سلام. این پارت دوم داستان هست. معلوم نیست پارت سوم گذاشته میشه یا نه اگر دوست داشتید بگید پارت بعدی بذارم یانه. هنوز معلوم نیست. بریم برای داستان بهترین گل
داستان از زبان خودم میگم. ادامه پارت اوله. بالاخره قدرتم به من برگشته بود. نمیدانستم لایق این هستم یانه. باید این بار از این قدرت استفاده خوبی میکردم. نه اینکه باهاش بقیه رو اذیت کنم. اما حالا مشکل جدید تری پیش آمده بود. من دیگر نمیتوانستم دیگران را جادویی کنم. فقط خودم جادویی بودم. اما چرا؟ با آلیا مشورت کردم. جواب آلیا از این قرار بود که...
آلیا گفت ستاره خوب گوش کن. یکی از دخترای مدرسه قضیه اش مثل تو شده. اون.... اون... چجوری بگم.... یه گل کاشته درست مثل بهترین گل. انگار که خواهر دوقلو بوده باشن. حالا..... اون به جای تو میتونه دیگران رو جادویی کنه. میگویم درسته. مگه لیاقتش جز اینه؟من دیگه نیازی به جادویی کردن بقیه ندارم. همین که خودم جادو دارم خیلی خوبه. حالا اسم اون دختر چیه؟
آلیا میگوید اسمش الهه است. دوست منه. البته دومین دوست منه. اولیش تویی. میخوای باهاش صحبت کنی؟ و بهش همه چیز رو بگی تا کمکت کنه؟ میگویم نه. من به اندازه کافی از تو کمک گرفتم. اصلا من جادو نمیخوام. همین که دارم بسه. اصلا اون دوست اولت باشه. آلیا میگوید ستاره. رفتارت تغییر زیادی کرده. دیگه... خب.... قصد بدی ندارم... اما قبلا یکم مغرور بودی. اما الان نه
آن روز در مدرسه الهه را میبینم. او خیلی شبیه من است. خیلی عجیبه. هم جادویش شبیه منه هم قیافش...... میگویم آلیا؟ میگوید بازم سوال داری؟ جواب میدهم چرا الهه اینقدر شبیه منه؟یک جای کار عجیبه. آلیا به شوخی میگوید شاید خواهری باهاش و خبر نداری اما همین شوخی آلیا ذهن مرا مشغول میکند.آیا حقیقت داره؟
به سمت الهه میروم سلام. اسم من ستاره است. تو باید الهه باشی. قضیه قدرت جادویی تو تموم شهر رو گرفته. الهه میگوید آره. من یه خواهر کوچکتر از خودم دارم. اسمش دقیقا مثل تو ستاره است. اما مدتیه از هم جدا ایم. فکر نکنم اصلا منو یادش بیاد. اون زودتر از من جادویی شد. میدونی. گفتم شاید چون اسمت ستاره است میتونم باهات درد و دل کنم. اما همه چیز از اسم قضاوت نمیشه. به هر حال، خوشحالم که تو منو یاد اون می اندازی.
میگویم تو...... تو..... یعنی..... الهه میگوید چیزی شده؟ میگویم الهه..... خواهر تو.... همون کسی بود که..... بهترین گل اول رو کاشت؟ الهه گفت بله. چطور مگه؟ میگویم تو..... تو...... خواهر....یعنی.... من..... الهه میگوید مشکلی پیش اومده؟ حرف بدی زدم؟ میگویم ببین..... تو.... تنها زندگی.... میکنی؟ الهه میگوید دلیل سؤالت رو نمیدونم. ولی آره. من گم شدم و از ستاره و خانواده دور شدم. حالا دوست دارم دنبالشون بگردم. اما یک رازی وجود داره که ستاره خواهرم باید بدونه. باید پیداش کنم بعد از تعطیلی مدرسه به خانه میروم آن راز چه بود؟ چه اتفاقی افتاده بود؟
پایان پارت دوم و شاید هم پایان کل داستان. معلوم نیست. امیدوارم خوشتون اومده باشه. کامنت فراموش نشه. اگه دوست داشتید لطفا کامنت بذارید.
داستانم خوب بود؟
دوست داشتید؟
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
سلام. لطفا اگه دوست داشتید نظر بدید. ممنون