من عاشق خوندن و نوشتن شعر هستم، برای همین تصمیم گرفتم دید و احساسی که نسبت به شعر دارم و همینطور چند شعری که نوشتم رو به اشتراک بذارم.
شعر برای من مثل دوستی است که وقتی به او میرسم میتوانم راحت با او درد دل کنم. یک جفتیست که کاملم میکند... بعضی ها کمبودهای خودشان را در زندگی با پناه بردن به آدم های دیگر جبران میکنند، اما هیچوقت جبران نمیشود. اگر جبران میشد آیا همین رابطه خودش بزرگ ترین شعر دنیا و هستی نبود؟
شعر برای من مثل پنجرهای است که هروقت به طرفش میروم خود به خود باز میشود، من آنجا مینشینم، نگاه میکنم، آواز میخوانم، داد میزنم، گریه میکنم، با عکس درخت ها قاطی میشوم و میدانم که آن طرف پنجره یک فضا هست و یک نفر میشنود، یک نفر که ممکن است ۲۰۰ سال بعد باشد یا ۳۰۰ سال قبل وجود داشته.
و شعر وسیلهای است برای ارتباط با هستی، با وجود به معنی وسیعش. خوبیاش این است که آدم وقتی شعر میگوید میتواند بگوید: من هم هستم یا من هم بودم. من در شعر چیزی را جستوجو نمیکنم بلکه در شعر تازه « خودم » را پیدا میکنم تو اسلاید های بعد چند شعر که خودم نوشتم رو قرار دادم
کاش میدانستم کاش کسی به من میگفت نوری که در دل توست، در تاریکی چشمهای من ساکن نخواهد شد کاش کسی به من میگفت که غروب را نمیشود با رنگهای طلوع از افقِ دلتنگی پاک کرد که اگر شاخههای این درخت پیر به گلهای گریان زمین نمیرسند به موهای سفید آسمان خندان هم نخواهند رسید که اگر روزی شکوفهها بشکفند و رنگ بگیرند، پس آن روز برای اولین بار عاشق شدهاند که نه غم آنقدر خستگیناپذیر است که کل سایهزارِ هستی را برای رسیدن به شادی بدود، و نه شادی آنقدر نفس دارد که کل اقیانوس را تا دستهای غم شنا کند و هر ستاره، تنها خاطرهایست از نوری که تصمیم گرفت دل به زمین ندهد کاش کسی به من میگفت که زمان هرگز نمیلغزد، فقط از چشمهای تو، به چشمهای من، و از چشمهای من، به چشمهای تو سفر میکند.
و اگر از من بپرسی که زن کیست میگویم زن رگ های آهنگین گیتیست لبخندی که پیش از طلوع خورشید را برای تابش بیتاب میسازد زنانگی یعنی آنقدر از گریه محروم شدی که حتی روزگار هم تشنه گشت زن رازیست که که حتی فرزانگان هم به کشف آن قدم نمیدهند سرودهایست غمناک که کسی نمیسراید شجاعتی که بر نمیتابد زنانگی شیشهٔ عمر آسمان و دشت و دریاست شیشهٔ عمر خورشیدی که حال برای سر زدن جانی ندارد.
جالب بود!
خوشگل بود
زیبا بود 💫
چه اکانتی
چه قشنگ