
در یک روز تاریک و بارانی، بعد از ماجرای فرزند نفرین شده، هری پاتر و هرمیون گرنجر به مالفوی مانور میروند تا تایمنر را نابود کنند. دراکو مالفوی با چالشهای عاطفی و انتخابهای سختی روبرو میشود که سرنوشت همه آنها را تغییر خواهد داد. فصل ۶
دراکو از اینکه در این جهان هنوز اسکورپیوس را دارد، غرق در شوق بود و این غم دوری دوباره از استوریا را بهبود میبخشید. چرا که مسلماً اگر استوریا زنده بود، حتماً به عیادتش میآمد و با آن لبخند دلنشینش، تمام غم ها و درد هایش را تسکین می داد. اما در این لحظه، افکارش در گیر آن دختر آن دختر به اسم اِما بود. کیک هایی که او برایش فرستاده بود شبیه کیک های استوریا بود . و همان طعم و مزه را داشت. این نشان دهنده این بود که این دختر با مالفوی ها رابطه ای صمیمانه داشت. و دستور پخت را از استوریا آموخته بود. چراکه این کیک یک دستور پخت راز آلود خانوادگی داشت که از نسلی به نسل بعد منتقل می شد تا اینکه به استوریا رسیده بود.
خوردن آن کیک ولو برای چند ثانیه دراکو را به عمق خاطراتش با استوریا برد . او به یاد می آورد که چگونه در غروب های دل انگیز، کنار یکدیگر می نشستند و تماشاگر غروب خورشید می شدند . و نور خورشید گرما بخش وجودشان بود. آن روز ها لبخند هایشان به یکدیگر لبریز از مهر و عشق بود.و هر کلمه ای که از زبانشان خارج می شد، مانند پژواک نغمه ای دلنشین در دل طبیعت می پیچید. دراکو به یاد می آورد که چگونه دست هایشان را درهم می فشردند و در سکوت به زیبایی غروب خیره می شدند، گویی زمان برایشان متوقف شده بود. و تنها علاقه شان به یکدیگر بود که تا ابد در قلب و روحشان پا برجا بود. آن لحظات، سرشار از عشق و امید بود و دراکو همیشه آرزو می کرد که این لحظات ابدی و جاودانه باشند.
اما اکنون، زمانی که افکارش از این رویای زیبا و کوتاه بیرون آمد، متوجه اشک هایش شد که همچون شبنم بر روی گونه اش سرازیر بودند. این اشک ها همواره تنها همدمش و تسکین بخش بی قراری هایش بودند. دراکو می دانست که این غم و اندوه، نشانه ای از عشق عمیقش به استوریا است؛ عشقی که هرگز فراموش نخواهد شد. دراکو می دانست که اگر باز هم حق انتخابی داشته باشد؛ استوریا را به عنوان همسرش بر میگزیند. چراکه این ناراحتی دوری از استوریا در مقابل عشق و علاقه و خاطرات بی نظیرشان که با یکدیگر سپری کردند قطره ای است در مقابل دریا.
باقی پیامها هم از طرف دوستان دیگر بود، نظیر: دلاکور، جاستین فینچلی، پانسی، تئودور و بلیز زابینی. در این بین، دراکو چشمش به پیامی افتاد که لرزه بر اندامش انداخت و آن پیام از طرف خاله اش بلاتریکس بود. دراکو بلافاصله این نامه را باز کرد و با خواندن نامه، شدیدترین شوک موجود به او وارد شد: "دراکو عزیز، تبریک میگویم به خاطر پیروزیات در مسابقات جهانی! واقعاً شگفتانگیز بود. اما باید بگویم که نگرانم. در این سن به کوئیدیچ رفتهای و ممکن است آسیب ببینی! لطفاً مراقب خودت باش. شوهر خالهات به تو تبریک می گوید و از صمیم قلب بهترین ها را برایت آرزو می کند. خوشبختانه نامه هرمیون به موقع بدستم رسید و من و والدینت را از نگرانی در آورد. به زودی ماموریتمان به اتمام می رسد و همدیگر را ملاقات میکنیم. با عشق فراوان خاله ات بلاتریکس." دراکو در حیرت فرو رفته بود. دیگر هیچ چیزی دراکو را متعجبتر از این نمیکرد که بلاتریکس اخلاقی شبیه مولی ویزلی داشته باشد. در ضمن این ماموریت که می گفت چه بود؟ آیا آن ها هنوز به تاریکی خدمت می کنند یا در کمال ناباوری به روشنایی گرویده اند؟
در حالی که دراکو از شُک در حیرت به سر میبرد، ناگهان در باز شد و سوروس اسنیپ با لباسی به رنگ زرشکی و شیک در مقابلش نمایان شد. این لباس، که به طرز عجیبی با سبک همیشگی او متفاوت بود، از پارچهای نرم و براق دوخته شده بود و به زیبایی بر تنش نشسته بود. طراحی آن به گونهای بود که به او ظاهری مدرن و جذاب میبخشید، با جزئیات دقیق و دوختی بینقص. سوروس، که معمولاً با لباسهای تیره و جدیاش شناخته میشد، حالا با این لباس زرشکی، به طرز شگفتانگیزی شیک و خوشپوش به نظر میرسید. رنگ زرشکی، که به شدت جلب توجه میکرد، با پوست روشن او تضاد زیبایی ایجاد کرده بود و به او حالتی خاص و متفاوت بخشیده بود. او همچنین یک شلوار لی تنگ و اسپرت به تن داشت که به خوبی با لباس زرشکیاش هماهنگ شده بود. این شلوار، به او ظاهری جوانانه و مدرن میبخشید. بر روی پاهایش، یک جفت کتانی شیک و راحت پوشیده بود که به تیپ اسپرت او افزوده بود و نشان میداد که او به راحتی و استایل اهمیت میدهد. موهای سوروس نیز به طرز مرتب و کوتاه شدهای آرایش شده بود. این تغییر در ظاهر او، به نوعی نشاندهنده یک تحول درونی بود. او دیگر آن استاد جدی و مرموز هاگوارتز نبود، بلکه به شخصیتی تبدیل شده بود که میتوانست در جمعهای اجتماعی بدرخشد و توجهها را به خود جلب کند. سوروس با نگاهی نگران و سرزنشآمیز گفت: "خب دراکو، این بار چه دردسری برای خودت درست کردی؟" دراکو با این شوک دوم، زنده بودن سوروس آن هم با لباس زرشکی، دیگر تاب نیاورد و از هوش رفت.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
یه انگیزه بده منم ادامه داستانمو بزارم 🥲😭کذاشتم ناظر فن فیک حسابش کرد رد شد 😭😭😭موضوعش همین هری پاتری بود
امیدوارم بتونی بخوبی ادامه ی داستانتو بنویسی.
اگه کمکی خواستی بگو در خدمتم💙💚
خیلی عالی بود 🩵
خیلی ممنونم از نظرت💚
عاشق داستانتم ادامش بده بی صبرانه منتظر پارت بعد
ممنونم عزیزم🥰🙂
خیلی ممنونم از نظرت.🙂😊
عالی بود:) 🎀🫂
خیلی ممنونم.🙂😊
ایده ای ندارم برای داستان، چون هرجوری که خودت بنویسی قشنگه
خیلی ممنونم💙💚
💜🌸
وایی خدااااا
عالی بوددددددددد
تو رو خود اااااا آستوریا زنده باشه 🥲
ممنون از نظرت عزیزم🥰😊🙂
استوریا در این داستان حضور داره.
آخ جوننننننن
سلام عزیزم
بیا یه انگیزه بده من ادامه داستانمو بزارم 😭پارت دوازده رو گذاشتم بعد از یه هفته برسی ناظر فن فیک حسابش کرد رد شد 😭😭
ولش کن ناظر بی شعورو
اینقدر بذاررررررر تا بلاخره بفهمه فن فیک نیست
به نظر من یه بار بذارش تو دسته داستان
بعد تو توضیحاتم بنویس این فن فیک نیست و ادامه داستانه.
مرسی
الان دوباره گذاشتم ببینم میاد یا نه
امیدوارم بیاد
ترو خدا استوریا زنده بشه ترو خدااا
دراکو گناه داره
ممنون از نظرت.🥰😊🙂
اتفاقا در این داستان استوریا حضور داره.
دوستان خوشحال میشم اگه ایده ای رو دوست دارین در داستان بگنجونم با هام درمیون بگذارین
اما اکنون، زمانی که افکارش از این رویای زیبا و کوتاه بیرون آمد، متوجه اشک هایش شد که همچون شبنم بر روی گونه اش سرازیر بودند. این اشک ها همواره تنها همدمش و تسکین بخش بی قراری هایش بودند. دراکو می دانست که این غم و اندوه، نشانه ای از عشق عمیقش به استوریا است؛ عشقی که هرگز فراموش نخواهد شد.
ـــــــــــــ
عشق این دوتا یه مدتیه منو کش*ته...
واقعا موافقم.
👌🥰😊🙂
ممنون از نظرت لی لی عزیز.
خواهش عجیجم
وای منم
..........
چقد اون قدیما خوب بود نه دردی داشتن نه کسی ازشون مر*ده بود تو هری پاتر...
عالی بود
ممنون نازنینم💚💙🙂
💗