
نام داستان:یک تار ریش
روزی روزگاری،در زمان های نه چندان دور،مردی زندگی میکرد که کارش کاسبی بود،ولی در داد و ستد زیان کرده،بدهکار شده بود و روزگارش به سختی میگذشت.یک روز که مرد به سرکار میرفت دوستش را در کوچه دید.دوست از احوالش پرسید«سلام رفیق چطوری؟خیلی وقت است که تو را ندیده ام.»مرد هم با دیدن دوستش سلام کرد و بعد از احوال پرسی،از آنجا که دل پری داشت،شروع به درد و دل کرد و از مشکلات و سختی ها برای دوست گفت.دوست که دلش به حال مرد بیچاره سوخته بود،به او گفت:«چرا سراغ فلان کس نمیروی شنیده ام که هم ثروت بسیار دارد و هم دستش به کار خیر است و به قول معروف دست بده اش دراز است.»
مرد آهی کشید و گفت:«آخر من تا به این سن دستم را جلوی کسی دراز نکرده ام و از آبرویم می ترسم.»دوست گقت:«ایم که ترس ندارد.از او پولی قرض کن و با آن مشکلت را حل کرده و تعهد میدهی که وقتی مشکلت حل شد پول او را بازگردانی.»مرد با شنیدن حرف های دوستش به فکر فرو رفت و بعدد از مدتی سرانجام تصمیم گرفت به پیشنهاد دوستش عمل کند.پس شال و کلاه کرد و به سوی مرد ثروتمند رفت.وقتی به مغازه مرد ثروتمند رسید،خود را معرفی کرد و ماجرای ورشکستگی خود را برای وی بازگو نمود و از مرد ثروتمند تقاضای کمی پول کرد.
مرد ثروتمند با شنیدن حرف های مرد بیچاره به او گفت:«من این پول را با کمال میل به تو میدهم ولی شرطی دارد»مرد گفت:«شرطتان را بگویید.اگر در توانم باشد حتما قبول میکنم.»مرد ثروتمند پاسخ داد:«شرطش این است که تضمینی به من بدهی تا مطمئن باشم پولم را بازمیگردانی.»مرد فکری کرد و گفت:«چه تظمینی؟من چیزی در بساط ندارم که ارزش تضمین داشته باشد.چرا که اگر چیز باارزشی داشتم هرگز دست تمنا به سوی کسی دراز نمیکردم.»
این سخن مرد درمانده،در مرد ثروتمند تاثیر کرد و چون دید مرد درمانده انسان شریف و با آبرویی است،گفت:«از سخنی که گفتی برای من معلوم شد که انسان درستکاری هستی،پس مویی از ریش خود را در ازای این پول گرو بگذار و برو.»مرد بیچاره با خجالت بسیار شانه ای از جیب بیرون کشید و پس از چند بار شانه زدن بر ریش خود،بالاخره مویی به دست آورد.آن را با دقت در کاغذی پیچیده،به مرد ثروتمند داد،پولش را گرفت و رفت.مرد شیادی که در آن نزدیکی شاهد ماجرا بود،طمعش جنبید و با خود گفت:«خوب است من نیز از این فرصت استفاده کنم و پولی به جیب بزنم.»
پس با اعتماد به نفس به سراغ مرد ثروتمند رفت.سلام کرد و اظهار درماندگی نمود و سپس درخواست مبلغی وام کرد.مرد ثروتمند همان پرسشی را که از نفر قبل کرده بود از مرد فرصت طلب کرد:«پسرم تضمین تو برای بازگرداندن پول چیست؟»مرد فرصت طلب با شتاب گفت:«ریش.من ریش گرو میگذارم.»و بعد بر ریش خود دستی زد،مشتی مو از آن کند و جلوی مرد ثروثمند گذاشت.مرد ثروتمند به او نگاهی کرد و گفت:«برو دنبال کارت پسرجان.آن ریشی که میگذارند این نیست!» و مرد شیاد را از مغازه اش بیرون انداخت.
ضرب المثل:آن ریشی که گرو میذارند این نیست. معنی و جای استفاده:وقتی کسی عمدا و از روی بدجنسی چیزی را گرو بگذارد که ازرشش را ندارد این ضرب المثل استفاده میشود. مثال:شخصی صد هزار تومان پول درخواست کرده و در عوض یک بسته جیپس گرو میگذارد
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فرصت