من خودمو معرفی کردم. ولی یه چیزی رو یادم رفت بگم... من عاشق افسانه های یونانی ام. و این افسانه ی اروس و سایکه ست ، یکی از مشهورترین روایتهای اسطورهای یونان باستان که در ادبیات کلاسیک جایگاه ویژهای داره.
در روزگاری دور، در سرزمینی دور، پادشاهی بود با سه دختر. دو دختر بزرگتر زیبا بودند، اما سایکِه… زیباییاش چیزی فراتر از انسان بود. مردم وقتی او را میدیدند، نفسشان بند میآمد. کمکم به جای پرستش آفِرودیْت، الههی عشق و زیبایی، برای دیدن سایکِه میآمدند؛ برایش گل میآوردند، ستایشش میکردند و حتی او را «الهه» میخواندند. این بیاحترامی خشم آفِرودیْت را شعلهور کرد. او که تحمل نداشت انسانی جایگاهش را بگیرد، پسرش اِروس (خدای عشق) را صدا زد و گفت: «با تیرت کاری کن این دختر عاشق زشتترین و پستترین مرد دنیا شود.» اروس اطاعت کرد… اما وقتی سایکه را دید، دستش لرزید. آنقدر مجذوب زیبایی و معصومیتش شد که تیغ تیرش به خودش خورد. و خدای عشق، عاشق شد.
با این حال، هیچکس جرأت نمیکرد با سایکه ازدواج کند. مردم او را میپرستیدند، اما کسی جلو نمیآمد. پدرش درمانده به معبد آپولو رفت و از پیشگو راه چاره خواست. پاسخ وحشتناک بود: «سایکه باید بر فراز کوهی رها شود؛ همسرش نه انسان است و نه خدا، بلکه هیولایی ترسناک.» با قلبی شکسته، سایکه را به بالای کوه بردند. اما وقتی تنها ماند، باد غرب (زِفیروس) او را آرام برداشت و به قصری شگفتانگیز رساند؛ قصری طلایی، پر از نور و نغمه.
در قصر، صدایی بیچهره با او سخن گفت. او شوهر سایکه بود؛ مهربان، مراقب، عاشق… اما هرگز اجازه نمیداد سایکه چهرهاش را ببیند. شبها کنار هم بودند، روزها ناپدید میشد. سایکه خوشحال بود، اما شک در دلش ریشه میدواند.
اروس اجازه داد خواهران سایکه به دیدنش بیایند. آنها وقتی قصر و زندگیاش را دیدند، از حسادت سوختند. در گوشش زمزمه کردند: «او همان هیولای پیشگوییشده است. شبت را با چراغ روشن کن و اگر خطرناک بود، بکش!»
آن شب، سایکه با چراغ روغنی نزدیک شد. نور افتاد روی چهرهی زیباترین خدا. اروس. دستش لرزید. چند قطره روغن داغ روی شانهی اروس چکید. او بیدار شد، زخمی و دلشکسته: «عشق بدون اعتماد دوام ندارد.» و پرواز کرد.
سایکه، تنها و ویران، به دنبالش رفت. برای بازگرداندن عشقش، خود را به آفرودیت سپرد. اما آفرودیت رحم نداشت. چهار آزمون غیرممکن به سایکه داد.
سقوط و سرگردانی سایکه، تنها و ویران، به دنبالش رفت. برای بازگرداندن عشقش، خود را به آفرودیت سپرد. اما آفرودیت رحم نداشت. چهار آزمون غیرممکن به سایکه داد.
چهار آزمون سایکه ۱. جداسازی دانهها کوهی از دانههای ریز و درهم. غیرممکن… اما مورچهها به کمکش آمدند. ۲. پشم گوسفندان زرین گوسفندان وحشی و مرگبار. نیزارها راه را نشان دادند. سایکه پشمها را جمع کرد. ۳. آب رود استیکس رودی مرگبار و دستنیافتنی. عقاب زئوس کوزه را پر کرد. ۴. جعبهی زیبایی آخرین و خطرناکترین آزمون: بردن جعبهای از زیبایی پرسفونه، ملکهی جهان زیرین. به او هشدار داده شد: هرگز جعبه را باز نکن. اما سایکه… برای زیباتر شدن در چشم اروس، جعبه را گشود. درونش نه زیبایی، بلکه خوابی مرگبار بود. سایکه فرو افتاد.
اروس که هنوز عاشق بود، از زخم شفا یافته بود. او سایکه را یافت، خواب را از چشمانش برداشت و به زئوس پناه برد. زئوس خدای خدایان فرمان داد: سایکه جاودانه شود آفرودیت خشمش را کنار بگذارد در ضیافتی باشکوه، سایکه الهه شد و ازدواج عشق و روح رسمی گشت. از پیوند آنها، دختری زاده شد: هِدونه — الههی لذت.
معنای افسانه سایکه یعنی «روح» اروس یعنی «عشق» این افسانه میگوید: عشق بدون اعتماد میشکند اما روحی که رنج میکشد، بالغ میشود و عشق واقعی، پس از آزمون، جاودانه میگردد.
سلام داستانت عالیهه میشه بیشتر بنویسی🥹
قشنگم این یه افسانه ی یونانیه من ننوشتم فقط روایت کردم✨😁من آرزومه یه قصه گو بشم و با حفظ کردن افسانه ها و روایت کردنشون سعی میکنم از اونا حفاظت کنم🌷😚
بله عزیزم میدونم😊فقط گفتم بیشتر از این داستان ها روایت کن🦋
سلام خوشگل خانم امیدوارم با تبلیغم مزاحمت نشده باشم و اینکه بگم واقعا پست محشری داشتی
ناظر عزیز:
هر کمپانی چطوری لیدر گروه انتخاب میکنه؟(برسی شه لطفااا)
میخوای دنست بهتر شه؟(بررسی )
چطوری میتونیم ایدل شیم (صفر تا صد) ﴿برسی﴾
من تا الان رسما پنجاه تا پست ساختم که هیچکدوم برسی نشده خواهشا اینا برسی شن
بازم ببخشید بابت تبلیغات ناناص
نه عزیزم اشکال نداره خوشحالم که از پستم خوشت اومده😁🌷
عالی بود! میشه راجع به افرودیت هم پست بسازی؟ 🌷
آره حتما یکی از خدایان مورد علاقمه✨
قلبم سرشار از شادی میشه وقتی میبینم مردم هنوز به افسانه ها علاقه دارن و فراموششون نکردن🥹
خیلی ممنون، چه عالی 😄