توجه:این داستان فاقد هرگونه منطق است🤡
یکی بود یکی نبود(اونی که نبود رفته بود مهمونی)یه دایی ناصری بود که بیکار نشسته بود و حوصله اش سر رفته بود. همینجوری دور خونه اش میچرخید که یهو دوستش به گوشیش زنگ زد(نپرسید چجوری گوشی داره چون خودمم نمیدونم😂)دوستش گفت:سلام رفیق من دارم یه مهمونی خیلی بزرگ و توپ راه میندازم ممنون میشم بیای! دایی ناصر قصه ما هم گفت:سلام، چه خوب حتما میام فقط مهمونی کیه؟ _روز جمعه؛خب باشه دیگه خداحافظ +خداحافظ
نکته:-دایی ناصر، +دوستش و ×مهمونا روز مهمونی:-سلام داداش چطو_وایسا بوی گوشت تازه میاد!گوشت کجاست؟ +سلام، تو آشپرخونه اس فقط زیاد برنداری ها برا مهمونا هم هست -باشه -خب...به به چقدر خوش مز_ ×هی تو چرا داری غذا های مهمونی رو میخوری؟ -اولا از صاحب خونه اجازه گرفتم ثانیا دوست دارم بخورم شما چیکار داری؟🤨 ×باشه آروم باش فقط یه سوال پرسیدم
*یه مدت بعد* -راستی بچه ها شنیدین قراره شهاب سنگ بخوره به زمین؟ ×نه بابا همهی اینا شایعه و چرت و پرته -نه واقعیه میگن همین الان هم نزدیک زمینه ×بابا توهم ساده ای ها +نه داره راست میگه منم شنیدم ×واقعا حقیقت داره؟عجیبه شهر عجیبیه ×جدی میفرمایید؟ ×نه بابا کیکه -آره حقیقت داره و شما هم وقتی به خاک رفتی باورت میشه +خب حالا بیاید این بحث هارو تموم کنیم، کی شیرینی میخواد؟ همه:مـــــــــــــــن +پس چند دقیقه صبر کنید تا چایی حاضر بشه بالاخره بدون چایی که نمیشه که! -ایول واقعا بدون چایی نمیشه😃
*بازم یه مدت بعد* -حاجی عالیه دست پختت حرف نداره ×دقیقا خیلی خوش مزه اس +خواهش میکنم لطف دارید -بچه ها نظرتون چیه امشب بیدار بمونیم و کارای ترسناک بکنیم😄 ×وای چه ایده خوبی حتما +آره قبوله ×چرا که نه ×باشه