خب خب سلام.با اینکه پارت یک اصلا حمایت نشد،ولی اومدم پارت دو رو بزارم.
وقتی لیانا بیدار شد،انتظار داشت که الان پدر و مادرش او را در آورده باشند و نگران بالای سر او ایستاده باشند.اما وقتی چشمهایش را باز کرد،توانست یک آسمان آبی با ابر های زیبا را ببیند.بلند شد و رو پایش ایستاد.با یک چرخش به دور خود،توانیت با اختلاف زیباترین منظره ی تاریخ را ببیند.
درخت های سبز و زیبا،میشود گفت آنجا بیش از ۴۰۰درخت زیبا بود.بعد از درخت ها،یک آبشار بسیار پاکیزه و زیبا بود.اطراف آبشار،چمن های سبز با گل های خوشبو،آنجا قرار داشت.همچنین،زمین ورزش،چادر های بزرگ برای استراحت و... .یک لحظه فکر کرد مرده است و حالا در بهشت است.اما وقتی گنده ترین دماغی که در عمرش دیده بود،جلوی چشمش آمد،نظرش عوض شد.
لیانا آنقدر ترسید که یک لگد محکم را به دماغ آن موجود زد.موجود محکم به زمین افتاد.او،یک موجود قرمز بود.با دماغی بسیار گنده؛بدنش تپل بود.از ابتدای دماغش،بدنش بیضی شکل و تپل بود.همانطور که به پایین میرفتیم،یک چشم گنده در وسط شکمش دیده میشود.و در آخر،زیر پاهایش،هزاران هزار پای کوچک و باریک بود.اما در وسطط پاهایش،یک جای خالی،به شکل ابر دیده میشد.بسیار موجود عجیبی بود.
لیانا،درحالی که میترسید به او نزدیک شود،از دور به او گفت:[حا.....حالت خوبه؟] جانور،آهسته گفت:[ببخشید ترسوندمت.من میکل هستم.] صدایش بسیار مظلوم،صادق و بی آزار،و خیلی زیر بود.او گفت:[بیا پیکازون رو بهت نشون بدم.عه،جاناتان هم اومد.] لبانا برگشت و دید که موجودی دارد به سمت او می آید.
موجودی مربعی شکل،با دو پای کوچک و تپل،و دست هایی تنومند.ریش سفیدش از مربع آویزان بود.با چشمانی پر از چروک.دهنش در پایین مربع بود.برعکس میکل که دهانش در وسط دماغش بود.رنگ آن موجود مربعی شکل،رنگز ارغوانی بود.
اباریکلا بالاخره گذاشتی
بله
خوشت اومد از پارت دو؟
عززیییزمم خیلی عالییی نوشتی لیاقت به همچین پستی هست که کلی لایک بگیره
مرسی ممنون😍😍🤩🤩
خواهش میکنم