در یک روز تاریک و بارانی، بعد از ماجرای فرزند نفرین شده، هری پاتر و هرمیون گرنجر به مالفوی مانور میروند تا تایمنر را نابود کنند. دراکو مالفوی با چالشهای عاطفی و انتخابهای سختی روبرو میشود که سرنوشت همه آنها را تغییر خواهد داد. فصل پنجم پارت ۲
### فصل پنجم : شگفتی های بهاری در صبح دلانگیز بهاری، دراکو مالفوی چشمانش را گشود و نور ملایم خورشید را بر روی پوستش حس کرد. کمی بعد، در حالی که شانه زدن موهایش را به اتمام رسانده بود، زنگ در به صدا درآمد. او با کنجکاوی اجازه ورود داد. هرمیون با لبخندی دلنشین وارد اتاق شد و گفت: "دراکو، امیدوارم که خوب خوابیده باشی. حالت چطوره؟" دراکو با صدای آرامی پاسخ داد: "ممنون." هرمیون دستی در جیب لباسش کرد و کیف کوچکی را بیرون آورد و گفت: "راستی، توی رختکن جا گذاشته بودی." دراکو در حالی که کمی متعجب بود، پرسید: "رختکن؟"
هرمیون ادامه داد: "آره، رختکن کوئیدیچ." و وقتی گیجی را در چهره دراکو دید، گفت: "آه، ببخشید! حواستم نبود که تو چیزی یادت نمیاد. راستی، الان چیزی یادت اومده؟" دراکو با سنجیدگی پاسخ داد: "یادم آمده که من دراکو مالفوی هستم و شما هرمیون گرنجر و آن دو مرد هم هری پاتر و رونالد ویزلی هستند و ما با هم دوست هستیم؟" هرمیون لبخندی زیرکانه زد و گفت: "اینکه دوستیم رو حدس زدی، دراکو، درسته." دراکو ناباورانه گفت: "از کجا فهمیدی؟" هرمیون خندید و گفت: "معلومه، عالیجناب! از حالت چهرت معلوم بود." دراکو حالتی عذرخواهانه به خود گرفت. هرمیون ادامه داد: "در هر حال، شاید حافظهات را از دست دادهای، اما هنوز هم مثل خود همیشگیات رفتار میکنی. وقتی صبح زود بیدار میشوی، بدخلقی و زود بهت برمیخورد."
سپس با تکان دادن چوبدستیاش، یک سینی پر از ساندویچهای کره و عسل و یک فنجان چای سبز با طعم نعناع و لیمو را روی میز اتاق قرار داد و با لبخندی گفت: "این هم صبحانه مورد علاقه دراکومون." هرمیون نگاهی به نامهها ی روی میز که هنوز باز و خوانده نشده بودند انداخت و گفت: "دراکو، بهتره نامههای طرفدارت رو بخونی. وگرنه ازت ناامید میشن." دراکو پرسید: "طرفدار؟" هرمیون با لبخند گفت: "خودت بخونی، متوجه میشی." و در حالی که در را پشت سرش میبست، گفت: "دراکو، ما تصمیم گرفتیم که برای معاینهات از یک دوست کمک بگیریم و او تا یک ساعت دیگر اینجا خواهد بود." دراکو پرسید: "یک دوست؟" هرمیون با آرامش گفت: "نگران نباش. میدانم که چقدر از اینکه یک غریبه ذهنت را بررسی کند وحشت داری. این دوست کاملاً مطمئن و امین است. این را به تو اطمینان میدهم."
دراکو با نگاهی متفکر گفت: "واقعا مرا خوب میشناسی، گرنجر." هرمیون با ابروهایی بالا رفته گفت: "این دفعه آخرت باشه که منو گرنجر صدا میکنی، دراکو لوسیوس مالفوی. در ضمن، هر چی نباشه، ما فامیل هستیم. باید همدیگر را خوب بشناسیم." و در را پشت سرش بست. دراکو با تعجب گفت: "فامیل؟" بعد از نوشیدن چای و صرف صبحانه، دراکو کمی متفکر شد. او حالا که با این واقعیت کنار آمده بود که در دنیایی دیگر است، میدانست که باید اطلاعات بیشتری از شرایط فعلی خود به دست آورد. میخواست بقچه کوچک را باز کند، اما چشمش به نامهها افتاد و جذب شد که آنها را باز کند.
نامهها حاوی پیامهایی از طرفدارانی بود که به او به عنوان کاپیتان کوئیدیچ انگلیس در مسابقات جهانی در برابر مجارستان تبریک میگفتند. ظاهراً انگلستان در مسابقات مقام اول جهانی و طلا را کسب کرده بود. در این دنیا آرزوی همیشگی دراکو که بازیکن حرفهای کوئیدیچ شدن بود، برآورده شده بود. انگار همین دیروز بود که دراکو به هری در وزارتخانه گفته بود که رویایش بازی در کوئیدیچ است .
هوررااااا پارتتت دادییی اونم دوتاااا (وی در حال غش کردن است)
🙂😊🥰
عالییی
🙂😊🥰🙏
مثل همیشه بینظیرررررررررررر
ممنونم عزیزم🥰😊🙂
عالییههههه
ممنون مهربان🙂😊🥰
😘😘
عالیییی بووووود ادامه بده
ممنون عزیزم🙂😊🥰
فرصت ؟
بله.