آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد، کاسهی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد، تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت، از غمت شهریور بیچاره حلق آویز شد، مهر با بی مهری و نامهربانی می رسد، مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد، بی تو یک پاییز اَبرم،نمنم باران کجاست؟ بی تو حتی فکر باران هم خیال انگیز شد؛ آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟ باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
عـاشقی جـرم قشنگی ست گرفتارم کرد خواب بودم که شبی عشق تو بیدارم کرد آمدم گریه کنم تا تو نگاهـم بکنی چون ستاره به تماشای شب تارم کرد آمدی خواب مرا از چه پریشان کردی گفتی عاشق شده ام عشق تو بیمارم کرد آمدی خانهی ویرانه گلستان کردی آمدی دل ببری؛ یا بخری؛ فهمیدم وقت خواب آمدی و عطر تو بیدارم کرد تا تو را دیدم و دل را بـه تو دادم آن شب فهمیدم عشق بازیست و گرفتارش شدم
بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر است شعر هم بی تو به بغضی ابدی زنجیر است آنچنان میفشرد فاصله راه نفسم که اگر زود،اگر زود بیایی دیر است رفتنت نقطه پایان خوشیهایم بود دلم از هرچه و هرکس که بگویی سیر است سایهای مانده زِ من بی تو که در آینه هم طرح خاکستریاش گُنگ ترین تصویر است خواب دیدم که برایم غزلی میخواندی دوستم داری و این ساده ترین تعبیر است کاش میبودی با چشم خودت میدیدی که چگونه نفسم با غم تو درگیر است...