یه داستان کوتاه هست خودم نوشتم ممنون میشم بخونید.
( هه هه هه ) صدای خنده ای بلند شنیده میشد ، آری دخترک مو طلایی را مسخره میکردند . چه خوب او ناشنوا بود . چه خوب که او نمیتوانست این چیز های بدرد نخور را بشنود. چه خوب چه خوب دختری با قد بلند ، از همانجا که صدای خنده می آمد پاره سنگی را برداشت گویی دخترک موطلایی را نشان کرده بود.
یک دو سه همانگاه احساس کرد نمیتواند دستش را تکان دهد دخترک چشم آبی کوچکی دستش را گرفته بود و گفت تو حق چنین کاری را نداری دست دختر را رها کرد و چند قدم عقب رفت دوید سمت خواهر موطلایی اش دستش را گرفت و دوان دوان دوید.
نفسشان بالا نمی آمد اما خال دم در ورودی کلبه ی کوچکشان بودند به هم نگاه کردند لبخند زدند. دختر چشم آبی با چشمان نافذش به خواهرش نگاه کرد چشم های او آبی بود آبی آبی شاید آبی تر از آسمان ، آرام و طوری که خواهرش متوجه شود گفت : من ... می روم .... چای ..... درست.... کنم. خواهرش با ذوق سری تکان داد و خواهرش به درون کلبه رفت.
حال دخترک موطلایی بیرون از خانه بود . سرش رو به آسمان آبی +همم لبخندی زد سرش را چرخاند.جوجه ی کوچکی در میان شاخه ی درختی که در چند متری او بود گیر افتاده بود. از جایش بلند شد به سمت درخت رفت و از آن بالا رفت . جوجه را برداشت . جوجه کوچک بود . جوجه کوچولو . جوجه را در آغوش کشید. تخ...خرش... شاخه ی زیر پای دخترک شکست.
چای روی زمین ریخته بود. فنجان شکسته بود. تنها صدای فضا ، صدا جیک جیک جوجه ی کوچک بود . شاید هم اگر گوش خود را تیز میکردی صدای اشک هایی را میشنیدی که از چشمانی آبی می ریخت خیلی آبی، شاید آبی تر آسمان..