🌑𝓜𝔂 𝓶𝓸𝓸𝓷
نسیم خنک از لابهلای پرده های سفید رنگ بیمارستان عبور می کنند و آن ها را در هوا می رقصاند....نور ملایم ماه از میان پرده های رقصنده می گذرد...چشمان خسته ام را می بندم و به صدای دستگاه ضربان قلب گوش فرا می دهم...
می شنوی؟ صدای پر شور و شوقِ خسته ی قلبم را؟ می بینی که چطور با ع.شق تو می تپد؟ می توانی نا امیدش نکنی؟! ***اشک کوچکی روی گونه ام سر می خورد...نور مهتاب روی تک تک مروارید ها می لغزد آن ها را می درخشاند...نسیم شدت می گیرد و اشک هایم را با خود ، رهسپار می کند و در هوای خفه و بی اکسیژن اتاق ، شناور می کند...
دستگاه ها به صدا در می آیند...آژیر می زنند...به امید آنکه کسی بشنود...اما کسی جز آن ماه درخشان ، این صدا ها را نمی شنود...!
ماه امشب خیلی درخشان است...نه؟ بله...تو می درخشی...تو همان ماه من هستی و تو می درخشی در تمام خاطراتم...در قلب از حرکت ایستاده ام...در تک تک سلول های مر.ده ام...در تک تک نفس های نکشیده ام...در تک تک اشک های خشک شده ام...در تک تک فریاد های نکشیده ام...در آسمان تاریک من...
آری ماه من...تو می درخشی... *** پارچه ی سفید رنگ را مانند لباس عروس بر تن سرد من می پوشانند اما افسوس که این لباس...لباس مر.گ است... نوشته ی روی دیوار می خوانی...با جوهر تلخ زندگی چنین نوشته ام : " به مردم بگویید...از انتظار مُ.رد...نه از بیماری!!"
نظرات بازدیدکنندگان (2)