کمی دلی
روزها گذشتن و گذشتن... کوچکتر که بودم تولد گذشته ام را بهترین و رویایی ترین تولد زندگیم تصور میکردم....بعد ها فهمیدم همیشه انطور که در ذهن توست پیش نمیرود. روزی اتفاقاتی که حتی در گوشه ترین جای ذهنت نمیدیدیش طوری میان و در مسیرت قرار میگیرن که باورت نمیشود.
سالی که گذشت پر از پستی بلندی و پر از لحظات مختلفی بود که برایشان اماده نبودم اما حالا که نگاهی سریع به ان میندازم میبینم درد داشت،اشک داشت،زخم داشت ولی الان نیستن هیچکدام نیستن. اطراف را که نگاه میکنم نسخه کوچکتر خودم را بی جان میبینم،چه شد؟!چطور من بزرگ شدم؟!
حتی الان حاضرم دوباره برای لحظاتی که گذشت درد بکشم، اشک بریزم و زخمی بشم .... نمیشود ...دکمه ی بازگشتی وجود ندارد. میخواهم دوباره شادی هایم را جشن بگیرم و داشته هایی که اکنون ندارمشان را لمس کنم اما نمیشود،چنین اجازه ای ندارم.
حال کودکی را دارم که به تازگی پدرش چرخ های کمکی دوچرخه اش را جدا کرده است ولی او هنوز به انها احتیاج دارد. در سرنوشتم زمین خوردن نوشته شده ولی بلند شدنی هم دارد این را میدانم ،پس قول میدهم که به نسخه جدیدم کمک کنم.
کمتر از یک ماه دیگر منه جدیدی متولد میشود و باید خودم را برای استقبالش برسانم. من و او با کوله باری از خاطره و تجربه قرار است به سمت آن نور حرکت کنیم. راهنمایش میشوم و دستش را سفت میگیرم.من اورا به نسخه بعدیمان صحیح و سلامت تحویل میدهم. اندکی صبر باید کرد... صبر.
پس کوش پسته جدیدتتت؟
نمیدونم چرا منتشر نمیشه😭 تو صفه هنوز
عیبی نداره
نونااا خبری از آوینا نداری؟
اکانتشو پاک مرده🥲خبر ندارم جدید زده یا نه
دلم براش تنگ شده
اوهوم🥲
شاید بخاطر درسو اینا رفته
نمیدانم والا کاش برگرده
امیدوارم
چقدر زیبا ❤️
نگاهتون زیباست:)
عالیییییی