
سلام این یک داستان کوتاه تک پارتی است. از ناظر عزیز ممنون میشم اگه که رد یا شخصی نشه. چون بنظرم مخالف هیچکدام از قوانین سایت نیست.
از تپه بالا میروم و نزدیک لبه پرتگاه میایستم و به منظره رو به رویم مینگرم. اسمان کاملا آبیست و بجز چند تکه ابر پنبهای، خورشید گرم که هرازچندگاهی پشت آنها پنهان میشود و مرغان دریاییای که به سوی افق میروند و نرم نرمک در آن محو میشوند، چیز دیگری به چشم نمیخورد. باد، موهایم را به رقص دعوت میکند و همچون مادری مهربان دست نوازشی بر سر چمنها میکشد. اینجا بهترین جا برای تماشا اقیانوس است. از اینجا به راحتی میشود آن را دید.
چند قدم جلو میروم، روی لبه پرتگاه مینشینم و چشمهایم را آرام میبندم. هیچوقت از نگاه کردن به این منظره سیر نمیشوم. این مکان برایم یاداور اوست. رنگ آبی اقیانوس مرا یاد چشمانش میاندازد؛ صدای برخورد موجها با صخرهها، برایم تداعیکننده طنین خندههایش است؛ و خورشید، گرمی لبخندش را در خاطرم زنده میکند. هنوز میتوانم گرمای وجودش را در کنارم احساس کنم.
روزها تلاش کردم که او را فراموش کنم و به قلبم بفهمانم که او دیگر بازنخواهد گشت؛ ولی خاطرات آن شب هیچگاه از حافظه پاک نمیشود و مدام مانند فیلمی دوباره و دوباره از جلوی چشمانم عبور میکند و قلبم را به درد میآورد. با فکر کردن به این چیزها دوباره خاطرات آن شب برایم زنده میشود:
با وجود اینکه من برای حفظ جانم داخل اتاقم، درون کمد مخفی شده بودم، میتوانستم به راحتی لرزش و نامیدی را در صدایش ،هنگامی که به آن مرد برای رحم کردن به او التماس میکرد، موج میزد را حس کنم و خنده زمخت و ترسناک آن هیولا را که در پاسخ به او بشنوم.
من درون کمد نشسته بودم. به سختی نفس میکشیدم. دستم را محکم جلوی دهان گرفته بودم و در حالی که بهعلت ترس مانند بیدی مجنون در باد، به سختی میلرزیدم، اشک، همچون قطرات باران از گونه هایم میچکید. نمیتوانستم بیشتر از این آنجا بمانم؛ زیرا میدانستم که بزودی قرار است سراغ من هم بیاید و دیر یا زود مرا پیدا کند و همان بلایی را سرم بیاورد که بر سر او و خانوادهام آورده بود. بسیار با خودم کلنجار رفتم تا سرانجام تصمیم گرفتم که از خانه فرار کنم.
به آرامی در کمد را باز کردم و از آن بیرون آمدم. سعی کردم بدون ایجاد کوچکترین صدایی به سریعترین حالت ممکن از خانه فرار کنم. هنگامی که داشتم از کنار اتاقش میگذشتم برای لحظهای توانستم او را که کنار قاتل روی زمین افتاده بود، ببینم. صورتش خیس، چشمهایش وحشت زده و بهعلت گریه کاملا سرخ شده بود. با دیدنش به این شکل لحظهای نظرم برای فرار عوض میشود و میخواهم که به کمکش بروم ولی انگار پاهایم از کنترلم خارج شده و سریعتر حرکت میکنند تا بلاخره از خانه خارج میشوم و برای کمک گرفتن بهسوی خانه یکی از همسایه ها میروم. ولی هنگامی که پلیسها میرسند، دیگر آن قاتل فرار کرده.
حالا سال ها از آن روز گذشته و آن قاتل دستگیر و اعدام شده است ولی با این وجود هر بار با یادآوری این خاطره به خود میلزم. چشمانم را باز میکنم و دوباره به پهنه آبی که به نظر بی انتها می آید، خیره میشوم. اشک، امانم نمیدهد و زیر لب میگویم: خواهرم، هانا، دلم برایت تنگ شده.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
زیبا بود
ممنون 🍃
خواهش
عالی بود🥹
ممنون 🦋