسرش را از خودش راند و دختره ده ساله اش را با صورتی پر از خشم ترک کرد حتما آسمان الان بیست ساله شده بود اما به حال پرویز دیگر فرقی نمی کرد او با خودش می گوید که کاش می شد به گذشته برگشت و دنیا را از نو ساخت .
او با بی حوصلگی رفت تا کتابی از کتابخانه قدیمی بردارد کتاب را برداشت و کتابخانه تکیه داد،اما ناگهان پایه کتابخانه شکست و با آن به زمین افتاد بعد از چند دقیقه او توانست از روی قفسههای کتابخانه بلند شود. وقتی بلند شد دیگر به چشمانش هم اعتماد نداشت او با چشمانی متحیر به جلو رفت آن جا به نظر یک مخفی گاه بود که منجم سال ها پیش در آن جا تحقیق می کرد اما این اصل ماجرا نبود پرویز دریچه ای را پیدا کرده بود که هرچه به آن نزدیک تر می شد دریچه هم بزرگ تر می شد کنار آن یک ساعت شمار بود اما پرویز بی توجه به آن وارد دریچه شد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)