«همهمون یه تصویر ذهنی از خودمون داریم، ولی اون چیزی که بقیه میبینن همیشه فرق داره. این پست مخصوص اوناییه که جرأت دارن خودشونو از دید دیگران ببینن.»
ترجمان/ ما همۀ عمر میکوشیم بفهمیم چگونه آدمی هستیم، اما دیگران میتوانند کشفمان کنند، بهتمامی و در یک نگاه پژوهشها نشان میدهند اولین برخوردها نافذترین شناخت را از ما در ذهن دیگران رقم میزند. درواقع، ما یک عمر دستوپا میزنیم تا خودمان را بشناسیم، اما گویا هویتمان در یک چشمبرهمزدن بهنحوی برقآسا برای دیگران برملا میشود. آینه، عکس، فیلم و صداهای ضبطشده، همگی، فناوریهایی هستند که خویشتن ما را افشا میکنند و آن خودی را نشانمان میدهند که دیگران میبینند و ما نمیبینیم. اما چند نفر از ما تاب چنین مواجههای را داریم و چرا غالباً از روبهروشدن با خودمان فرار میکنیم؟
مگان اوگبلین، پاریس ریویو — اوایل تدریسم در دانشکدۀ تحصیلات تکمیلی، یکی از دوستانم که بیشتر از من تجربۀ تدریس داشت برایم از پژوهشی صحبت کرد که با آن مواجه شده بود. نمیدانم چنین پژوهشی اصلاً وجود خارجی دارد یا نه. هیچوقت پیاش را نگرفتهام، ولی حالا به نظرم یکی از آن حکایتهایی است که دست به دست زیاد چرخیده و مانند بلاکچین، در طول راه، توشۀ بیشتر و بیشتری اندوخته است. دوستم میگفت این پژوهش نشان میدهد که دانشجویان، پنج ثانیه بعد از شروع اولین کلاسِ نیمسال تحصیلی، استاد خود را ارزیابی میکنند و کمابیش همان نمرهای را به استاد میدهند که در پایان نیمسال نیز میدهند. این یعنی استادی که در بدو ورود به کلاس به دل دانشجویان بنشیند سه ماه بعد نیز همآنقدر محبوب است. برعکس، استادی که همان اول سختگیر و خشن جلوه کند تا آخر نیمسال نمیتواند نظر کسی را نسبت به خودش عوض کند.
علیرغم تقدیرگراییِ مستتر در این یافته، دوستم ادعا میکرد که نتیجۀ پژوهش از نظرش مایۀ تسلیخاطر است، چراکه وقتی بپذیری شخصیتت فوراً بر همه آشکار میشود، دیگر مجبور نیستی ظاهرسازی کنی. او سفارش کرد هروقت دلشوره داشتم که قرار است چه وجههای از خودم در طول ترم به جا بگذارم، یادم باشد که دانشجویان از قبل تکلیفشان را با من روشن کردهاند. از همان روز اول، قبل از اینکه وسایلم را روی میز بگذارم، من را شناختهاند و برای تغییردادنش هم کاری از دستم برنمیآید.
این یکی از عجیب و غریبترین نصیحتهایی است که در زندگیام شنیدهام. بارها پیش آمده همینکه پشت تریبون رفتهام یا برای اولین بار با کسی دست دادهام، حرفهای دوستم فوراً از ذهنم گذشته است. آن چیزی که دیگران در همان پنج ثانیۀ اول اینقدر قاطعانه تشخیصش میدهند چیست؟ به نظرم، آنچه دوستم گفت حکایتی دربارۀ حدود و ثغور خودشناسی بود. ما همۀ عمرمان سعی میکنیم بفهمیم چهجور آدمی هستیم، اما دیگران میتوانند کشفمان کنند، بهتمامی و در یک نگاه
به باور یونانیان قدیم، شخصیت آدمی در تقدیر اوست. فرمان معبد دلفی که میگوید «خودت را بشناس» حکمی به واکاوی اعماق روحتان نیست، بلکه میگوید نقشی را که طبیعت به شما واگذار کرده بپذیرید، مثل بازیگری که نقشی را در نمایش قبول میکند. این از آن پندهایی نیست که در آمریکای امروز زیاد به گوشتان بخورد اما، همانطور که دوستم گفت، تقدیرگرایی آسودگیهای خاص خودش را دارد. وقتی ویرجینیا وولف شنید که از نویسندۀ دیگری تعریف میکنند، غرق حسادت شد. اما این باعث نشد که باعجله بدود طبقۀ بالا و پشت میزش بنشیند و سعی کند از او بهتر باشد. بهجایش ساعتها در کنار لجنزاری قدم زد و با خود چنین زمزمه کرد «من منم»
همۀ آدمها فکر میکنند که به بهترین شکل روح خود را میشناسند. اما هزاران سال است که فیلسوفان نظری خلاف این دارند. فلوطین اولین کسی بود که نشان داد خودشناسی مستلزم نوعی دوتکهشدنِ عجیب خود است. اگر ما قادر باشیم خودمان را بشناسیم، آن کسی که عمل شناختن را انجام میدهد کیست؟ و آن چیزی که شناخته میشود دقیقاً چیست؟ شوپنهاور این مخمصه را weltknoten یا «گرۀ جهانی» نامیده است، تناقضی که بسیاری از فیلسوفان امروزی آن را با حذف کلیِ تکۀ درونی حلوفصل کردهاند: این «خود» یک مفهوم بورژوایی است، یک خطای دستوری، یک برنامۀ نرمافزاری که برای مدلسازی اعمال بالقوه و ارزیابی پیامدهای آن اعمال برای بقا طراحی شده است.
چنین عقیدهای هر کسی را نگران میکند، اما بهطورخاص گروهی از ما را که احساس میکنیم در تنهایی به خودِ واقعیمان نزدیکتریم بیشتر مضطرب میکند. وقتی جوانتر بودم، احساسم از خود، وقتی از دنیا کناره میگرفتم، به شفافترین حالت پدیدار میشد و درست لحظهای که وادار میشدم با دیگران تعامل کنم ناپدید میشد. همۀ مجالسی که دایمونم در آنها ظاهر میشد را ترک میکردم، دایمونی که همواره چیزهایی میگفت که مقصود من نبودند، به لطیفههایی میخندید که از نظر من بامزه نبودند، و پشت سر کسانی حرف میزد که هیچ از آنها بدم نمیآمد. همیشه عزمم را جزم میکردم که دیگر این کارها را نکنم، که بهتر باشم، اما انگار اعمالم واقعاً در تصرف چیز دیگری بود، گویی هدایتگرِ زیستیِ خودکاری بر آنها حاکم بود که از غلبه بر آن عاجز بودم
خیلی خوبب بوددد