در کوچه دیاگون، دختری ۱۱ ساله به همراه جنی خانگی از بانک گرینگاتز بیرون آمده و سمت مغازهها پیش میرفتند. جن خانگی گفت: "بانوی جوان، بهتره اول ردایتان را بگیرید." دختر سری تکان داد و به سمت ردا فروشی خانم مالکین رفت. وارد مغازه شد، خانم مالکین تا سرش را برگرداند تعظیم کوتاهی کرد و گفت: "دوشیزه استارک، بسیار خوشحالم که امروز شما را میبینم برای خرید ردا تشریف آوردید." دختر با صدایی آرام و با وقار گفت: "بله، برای خرید ردا برای مدرسه اومدم." زن با کمی تفکر گفت: "بسیار خب، میدونم چی براتون بیارم." هنگامی که خانم مالکین در حال اندازهگیری ردای دختر بود، جن خانگی با تعظیمی تمام قد گفت: "بانوی جوان، اگر مایل باشید من میرم تا کتابهاتون را خریداری کنم. اگر کارتون تموم شد، به مغازه الیوندر برید و بعد من هم پیشتون میآم.
دختر هنگامی که دستانش را باز کرده بود و به اینه روبرو نگاه میکرد، گفت: "بسیار خب، دوچ." خانم مالکین هنگام کار مدام حرف می زد " از ردای سفری که سری قبل گرفتید راضی هستید ؟ " دختر با لحنی کلافه و پر غرور گفت "خوبه بد نیست میشه پوشیدش " دختر بعد از خرید چند دست ردا، به مغازه الیوندر رفت. در را باز کرد و لبخندی کوچک از بوی خوشی که توی فضا پیچیده بود روی لبش آمد. مردی مسن پشت میزی بزرگ روبهروی قفسهها ایستاده بود و جعبههایی را درون قفسه میگذاشت و با صدایی آرام که حتی دختر متوجه نمی شد که با اونه یا اینکه داره با خودش حرف میزنه ، گفت: "چوبدستی خیلی دوستش داشت. خیلی وقت بود که ندیده بودم چوبدستی از این کارها انجام بده." و برگشت، متوجه دختر شد و با عجله اضافه کرد: "اوه، باید من را ببخشید، دوشیزه استارک، متوجه شما نشدم." و به همان سرعت دوباره بین قفسهها برگشت و جعبهها را بیرون میآورد و دوباره داخل قفسه میگذاشت و زیر لب کلماتی را زمزمه میکرد که دختر متوجه اونها نمیشد.
آقای الیوندر، جعبهای چرمی را به دست گرفته بود و به سمت دختر اومد و گفت: "دوشیزه استارک، فکر میکنم چوبدستی مناسبی براتون پیدا کردم. از چوب درخت افراست و ۳۰ سانتیمتری، مغزش از زهر باسیلیسکه و برای دوئل بسیار مناسبه." الیوندر که هیجان زده به نظر میرسید و طوری به چوبدستی نگاه میکرد که انگار گنجی گرانبها بود چوبدستی را جلوش گرفت و گفت: "پس چرا امتحانش نمیکنی؟" . دختر به ظاهر چوبدستی نگاه کرد. رنگ آن کرمی مایل به قهوهای بود و رگههایی مشکی داشت. دروغ چرا ظاهر و ویژگیهایش بدجوری دلش را برده بود. دختر دستش را دراز کرد و چوبدستی را گرفت. حس کرد طنابی نامرئی به دور دستش میپیچد. الیوندر لبخندی زد و گفت: "فکر می کنم چوب دستی صاحبش رو پیدا کرد." پس از رسیدن دوچ و انجام باقی خریدها، تصمیم به بازگشت به عمارت گرفتند. در راه، دختر تمام فکرش پیش چوبدستی اش بود و دوست داشت هر چه سریعتر از آن استفاده کند."
پیام به ناظر " این متن تکراری نیست یکبار توسط خودم منتشر شد بعد حذف کردم و دوباره منتشر کردم "
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییییی