پارت سوم داستان
همین طور که روی زمین نشسته بود، تنها به کف سنگی نگاه میکرد، نفس هایش نامنظم و سطحی بود، دست هایش که در دو طرف بدنش روی زمین بودند میلرزیدند. حتی متوجه نشد که چند دقیقه است که همان طور روی زمین نشسته که صدای آرام ضربه ای به در اتاقش را شنید، خوب می دانست که بود. بدون آنکه سرش را بلند کند گفت: - بیا تو. سیریوس آرام در را باز کرد و پس از آنکه وارد اتاق شد در را به آرامی بست. پس از آنکه میسا را دید چشمانش لحظه ای از وحشت برق زدند. بی آنکه چیزی بگوید، به آرامی به طرف او رفت و کنا او نشست.
برای چند لحظه هیچ یک از آنها حرفی نزدند. سپس سیریوس بلاخره با صدایی آرام پرسید: -خوبی؟ میسا با صدایی ضعیف و به دروغ گفت: -آره.... سیریوس آهی از روی خنده کشید و گفت: -خیلی شبیهش که به نظر نمیرسی.... میسا جوابی نداد، حتی سرش را هم بلند نکرد. سیریوس دسته ای از موهای روی صورتس را کنار زد و به آرامی خط خون باریکی که روی گونه اش بود را پاک کرد.سپس با صدای آرامی پرسید: -اصلا برای چی دخالت کردی....؟
حق ندارم از برادرم دفاع کنم؟ -برادرت نمی خواد ازش دفاع کنی، فقط خودتو له کشتن نده. -نترس به این راحتیا نمیمیرم. سیریوس خنده ی خفه ای کرد و گفت: - اگر تویی که میمیری... میسا چیزی نگفت، هنوز سرش را بلند نکرده بود و به کف زمین خیره شده بود. برای چند لحظه هر دو ساکت بودند، سپس سیریوس با صدایی آرام پرسید: -می تونی بلند بشی؟ -برای چی....؟ - حداقل برو روی تختت دراز بکش، اینجوری میمیری از درد. میسا که انگار اگر لحظه ای لجبازی اش را کنار می گذاشت جان از بدنش میرفت، با صدایی ضعیف گفت: -خوبم.....
سیریوس آهی از روی کلافگی کشید، اما در چشمانش هیچ آزردگی ای نبود. -خوب نیستی، حتی نزدیک بهشم نیستی. سیریوس که دید میسا لجباز تر از آن است که بخواهد گوش کند، بلند شد و دستش را به جلوی او دراز کرد. -پاشو. میسا اول میخواست مقاومت کند، اما درد چنان در بدنش میپیچید که توانی برای بحث نداشت، به آرامی دست او را گرفت و بلند شد. سیریوس بعد از اینکه مطمعن شد میسا می تواند راه برود(که البته چندان هم برایش راحت نبود)دست او را رها کرد.
میسا همانطور که روی لبه ی تختش نشست، احساس کرد هوشیاری اش رفته به رفته کم می شود و بی آنکه متوجه بشود چشمانش سیاهی رفت. سیریوس لحظه ای از افتادن او روی تخت شوکه شد، اما بعد به آرامی روی صندلی ای کنار تختش نشست. برای چند دقیقه سیریوس فقط همانطور بدون هیچ حرفی آنجا نشست. میسا حتی در بیهوشی نیز طوری به نظر میرسید انگار در اتش میسوزد. بعد از حدود یک ساعت میسا به آرامی چشمانش را باز میکند و می کوشد خود را از روی تخت بلند کند.(که البته خیلی هم برایش کار راحتی نبود )
دستم رفت ببخشید🙏🙏
بد شده؟ تا اینجا که ازش لذت بردم🫠
بعد از حرص خوردنهای فراوان بالاخره یه فن فیکشن خوب🥹😭
مرسی عزیزم 💞💓
اگر از این خوشت اومده پیشنهاد میکنم بری ونوس بلک هم بخونی خیلیییییی قشنگه اونم فن فیکشنه از کاربر Pari 🌙
آره اونم خوندم😁
دوباره دیدم منتشر شده و خوندمش😅
مرسی عزیزم😂✨
عالی بود عزیزم مثل همیشه✨❤
راستی پارت جدید منتشر شد، میتونی بخونیش🍏
وای آره الان دیدمش خیلیییییییییی قشنگ بود🛐🛐🛐🛐
🙃🐍
راستی یه بیوگرافی هم گذاشتم و درحال بررسیه
پستت واقعا عالى بود فقط اينكه من از خيلى وقت پيش داشتم يه داستان مينوشتم شبيه داستان تو نيست ها ولى شخصيت اصلى خواهر سيريوسه گفتم اگه ناراحت ميشى داستانم رو نذارم اگه هم كه مشكلى ندارى بذارم 🩷✨
ممنونم عزیزم 💞💞
نه بابا چرا باید مشکلی داشته باشه اتفاقا خوشحال میشم داستانت رو بخونم✨
خیلی خوب بود پارت بعد هم بزار😭
مرسی عزیزم 💞✨
چشم حتما میزارم
خیلی خوب بود ببخشید دیر دیدم
مرسی عزیزم 💞💞💓
خواهش😊😊
خیلی قشنگ بود ✨
مرسی عزیزم 💞✨
خیلی زیباست
ممنونم💞💓
سپاس متقابل
وای خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگه داستانت
ادامه ش بده چون قلمت خیلی خوبه 🤍🎀
وای مرسی عزیزمممممممممم💓💞💞💞💞
عالی بود عزیزم😍
ممنون💞💓💓💓