سلام دوستان امیدوارم حالتون خوب باشه میخوام از این به بعد داستان بزارم خیلی وقتتونو نمیگیرم و میخوام از نظراتتون کلی انرژی مثبت بگیرم و امیدوارم حمایت بشه 🩷🫂❤🔥
با استرس طاقت فرسا پرده رو کمی کنار زدم و صحنه رو دیدم . همه بلند شده بودن و برای نیلا دست میزدن اون کارش فوق العاده بود و همینطور بی نظیر اون زیبا ترین گیتاریستی بود که فقط قصدش از گیتار زدن تامین آرامش و امنیت بود اون خیلی به این ساز علاقه داشت و همینطور صحنه . منم عاشق صحنه بودم ولی استرسم این اجازه رو نمیداد داشتم از دلشوره پر میزدم احساس کردم الان خون دماغ میشم ولی نه چیزی نبود تا اینکه اسم من خونده شد نفسم تو سینه حبس شد همونطور که استاد گفته بود نفس عمیقی کشیدم لباسمو مرتب کردم و روی صحنه رفتم نیلا که داشت از بغلم رد میشد گفت (موفق باشی من مطمئنم تو خیلی عالی تر از حد انتظار از پسش برمیای) بهم چشمک زد و از بغلم رد شد
حقیقتش دروغ چرا یکم آروم شدم خیلی مودب تا صندلی قدم برداشتم و نشستم با دست دامنمو جمع کردم و نگاهی به تماشا چی ها کردم ..... نه اون دقیقا موقعی که بهش نیاز داشتم نبود درسته طبق معمول دستامو روی کلاوی ها گذاشتم و شروع به نواختن کردم صدای دلنوازش بلند شد بله آهنگ لاو استوری یکی آهنگ های محبوبم که عاشقش بودم تموم صحنه تو سکوت بود فقط صدای آهنگ من بود که تو سالن میپیچید لحظه ای احساس کردم کسی به من زل زدم و لحظه ای پلک نمیزنه تپش قلبم رفت بالا نگاهی به دروبرم کردم اما کسی نبود و دوباره همون حس نفسم سنگینی میکرد و حالم داشت بد میشد اما تحمل کردم
آهنگم که تموم شد سریعا تعظیم کردم و رفتم پشت پرده سالن پر شده بود از صدای دست و سوت و تشویق اما من نتونستم بمونم و به سرعت پرده و کنار زدم بچه ها برام دست میزدن و از من تعریف میکردن اما من سریع رفتم تو اتاق گریم شروع به گریه کردم اصلا حالم خوب نبود قلبم احساس سنگینی داشت احساس میکردم همه چه تقصیر منه از اینکه پدر مامانو تنها گذاشت و مامان ۵ سال بیشتر پیشم نبود بخاطر ناراحتی قلبی فوت کرد تازه خاله نهال میگه از بعد تولد من مشکل قلبی پیدا کرد دلم میخواست به دنیا نمیومدم حداقلش مامان زنده بود و پیش پدر زندگی میکرد پدری که کلا ۲ بار تو زندگیم دیدمش و هزار تا دیگه سرمو بلند کردم و
خودمو تو آینه دیدم من کی هستم ؟ یه نوازنده مبتدی یا یه دختر بازیگر دختری که شبا نقاب شادیشو برمیداره تا خودشو خالی کنه احساس گناه مانند کوله پشتی کوهنوردی رو شونم سنگینی میکنه صدای در زدن اومد سریع اشکامو پاک کردم و با خنده گفتم بفرمایید.نیلا بود. اومد تو انگار متوجه گریه ام شده بود چون گفت(گریه کردی؟؟)دستی به گونم کشیدمو گفتم (نه بابا بچه شدی) اما اون زرنگ تر از این حرفها بود گفت(چشمات قرمز شده)یادم نبود هر وقت گریه میکردم تا مدت طولانی صورتم قرمز میشد اما بیخیال این حرفا شدم رفتم و از رو میزم یه شاخه گل نیلوفر آبی برداشتم و تا اومدم بهش هدیه بدم اونم یه جعبه روبهروم گرفت و همزمان گفتین این براتوعه و هم زمان زدیم زیر خنده و هدیه هامونو با هم جا به جا کردیم وقتی در جعبه رو باز کردم یه عروسک خوشگل درست شکل ظاهری خودم دیدم از ذوق جیغ کشیدم و نیلا رو بغل کردم و گفتم(این در برار هدیه من خیلی ناچیزه)اما اون گفت( برعکس من تا به حال نیلوفر آبی هدیه نگرفته بودم
اسمش رویاناست؟
دقیقا 🩷
فرصتت
خیلی قشنگ بوود
فدات عزیزممم