قسمت چهارم...
کم کم با این افکار به خواب رفت. پس از سه ساعت راه با احساس کردن تکانه هایی از خواب بیدار شد. چشمان خمار و خواب آلودش را کمی مالش داد و نگاهی به اطراف خود کرد. همان پیرزن او را بیدار کرده بود، گویا برای آنکه به او اطلاع بدهد که به مقصد رسیده اند. نگاهی به ساعت مچی خود انداخت، ساعت نزدیک به دوازده بود. همراه با بقیه مسافران به آرامی پیاده شد. پس از خارج شدن از آنجا نفسی عمیق از روی راحتی کشید. بالاخره به کالیفرنیا رسیده بود. به شهر رویاها، به شهری که قرار بود رویایش را به واقعیت تبدیل کند. اکنون وقت آن بود که تاکسی ای بگیرد و به هتلی برود اما ناخودآگاه به یادش افتاد که دوستش استیسی چند سالی است در اینجا زندگی می کند.
قطعا ماندن در پیش او برای مدتی کوتاه مشکلی نداشت و او نیز اگر از اینکه به کالیفرنیا آماده باخبر می شد با خوشحالی خود را مانند موشک بالستیک به او می رساند. تلفن خود را از جیب کیفش خارج کرد و پس از پیدا کردن شماره استیسی با او تماس گرفت. نمی دانست جواب خواهد یا خیر با اینکه این شماره قدیمی او بود و از طرفی نیز انتظار پاسخگویی تماسش را نداشت. پس از چند ثانیه بوق خوردن تماس وصل شد و صدای دختری در پشت تلفن پیچید. _الو...شما؟. بدون معطلی جواب داد. _الو همراه استیسی؟. با این حرف کسی که پشت خط گویا او را شناخته بود با شگفتی گفت: _کانا؟. وقتی پی برد که او را شناخته است با لبخند جواب داد. _بله خودمم. دختر از آن طرف تلفن بدون درنگ شروع به بیان شکایت و گلایه کردن از او کرد. که همه این ها ریشه در دلتنگی و فاصله چندین ساله میان آن دو بود.
_چه عجب زنگ زدی بی معرف! فکر می کردم م.ر.دی این همه سال نه زنگی زدی نه پیامکی چی شده باز زنگ زدی؟. بلافاصله خود جواب سوالش را در ادامه بیان کرد. _بزار حدس بزنم کارت باز پیشم گیر کرده، نه؟. صدای خنده اش در پشت تلفن پیچید و پس از مهار آن با لحنی همراه با خوشحالی گفت: _بله درسته باز کارم گیر کرده، اومدم کالیفرنیا و گفتم چرا وقتی تورو دارم برم هتل بمونم. یهویی صدای ج.ی.غی کر کننده از روی شور و ذوق زیاد در پشت تلفن پیچید. فوری تلفن را از گوش خود دور کرد تا پرده های گوشش را نخراشد. بعد از آن صدای خنده دوستش پیچید و گفت: _شوخی که نمیکنی دختر؟ جدی کالیفرنیایی؟. با لحن تند و سریعی جواب داد. _آره بابا اومدم، زود بیا تا چمن زیر پام رشد نکرده دم در ورودی ترمینال ام.
_باشه زود میام فعلا بابای. _بای. پس از آن تماس را قطع کرد و آن را به درون کیفش برگرداند. پس از گذشت حدود بیست دقیقه یک چری آریزو مدل ۵ مشکی رنگ با شیشه های دودی جلوی او توقف کرد. همراه با چمدان به سمت در شاگرد رفت و نگاه انداخت. با پایین آمدن شیشه ماشین وقتی با استیسی در جای راننده مواجه شد ناخودآگاه لبخندی به او زد. استیسی درحالی که آدامس می جوید به او چشمکی زد و به او اشاره کرد سوار شود. بی درنگ در عقب را باز کرد و چمدان و کیفش را بر روی صندلی قرار داد و خود جلو سوار شد. استیسی همان استیسی قبلی بود که در هنگام دبیرستان با او همکلاسی بود. تنها تغییری که کرده بود آن بود ظاهرش مقداری درشت و زنانه تر شده بود. دختر با خوشحالی دستان خود را باز کرد و او را به آ.غ.و.ش کشید و محکم فشرد. با خوشحالی متقابلا او را به آ.غ.و.ش کشید ولی زود طاقت نیاورد و خواستار آن شد که به او فشار وارد نکند.
_بریم که کلی حرف داریم بزنیم و اینجا جای مناسبش نیست. دختر ماشین به حرکت آورد. پس از حدود نیم ساعت به آپارتمانی چند طبقه در محله متوسط نشینان رسیدند. از ظاهر آنجا می توانست حدس بزند محله نسبتا آرام و امنی است و جرم و جنایت در آن زیاد نیست. درست مکانی که برای او و انجام کارهایش مناسب بود. معلوم نبود چه مدت در آنجا ساکن خواهد بود اما باید طوری جوانب را می سنجید که گویا قرار است به مدت طولانی بماند. پس از توقف ماشین در جلوی ساختمان چمدان و کیف خود را خارج کرد و نگاهی خلاصه وار و اجمالی به ساختمان ها انداخت. با بررسی ساختمان ها دریافت که محله ای نسبتا نو و مایل به قدیمی باشد. به محظ ورود همراه با دختر با مردی سیاه پوست حدودا ۶۵ ساله و سگش که از نژاد گلدن ها بود برخورد. دختر که گویا او را می شناخت به او سلام کرد. _سلام آقای نورمن روزتون بخیر. مرد نیز متقابلا به نشانه سلام جواب داد و کلاهی که بر سر کرده بود بالا برد و از آنجا خارج شد. درحالی که به سمت پلکان می رفتند دختر گفت: _آقای نورمن سرایدار و صاحب ساختمانه، خیلی مرد مهربونیه اما تنها زندگی میکنه چون پسرش توی کاناداست و فقط گهگاهی میاد پیشش همه اهالی ساختمان باهاش میانه خوبی دارند و خوب رفتار می کنند.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پارت بعد...
ب روی چشم
چشمت بی بلا 😂
فدات
💓