
چند داستان حکت آمیز

روزی روزگاری؛ شیخی وارد یک ده میشود که ادعای پیشگو بودن میکند، مردم هم جذب او میشوند و به او سکه میدهند. او هم به آنها آینده شان را میگوید تا به اینکه یک روز وارد رستورانی مشود که مردم دور او جمع شدند و به او انعام میدهند صاحب رستوران مشکوک میشود، و برای همه برنج و گوشت میآورد، اما شیخ گوشتی را بر روی برنج خودش ندید و صدایش در آمد صاحب رستوران گفت تو اگر پیشگو بودی میفهمیدی گوشت را زیر برنج ات گذاشتم .☆

روزی مردی وارد رستورانی میشود، یک زن سیاه پوستی را میبیند که بر روی صندلی رستوران نشسته است و دارد روزنامه میخواد . این مرد نژاد پرست بی دلیل از اون زد بدش میآید و به آشپز می گوید برای همه مشتریان گرون ترین غذا هارا بیاورد به جز آن زن ،اشپز هم قبول میکند و بعد از دادن همه غذا ها مرد دوست دارد چهره پریشان زن را ببیند اما زن با دیدن آن مرد لبخند میزند مرد عصبانی میشود و به اشپز میگوید برای همه بهترین دسر ها و گرون ترین نوشیدنی ها را بیاورد به جز همان زن . اشپز پول را میگیردو انجام میدهد. اما زن دست در دست میدهد و مرد را تحسین میکند، مرد که خیلی عصبانی شده بود از اشپز میپرسد او کیست ؟ چرا هرگز از اینکه برای او غذا نمیخرم عصبانی نمیشود؟ اشپز میگوید او صاحب رستوران است و خیلی خوشحال میشود کسی به مشتریانش کمک کند.☆

روزی گاو مزرعه دار مریض میشود و دکتر به مزرعه دار گفته اگر تا سه روز دیگر بلند نشد آن را قربانی کن، گوسفند که این را شنید سریع به گاو گفت که تا ۳ روز دیگر بلند بشه مگرنه کشته میشه . روز اول گاو بلند نشد روز دوم گوسفند دوباره سراغش رفت اما باز هم بلند نشد روز آخر که گوسفند بهش گفت که بلند بشه گاو خیلی سخت لرزان لرزان بر روی پاهایش ایستاد . مزرعه دار که خیلی نگران گاو بود با او سر زد و دید که روی پاهایش ایستاده به این مناسبت گوسفند را قربانی کرد ☆

روزی روباهی کنار شتری میرود و میخواهد از رود عبور کند اما روباه نمی داند آیا رود عنق دارد یا نه از شتر می پرسد ، عمق این رود چقدر است شتر جواب داد تا زانو ! روباه هم با خیال راحت چند قدم میرود و بعد در آب غرق میشود و با دست و پا زدن بیرون میکشد و از شتر با عصبانیت میپرسد؛ مگر نگفتی تا زانو💢 ؟! اما اینکه از سرم هم گذشته است . شتر گفت تا زانوی من نه زانوی تو 🤏☆

پدر ثروتمند پسرش را به ده برد تا با مردم فقیر آشنا شود چند روزی را در خانه یک فرد فقیر ماند و در بازگشت از پسرش پرسید؛نظرت درباره مسافرت مان چه بود ایا به زندگی آنان توجه کردی ؟( پسر جواب داد بله *ما در خانه مان یک سگ دادیم آنها چهار تا *ما در خانه مان یک فواره داریم اما آنها رود بی انتها دارد *ما در حیاطمان فانوس تزیینی داریم ولی آنها ستارگان را دارند ، حیاط ما با دیوار هایش محدود میشود ولی باغ آنها بی انتهاس* ممنون پدر تو به من یاد دادی چقدر فقیر هستیم) پدر زبانش بند آمده بود.":☆
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (0)