داستانک روح یا کلاغ
روی یکی از نیمکتهای پارک جنگلی نشسته بودم. والدینم به اجبار مرا همراه باقی دانش آموزان به اردوی مدرسه فرستاده بودند. همکلاسیهایم که تا چند ماه پیش دوستانم محسوب میشدند، بدون من خوشگذرانی میکردند و از طبیعت لذت میبردند. فقط بخاطر اینکه گوشهگیر شده بودم و نمیخواستم حقیقت ماجرا را برایشان بازگو کنم، مرا ترک کردند.
از جا برخاستم و بدون توجه به هیاهوی جمعیت به سمت جنگل قدم برداشتم. همانطور که در جادهی جنگلی پیش میرفتم صداها در پسزمینه محو میگشتند. سایه پرندهای از بالای سرم گذر کرد. به آسمان نگریستم بلکه بتوانم آن پرنده را مشاهده کنم، اما چیزی آنجا نبود. صدایی از پشت سرم آمد. برگشتم؛ کلاغ سفیدی با چشمان ارغوانی رنگش به من خیره شده بود. بر روی شاخهی درخت جا به جا شد و قارقار کرد.
مادر بزرگم میگفت کلاغ سفید از سرزمین ارواح میآید. هر زمان روحی دلش برای عزیزانش تنگ میشود، کلاغی سفید میفرستد تا مراقب عزیزانش باشد. اگر تو موفق به دیدن آن کلاغ شوی به این معناست که به زودی خواهی م.ر.د.
نمیدانستم باید چشم از او نگیرم یا بترسم و فرار کنم. حال که آن کلاغ را دیده بودم دلم میخواست حرف بزنم. دلم میخواست همه چیز را بگویم. پس زبان باز کردم و گفتم: - تو از طرف مادربزرگم به اینجا اومدی؟
کلاغ سرش را کج کرد و با نفوذ بیشتری مرا نگریست. قلبم به تپش افتاد؛ انگار دیگر نمیخواست در سینهام بماند و تمایل داشت بیرون آید تا دنیای تازهای را تجربه کند. آب دهانم را فرو بردم و گفتم: - من قراره ب.میر.م؟ کلاغ تنها قارقار کرد، بالهایش را بر هم کوبید و از آنجا دور شد. هیچکس حرفم را باور نخواهد کرد اگر بگویم که حس کردم جواب کلاغ "بله" بود. چشمانش م.ر.گ را نجوا میکرد.
عالیییی 🙃
عررر ترترترترترررررررررر
عررررررتررررریریرریریریری
حالا عررررررر
سلام ما را به جاسپر عزیز برسانید
جزو معدود کسایی که متن رو بدون سانسور دیده😭🥹
بانوی خوجل با استعداد مننننننن
متاسفانه میگن نه به خوشونوت ولی دلشون ماهیتابه میخوان*اگه من ماهیتابه رو ول کردم
معنی عکس روی کاورت خیلی دوست دارم🥺🥺
عاااالی بود
با اجازه ادمین
پستت لایک شد
بچها میشه پست [پیشی core:]
رو حمایت کنین
خیلی حمایتش کمه
تنکیو💕🍻