
میخوام روی داستان 3 قسمتی کار کنم و چون طول میکشه و نزدیک مهره و تولدمه، 3 ماه دیگه میذارمش ساری😭میتونین درکم کنین یا نَه؟
ژانر=عاشقانه،اکشن،هیجان انگیز. نکته=این داستان براساس واقعیت نیست!
در سال 1979 در آمریکا،دختری 9 ساله گم شد.پلیس ها دنبال او گشتند ولی هیچ سرنخی از او پیدا نکردند و متأسفانه بی خیال این پرونده شدند.در سال 1983 در روزی بارانی،پسری به نام ویلیام، دختری هم سن خودش(13 ساله) به نام مکسین را دید. او را به خانه ی خودشان برد و از او مراقبت کرد.ویلیام از خانواده اش خواست تا او را به مدرسه بفرستند. آنها قبول کردند و کار ثبت نام مکسین در راهنمایی را انجام دادند.
یک سال بعد،ویلیام متوجه شد که مکسین هرروز مخفیانه به نیروگاه برق میرود و خوشحال تر و قوی تر و زیبا تر از همیشه به خانه بر میگردد. او تصمیم گرفت که دفعه ی بعد،دزدکی همراه او برود تا ببیند چه خبر است.فردای آنروز،مکسین به نیروگاه رفت و ویلیام هم در نزدیک ترین جای ممکن قایم شد.مکسین به پشت بام رفت که در آنجا آنتن های فراوانی بود.روی یکی از ماهواره ها نشست و منتظر شد.ویلیام فکر کرد که مکسین هرروز به دیدار فردی مهم...
(پسری جوان) می رود و در آنجا با هم قرار میگذارند.او از غصه قلب درد گرفت و سعی کرد قطرات بارانی که از چشم هایش می باریدند،جلوی دیدش را نگیرند.ناگهان رعد و برقی از آسمان رد و صاعقه به مکسین خورد و ویلیام خشکش زد!مکسین سالم بود!ویلیام دیگر طاقت نیاورد و به سوی مکسین دوید و درحالی که بغض،گلویش را گرفته بود با نگرانی پرسید:خوبی؟ او را برانداز کرد و ادامه داد:صدمه که ندیدی؟اینجا چیکار میکنی؟.و مکسین را بغل تا اگر ترسیده،آرامش بگیرد.مکسین که از گریه چشم هایش خیس شده بود،گفت:من الان قدرتم بیشتر شده!.ویلیام پرسید:منظورت چیه؟از چی داری حرف میزنی؟.مکسین سؤال او را با سؤال جواب داد:این رعد و برق برات آشنا نبود؟اولین روز آشنایی مون رو یادته؟.ویلیام که احساساتی شده بود،جواب داد:بله!مگه میشه فراموش کنم؟. مکسین پاسخ داد:این همان رعد و برقی بود که آن روز زد و تو جلوی من آمدی تا جونت رو برام فدا کنی و من چتر را بالای سرت گرفتم!این رعد و برق...
به خواست من و خدا آمد تا آنروز را حتی اگر آلزایمر گرفتم جوری دقیق بدانم که انگار در همان لحظه دارد اتفاق می افتد!من از تو خوشم می آید!تو به من پناه دادی و وقتی هم کلاسی شدیم و کنارت نشستم خوش حال شدی!وقتی بهترین دوستت با من دعوا کرد،تو غیرتی شدی و باهاش دعوا کردی و ارتباطت رو باهاش قطع کردی!تو بهترینی!من چطور میتونم عاشقت نباشم؟هرروز به اینجا میام که قدرت عشقم بهت بیشتر بشه!.ویلیام که به شدت احساساتی شده بود،خاطراتی را که مکسین ذکر کرد در ذهنش مرور کرد و گفت:من هم همین...
احساس رو بهت دارم!.مکسین با هیجان فریاد زد:میدونستم!.آنها همدیگر را محکم و با عشق بغل کردند و از ته دل گریه کردند.به خونه برگشتند و 4 سال بعد،با هم ازدواج کردند و سال های سال به خوبی و خوشی و عاشقانه در کنار هم زندگی کردند.
پی نوشت نویسنده=یادتان باشد که آب و هوا چیزهای مختلفی بهمون یاد میده،برای همین اسم داستان تکّه ای از آسمانه! پ ن 2=حدس بزنید اون دختر گمشده کی بود؟درست است!او کسی نبود جز مکسین!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی خیلی قشنگ بود ولی از همون اول معلوم بود که دختر گمشده مسکینه و نیازی به یادآوری نبود ولی به هر حال خیلی عالی بود
خیلی ممنون عزیزم💖
آره میدونم ولی چون جدیدأ بچه های زیر 9 سال هم میان تستچی واسه همین یادآوری کردم
آها