بحث آبشار جاذبه همیشه من رو به وجه میاره، احتمالش خیلی کمه که دهه هشتادی باشه که این انیمیشن رو ندیده باشه، داستان از جایی شروع میشه که دوقلوهای داستان ما برای تعطیلات پیش عموشون میرن به شهری که روی نقشه نیست.
میبل دختر مهربون و دلسوزی که همه رو جذب خودش میکرد، و دیپر که از نظر خودشم عجیب غریب بود ولی همه اینا بخاطر کنجکاو بودنش بود که همین باعث شد بتونه یه کتاب عجیب غریب توی جنگل پیدا کنه.
ماجرا های زیادی برای این خانواده میوفته و هرقسمت درس جدیدی داره، ولی مهم ترینش اینه که همیشه برای خانوادت ارزش قائل باشی، قسم میخورم تک تک دیالوگ هارو حفظم
این عمو استن خیلی عجیب غریب میزنه، البته این که اون یه شیاد ماهر هست رو بهتره فراموش نکنیم، با اون خرت و پرتای توی مغازش کلی پول به جیب میزنه ولی خب بازم خسیسه.
دیپر هم که از حمالی کردن واسه عموش خسته شده بود میره راز های این شهر عجیبو برملا کنه، که البته چندبار نزدیک بود جونشو از دست بده، ولی خب با کمک خواهرش سوس و وندی و بقیه این اتفاق نیوفتاد
و خب بگذریم عمو استن تقریبا کل شهر رو نابود کرد تا برادرش رو بعد سی سال برگردونه که توی یه اتفاق کوچیک توی یه جهان دیگه گیر کرده بود، ولی هنوزم باهم درگیری دارن ولی به پایه عشق برادرانه میزاریمش
میبل فقط میخواست واسه تولد ۱۳ سالگیشون جشن بگیره ولی خب منجر شد به نابود کردن کل شهر و یا حتی دنیا با احضار کردن بیل، یه موجود مثلثی، ولی خب هرجور که شد اونو شکست دادن
بعد از سر و سامان گرفتن همه چی به پایان تابستون رسیدیم و خب تولد هم گرفته شد، البته ناراحتم چون انیمیشن هم به پایینش داره نزدیک میشه
عمو استن و فورد اختلاف های قدیمی رو کنار گذاشتن و برای رفتن به ماجراجویی هاشون به اعماق دریا سفر کردن
خب وقت گریه کردنه، چون تابستونی که دیگه تکرار نمیشه تموم شد و دوقلوها باید برگردن، ولی خب، تابستون بعدی برمیگردن دیگه مگه نه؟
ولی اون تابستون هیچ وقت نیومد....
We'll meet again
Dont know where
Don't know when
But i know We'll meet again
Some sunny day