

سلام من مایام ۱۶ سالمه به همراه برادر بزرگم و پدر مادرم تو یه خونه زندگی میکردیم اما به دلیل شرایط اقتصادی صاحب خونمون میخواست خودش توی این خونه زندگی کنه مجبور شدیم به جای جدیدی بریم خونه جدیدمون قدیمی بود و سه طبقه داشت صاحب قبلی این خونه چون میخواست زندگی جدیدی برای خودش بسازه وسایل خودش نبرده بود اما ما وسیله داشتیم و نیازی به وسیله های اون خونه نداشتیم برای همیم مامانم گفت هرکی مسئولیت یه طبقه به عهده بگیره و وسایل اونجارو جمع کنه......
سلام من مایام ۱۶ سالمه به همراه برادر بزرگم و پدر مادرم تو یه خونه زندگی میکردیم اما به دلیل شرایط اقتصادی صاحب خونمون میخواست خودش توی این خونه زندگی کنه مجبور شدیم به جای جدیدی بریم خونه جدیدمون قدیمی بود و سه طبقه داشت صاحب قبلی این خونه چون میخواست زندگی جدیدی برای خودش بسازه وسایل خودش نبرده بود اما ما وسیله داشتیم و نیازی به وسیله های اون خونه نداشتیم برای همیم مامانم گفت هرکی مسئولیت یه طبقه به عهده بگیره و وسایل اونجارو جمع کنه......
مامان و بابام طبقه دوم و سوم و منو برادرم زیر زمین و طبقه اول به عهده گرفتیم طبقه اول که تموم کردیم رفتیم سراغ زیر زمین داشتم کمد پر از کتابی مرتب میکردم که چشمم به برگه ای که کنار کمد افتاده بود خورد برش داشتم و بازش کردم نقاشی دختر بچه ای کوچولو که پیرهن گل داری تنش بود و کنار خورشید ابر ایستاده تا اینجا همچی عادی بود تا اینکه چشمم به چیزی خورد.......
به هر حال حرفی ازش نزدم اما از ذهنم بیرون نمیرفت مامانم منو داداشم صدا زد رفتیم طبقه دوم یه کمد نشونم داد گفت این کمد میزاریم تو اتاقت برای تو و به کمد دیگه ای اشاره کرد به برادرم گفت این یکیم برا تو کمدم با بابام بردم تو اتاقم اما برادرم خودش کمدش رو برد آخه ۲۵ سالشه از نظر اون پسر ۲۵ ساله بزرگه و باید خودش کاراشو انجام بده
شروع کردم به درآوردن لباسها از کمد که چشمم به یه لباس خورد مو به تنم سیخ شد همون لباسی که توی نقاشی بود به اون طرف اتاقم نگاه کردم بیشتر ترسیدم خورشید و ابر زیبایی با نمد دست شده بودن و به دیوار آویزون بودن
اما اون موجود سیاه یعنی ممکنه واقعی باشه شاید اینبار تخیل نباشه من داداشم هنوز زیر زمین تموم نکرده بودیم شب فکر نقاشی اون دختر از سرم بیرون نمیرفت چراغ قوه ای که داداشم برای تولد ۱۲ سالگیم داده بود رو برداشتم آروم رفتم به زیر زمین همه جا تاریک بود و چراغ زیر زمینم سوخته بود فقط یه چراغ کوچیک ته زیر زمین سالم بود
به قفسه کتاب رسیدم کتاب ها موضوع های خاصی نداشتند به جز یکی "سایه سیاه شب" کتاب باز کردم کتاب چاپی نبود و یکی خودش نوشته بود همون موقع دستی از پشت رو شونم خورد چراغ قوه از دستم افتاد با ترس برگشتم دیدم برادرم بود گفت اینجا چیکار میکنی همه چیو بهش گفتم گفت امشب بخواب فردا میایم اینجا میگردیم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پستت خیلی خوب بود♥️🫂
امیدوارم در آینده یکی از بهترین کاربر ها بشی☺️👍🏻
اگه میشه لطفا به پست و اسلایس های منم سر بزنید🙃🤍
بک هم میدم😉🤯
ادمین زیبارو پین؟☺️🫂
احتمالا پارت دو رو امروز بزارم
حدس میزنین ادامه چی میشه
تروخدا پارت دوووو
یه بار گذاشتم رد شد حالا امروز دوباره میزارم
اوه تو اونجایی که یکی دست به شونش گذاشت قلبم افتاد الان دارم دنبال قلبم میگردم😅
منم کمکت میکنم
چند ساعت بعد...
عه عه بیا پیداش کردم🫀
بگیرش
دستت درد نکنه چند ساعت بی قلب مونده بودم تشکر 😅
زیر تختت بگرد🙃
شاید جن برداشته😂
حتما ولی گربه دارم جن نمیتونه وارد اتاقم بشه
خب پس همونجاست پیدا میشه😁