●کپیوایده برداری؟ ممنوعه دیگه!
این خانوادهی چهارنفره، اشرافی محصوب میشوند و نفوذ بسیار بسیار بالایی در همهجا دارند آنقدر که حتی آنان شوالیه نیز دارند؛ شامل والدین و یک پسر بزرگتر که بنطر میرسد بیست الی سی سال داشته باشد و دختر جوانی که طبق گفتهی خویش هجده سال دارد. این خوانواده همگی موهای بور، پوست نسبتا سفید و چشمانی کشیده و آبی دارند. پدر این خانواده مردی به شدت جدی است که هالهای از قدرت او را احاطه کرده. همه او را با نام خوانوادگیاش صدا میزنند. 'آقای راسی' گاهی اوقات که در وقت ازاد هستم به این فکر میکنم که شاید دلیل این کار اطرافیان این است که از نام او واهمه دارند یا میخواهند نشان دهند که تا حد امکان برایش احترام قائلاند؛ اما در هر حال من نباید وقتم را صرف این موضوعات سطحی کنم. مادر خانواده بانویی متبکر است که چهرهاش همیشه حالتی از انزجار و غرور دارد، او انقدر غرق در فخر فروشی است که دیگر حتی به فدزندانش نیز اهمیت چندانی نمیدهد البته این نظر من است، شاید هم او عقیده دارد فدزندانش بزرگ شدهاند و همانند پرندگان باید از آشیانه پر بکشند و بروند. پسر خانواده نسبتا بهتر است هرچند که در مقابل خدمه و دیگر خدمتگزاران رفتارش فرقی با رفتار پدرش ندارد. او همان کسی است که مرا از بازار سیاه به قیمت کلانی(ویل این قیمت را رویم گذاشته بود) خریده. طبق اطلاعاتی که دارم نام او برونو است. در نگاه اول من نیز نامش را زیبا و دوست داشتنی یافتم.
اما در آخر میرسیم به کوچکترین عضو این خانوادهی به ظاهر اصیل. ساوا که بر خلاف معنی نامش، اخلاقش چندان ناب و همانند طلای خالص نیست. او بسیار خودشیفته بنظر میرسد و مدام درحال جلب توجه است حتی سعی میکند توجه منی که زیردستش هستم را نیز جلب کند. هرچند که من تا زمانی که این رفتارش به منفعت خویش باشد، اعتراضی ندارم؛ چراکه همین چند ماه پیش از او درخواست کردم مرا به شوالیهها اضافه کند و او پذیرفت! و ویل.. آه.. چطور بگویم که قصد او از بیرون آوردن من از زیرزمین این بود که همانند یک حیو○ان قرب○انی نخست به من آب بدهد و سپس بکُش○تم؟! در این شش ماه به خوبی یادگرفتهام هرطور که شده باید جاه طلب باشم زیراکه فقط با جاه طلبی میتوانم به ردههای بالاتر صعود کنم و سپس حقم را پس بگیرم. دربارهی اینجا باید اضافه کنم که عمارت اشرافی خانوادهی راسی بزرگ است اما به اندازهی قصر خانوادهی خودم نیست. در هر حال اینجا هم زیبایی خودش را دارد. در بازارهای سیاه این کشور میتوان چیزهایی یافت که حتی در تخیل نمیگنجد! از بردههایی با استعدادهایی متفاوت و جالب گرفته تا اشیاء باستانی و جادویی. از انجایی که ساوا عادت دارد هر از چند گاهی سری به بازار سیاه معروف بزند و من نیز همیشه باید با او باشم، این چیزها را دریافتم.
البته این بازارهای سیاه در زیر پوست زیبا و سرسبز شهر پنهان شده و فقط اشرافی ها و بزرگان از پوست زیرین و تاریک شهر با اطلاع هستند. عمارت راسیها نیز از این زیبایی بیبهره نیست. در انتهای باغ خوابگاه و محل تمرین شوالیهها قرار دارد که چندان بزرگ نیست. من هم در خوابگاه باقی شوالیهها هستم البته برای آنکه زیاد با شوالیههای دیگر ارتباط نداشته باشم، روزم را با تمرینهای رزمی و در خدمت ساوا بودن سپری میکنم و شبها از عمد دیر به خوابگاه برمیگردم تا همه خواب باشند. اما در بعضی مواقع که مجبور به رو در رو شدن با آنها میشوم، انها برایم سنگ تمام میگذارند و با مهر و محبت مرا به تمسخر میگیرند! عمارت راسیها شامل پنج طبقه و سه برجک میشود که یک برجک متعلق به ساوا است و برجکی دیگر برای برونو است؛ در سومین برجک وسایل نظامی و رزمی قرار دارد. درحالی که با شمشیری چوبی به تنهایی در گوشهای تمرین میکردم، بسیار از شدت حقارتم عصبانی بودم و همین باعث میشد ضرباتم شدید تر شود. میتوانستم بجای شمشیر چوبی، یکی از نوعی آهنین در دست بگیرم، اما بردهها حق ندارند هیچ جایگاهی داشته باشند اینکه حالا یک شوالیه هستم از جاهطلبیام بود!
