پارت دوم رمان ...
"(باد شدیدی وزید و برگ های پاییزی را در آسمان بلند کرد و باد لای موهای مشکی اسنیپ پیچید...حالا سوروس با تعجب و کمی وحشت جلوی در خانه ی پاتر ها بود و مشاهده میکرد دری که باز بود و داخل خانه تاریک بود؛او چوبدستی اش را درآورد و به سمت خانه ی آنها نزدیک تر شد و وارد شد صدای گریه ی هری کوچک می آمد و سوروس با ج*نازه ی جیمز پاتر که روی پله ها افتاده بود روبرو شد)"
"(سوروس به جیمز نگاه کرد و بعد به سمت اتاق هری رفت ترس در وجودش بود برای لیلی که الان در چه وضعی هست؛ همین جلو رفت و جلوی در اتاق هری رسید و دید لیلی بی جان روز زمین افتاده بود...ناخودآگاه سوروس اشک هایش جاری شد و روی زمین افتاد ؛ بدن بی جان لیلی را در آغوش گرفت و گریه کرد)"
"(ناگهان احساس کرد کسی وارد خانه شد؛ پس آرام لیلی را رها کرد و اشک هایش را پاک کرد و سعی کرد آرام باشد که نگاهش به هری افتاد دید که هری ۱ سال داره توی گهواره اش گریه میکند به سمت او رفت و او را در آغوش کشید و بلند کرد ... هری در آغوش او آرام گرفت و سوروس با دیدن چشم های او که بع مادرش رفت بود بغض گلویش را پر کرد که هاگرید وارد اتاق شد)"
"(هگرید نگاهی به او کرد و بعد با ناباوری گفت: پرفسور! شما اینجایید .. خب اگر میشه هری رو بدید به من باید ببرمش! ... سورس که انگار مشتی در شکمش خورده باشد گفت: میخوای ببریش پیش دورسلی ها! نه من هری رو با خودم میبرم!)"
خوب زدی دختره رو کوشتی(شایدم زنده مونده باشه کارای این معلوم نیس معلوم نیس مثل پایان داستان من اصا هیچیش معلوم نیس-) به هر حال من اسی اسی جونم اسی رو براش میخونم.