در یک روز تاریک و بارانی، بعد از ماجرای فرزند نفرین شده، هری پاتر و هرمیون گرنجر به مالفوی مانور میروند تا تایمنر را نابود کنند. دراکو مالفوی با چالشهای عاطفی و انتخابهای سختی روبرو میشود که سرنوشت همه آنها را تغییر خواهد داد. فصل دوم
### فصل دوم: "بازگشت به زمان" رودخانه زمان با تلاطمی پرخروش و کوبنده روبرو شد و قلم سرنوشت، سرنوشت جدیدی را برای جهانیان به تصویر کشید. در دل تاریکی شب، دراکو مالفوی بر روی تختی خوابیده بود، در حالی که خوابهای شیرین کودکیاش او را در آغوش داشت. در این خواب، او در باغی سرسبز و پر از گلهای رنگارنگ و پروانههای زیبا بود. پدر و مادرش در کنارش بودند، با لبخندهایی که دنیای او را روشن میکرد. صدای خندههایشان در گوشش طنینانداز میشد و احساس آرامش و خوشبختی در دلش میجوشید.
در خواب، دراکو در حال دویدن در میان گلها بود. بادی ملایم صورتش را نوازش میکرد و عطر گلها در هوا پخش شده بود. او با دستان کوچک خود، پروانهای را که با بال های درخشانش در هوا میرقصید، دنبال میکرد. هر بار که پروانه به سمت آسمان اوج میگرفت، دراکو با شوق و ذوق بیشتری به دنبالش میدوید. در آن لحظه، هیچ نشانی از تاریکی و درد در زندگیاش وجود نداشت. همه چیز زیبا و بینقص به نظر میرسید. ناگهان، دراکو به درختی بزرگ و کهن رسید. درختی که شاخههایش به سمت آسمان کشیده شده بودند و میوههای رنگارنگی بر روی آن آویزان بود. درخت با صدای عمیق و دلنشینی به او گفت: "سلام، دراکو." دراکو با تعجب به درخت نگاه کرد و پرسید: "مگر درختها هم صحبت میکنند؟"
درخت با صدای عمیق و دلنشینش پاسخ داد : "دراکو، شنیدن صدای موجودات، امری است که برای هر انسانی به سادگی ممکن نیست. هر درخت، هر گل و هر پروانهای داستانی در دل دارد و برای اینکه انسانها بتوانند صدای ما را بشنوند، باید بهایی بپردازند. این بها میتواند عشق، فداکاری یا حتی درد و رنج باشد. برای شنیدن صدای من، بهایی وجود دارد که تو آن را پرداخت کردهای. فداکاری تو در جستجوی دوستی و محبت، تو را به من نزدیک کرده و این امکان را به تو داده است که صدای من را بشنوی. دراکو با شگفتی درخت را تماشا میکرد و احساس کرد دنیای جدیدی در مقابل چشمانش به نمایش درآمده است. درخت ادامه داد: "من درخت آرزوها هستم. هر یک از این میوهها نمایانگر آرزویی است که در دل انسانها وجود دارد. برخی از میوهها نماد دوستی و محبت هستند، در حالی که برخی دیگر نمایانگر ثروت و قدرت و هر چیز دیگری که انسان ها خواهان آن هستند. تو باید انتخاب کنی که کدام یک از این آرزوها برایت مهمتر است."
دراکو میدانست که این انتخاب میتواند سرنوشتش را تغییر دهد. پس با دقت به میوهها نگاه کرد و متوجه شد که هر کدام از آنها رنگ و شکلی خاص و متفاوت نسبت به هم دارند. یکی از میوهها به رنگ سبز درخشان بود توجه اورا به خود جلب کرد. درخت گفت: "این میوه نماد دوستی است. اگر آن را بچینی، دوستانی وفادار و صمیمی به زندگیات خواهند آمد." دراکو با خود فکر کرد: "دوستی چه چیزی میتواند به من بدهد؟" اما در اعماق قلبش احساس کرد که به این آرزو نیاز دارد. پس در دلش آرزو کرد که زندگی آرام بخش و روح انگیز به همراه دوستانی مهربان و همیار داشته باشد که در هر شرایطی او را یاری دهند. درخت با مهربانی به او نگاه کرد و گفت: "آرزویت برآورده خواهد شد." و میوه سبز رنگ درخشان در دستان کوچک دراکو افتاد. او میوه را با دقت در دستانش گرفت و احساس کرد که انرژی و شادی در وجودش جریان پیدا میکند.
ناگهان، سیب درخشش بیشتری پیدا کرد. نور ملایمی از آن ساطع شد و هالهای زیبا و درخشان اطراف او را احاطه کرد. در این لحظه، احساس کرد که تمام انرژی و شادی جهان در این میوه نهفته است. هاله نورانی به آرامی در حال گسترش بود و دراکو را در بر میگرفت، گویی که او را به دنیای دیگری میبرد.
ناگهان، دراکو از خواب بیدار شد. چشمانش را به آرامی باز کرد و به اطرافش نگاه کرد. او در اتاقی زیبا و دنج بود و نور خورشید از پنجره به داخل اتاق میتابید. او به یاد آورد که چگونه تایمتورنر را شکسته و به دنیایی جدید سفر کرده است. دراکو به یاد آرزویش در خواب افتاد و در دلش حس کرد که این بار میداند از سرنوشتش چه میخواهد. او دیگر نمیخواست در سایههای گذشته زندگی کند. او میخواست از این فرصت استفاده کند و تغییراتی در زندگیاش ایجاد کند. دراکو از تخت پایین آمد و با قدمهای مطمئن به سمت پنجره رفت. هوای تازه و مطبوعی به داخل اتاق میآمد و او را به یاد روزهای خوش کودکیاش میانداخت. او با خود گفت: "این بار، من سرنوشت خود را میسازم." و خود را برای رویارویی با دنیا و سرنوشتی جدید آماده کرد. پایان فصل دوم اثر :فاطمه نجفیان(دریا)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیهههه
خیلی ممنون😊🙂
⭐⭐
عالییی
خیلی ممنون🙂😊
عالی بوددددد
خیلی ممنون🙂😊
😄😄😄😄