از دور ساوا را میدیدم که نزدیک میآمد، لباسی نسبتا سلطنتی به تن داشت که رنگش تیره بود. وقتی متوجه شدم قرار است سمت من بیاید دست از تمرین کشیدم و منتظر شدم به من برسد و سپس ناچارا تعظیمی کردم. زمانی که به من رسید لبخندی به ظاهر مهربانانه به من زد که در نظر خودش بسیار دوست داشتنی شده بود اما در واقع من دلم میخواست هرچه زود تر آن لبخند به ظاهر دوستداشتنی از هم بپاشد! "بیا باهم بریم بازار سیاه؛ برای مراسم آخر هفته" وقتی چهرهی متعجبم را دید، فهمید که از همهجا بیخبر هستم. با کلافگی نفسش را بیرون داد و گفت. "چطور نشنیدی، رگولوس؟ شوالیهها واقعا خبر چین هستن" سری کوتاه تکان دادم و با دریافتن اینکه شخص دیگری این اطراف نیست سعی کردم غیر رسمی و صمیمانه با او سخن بگویم. "من زیاد اطراف اونا نیستم!" "درسته! در هر حال. اخر هفته یه مراسمه با حضور همهی خانوادههای والا مقام-" با شنیدن این کلمه دیگر نتوانستم بر روی باقی جمله تمرکز کنم. والا مقام؟ یعنی.. میتوانم از این فرصت به عنوان پلهای استفاده کنم؟ با تکان خوردن دست ساوا جلوی چشمان تیره رنگم به خود آمدم. او خندهای کوتاه و به ظاهر دلنشین میکند. "برو حاضر شو من اینجا منتظرم" بعد از تعظیمی کوتاه، شمشیر چوبی را گوشهای رها کردم و به خوابگاه شوالیهها رفتم. تعداد اندکی در خوابگاه بودند که تقریبا بطور گرد جمع شده بودند و سخت مشغول بحث دربارهی چیزی بودند. بی آنکه توجه آنان را جلب کنم به طرف تختم رفتم و کشوی کمد کوچک کنار تخت را باز کردم. پس از نگاه کردن به لباسهای کم اما مناسبم تصمیم گرفتم شلواری سیاه، پیراهنی سفید و از روی همان ژاکتی نو و سیاه با طرحهایی طلایی پوشیدم. در همان موقع که میخواستم از آنجا خارج شوم و سپاسگزار ایزد شوم که آن شوالیه ها متوجهی من نشدند؛ یکی از آنها که آریان نام داشت از بحث خودشان خارج شد، دستی به موهای قهوهای و فرفریاش کشید و سپس با تمسخر گفت. "داری با بانو ساوا میری قرار؟ مهمونی اخر هفته رو میدونی دیگه اره؟ فراره چه نقشی داشته باشی اون شب؟ یه س○ گ دست آموز؟ یا یه ب○رده که قراره خدمات رسانی کنه؟" سعی کردم توجهی نشان ندهم اما در اعماق وجودم داشتم آتش میگرفتم از اینهمه حقارت. از خوابگاه شوالیهها خارج شدم درحالی که درسی درست به آریان داده بودم.. درسی درست؟ نه من فقط یکمی او را کتک زدم(شاید هم کمی بیشتر)؛ در هر حال حس آن کودکی را داشتم که شکلات دزدیده شدهاش را پس گرفته! درحالی که به سمت ساوا قدم برمیداشتم لبخندی پر از پیروزی بر لبهایم و احساسی از غرور و سرافرازی در ذهن و قلبم جا خوش کرده بود که او دچار خطای ذهنی شد و خیال کرد که لبخندم برای او است، پس مشتاقانه و متقابلا لبخندی برای من زد.
کاملا قطعی قاشق این رمانم👍🫠
دچار خطای ذهنی شد؟
نه نه! فقط مغالطه😂
*کی گفته تأثیرات درس منطق از بین رفته؟
😂
کسی نگفت پس من میگم😎😅
فرصت؟
وای فکر کنم این دفعه دیگه میتونه از شر این خانواده خلاص بشه.
بلهه
عالیی
تشکر✨
مثل همیشه عالییی
❤🦋
فرصت کاکتوسی🌵
به به چه دست به قلم خوبییی!🫀🫂
ممنون✨🦋