یکی پس از دیگری بر زمین افتادیم
یکی بود و دریغ از یکی ها که نبودند.. یکی بود و حاصلش شد هزاران دیگری که از ذات آن «یکی» نبودند. چشمانی که عمق نداشتند، دستانی که تهی بودند از آنچه باید بخشید، گیسوانی که دیگر مواج نبودند، آوازهایی که شنیده نمی شدند و صد و یک نه دیگر هرچه که بودیم، خون هرکه در رگ هایمان هم که بود سرانجام به ترادف یکدیگر دست مییافتیم و نیاز بشر بودنمان را برطرف میکردیم. همان نیاز قدیمی.. «دوست»
شاعر سرود «دلا خو کن به تنهایی، که از "تن ها" بلا خیزد» و اما امان از آن گوش و دل ها که کر بودند. چرا که شکست در این راه را تنهایی میپنداشتند و چه دردناک است آن تنهایی که انتخابی نباشد ) خلاصه که دل دادیم و دل ستاندیم. دل بستیم و دل ها بسته کردیم و همین شد ضعف ما.. کاستی ما و سقوط ما. آنچنان غرق خنده ها شدیم که فراموش کردیم روزگار خوب بلد است اشک هارا جاری سازد و ساخت. اما به راستی چه چیز سودای جدایی سر داد؟
آری! ما بزرگ شدیم و هر یک چشم به کان زری دوختیم که آیندهمان در دستانش بود. پس از یاد بردیم که بودیم و چه ها پشت سر گذاشتیم. دشوار بود اما ناچار بود و بدین ترتیب هر تکه از پازلی که روزی کامل بود، گوشه ای از جهان گم شد.. بارها خواستم به تمثال آنان آنچنان باشم و بی توجه به آنچه در دست دارم رهایش کنم، اما نشد..
من کودک ماندم و همدمان کودکی هایم نه! من آبی ماندم و آنها تاریک شدند. من ماندم و تنها شدم.. روزگار یکی یکی از پای در آوردمان و سرآخر به میدانی چشم دوخت که از حضورمان خالی شده بود! و من بی هیچ یاری ماندم میان زمین بازی کودکی ها.. توپ هندوانه... پشتی مادربزرگ و حنایی که با آن بر دستانمان نقش میانداخت. من ماندم و تمام شمعدانی های دور حوض و تمام شیشه رنگی ها، در کنار ماهی قرمز عید و آتشبازی چهارشنبه ها.. همین شد که در نهایت «من ماندم و من»
خیلی قشنگ مینویسی که ،،
لطف دارید
حقیقته؛