خوش اومدید))
میگه : چایی از دهن افتاد.. جمشید اگه پاییز اینقده که تو میگی خوبه ،چرا ما هر سال روز اول پاییز دلمون خالی میشه؟همه به این زردیو نارنجی نگا می کنن حالشون جا میاد،چرا ما بلد نیستیم؟چرا همه رفته بودناشونو میزارن واسه پاییز؟چرا پاییز هیشکی بر نمی گرده..؟
جمشید خیلی ساله اینجاس،همه ی پاییزای آسایشگارو دیده،میگه این درخت بزرگه نا نداره وگرنه بهت میگفتم پادشاه فصلا یعنی چی.. میگم جمشید یادته هشت ده سال پیشها این زن و شوهر اتاق بغلیه رو؟قدیما خوب با هم چسبیده بودن. آبان بود یا آذر ماه آخر پاییز که مدیریت قدیمی درو با لقد شکست رفت تو دید دست هم رو گرفتند تیکه و پاره رفتن که رفتن..پاییز نبود؟
یه قلپ چای میخوره میگه : آره یادمه. جمشید اون یارو که ته راهرو میشست سرش رو میکرد تو حقوق بشر چی؟ همین وقتها بود دیگه؟ بهش میگفتیم داداش حیف تو نیست؟ برو دنبال یک کار آبرومند! یک کلمه هم حرف نمیزد..
یه قلپ چای میخوره میگه : آره یادمه. جمشید اون یارو که ته راهرو میشست سرش رو میکرد تو حقوق بشر چی؟ همین وقتها بود دیگه؟ بهش میگفتیم داداش حیف تو نیست؟ برو دنبال یک کار آبرومند! یک کلمه هم حرف نمیزد.هی فقط یواش میگفت همینه آبرو..اصلا نفهمیدیم چرا آوردنش قاطی ما..یادته در حیاط رو زدند رفتیم وا کردیم کسی نبود؟ گذاشته بودنش پشت در، بیحقوق با چشم بسته، آبروش هم دستش بود...
پاییز بود بابا.. جمشید پا میشه میره کنار پنجره فکر میکنه ما حالیمون نیس هر سال همینه کارش.میگم جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رو می بینیم بند دلمون پاره میشه..؟پس کدوم رنگا قراره حال ما رو خوب کنن؛مام مرخص شیم بریم پی کارمون..اون یکی رو یادته؟رشید بود دستاشو تکون میداد؟با عینک و سر فرفری وسط راهرو میگفت: «لبت کجاست که خاک چشم بهراه است»..
زیبا بود