5 اسلاید پست توسط: Sami🕸 انتشار: 7 ماه پیش 487 مرتبه مشاهده شده گزارش ذخیره در مورد علاقه ها افزودن به لیست


لینک کوتاه

توجه!

محتوای ارائه شده در این سایت توسط کاربران تولید می شود و تستچی نقشی در تهیه محتوا ندارد بنابراین نمایش این محتوا به منزله تایید یا درستی آن نیست. مسئولیت محتوای درج شده بر عهده کاربر سازنده آن می باشد.

  • جهت اطلاع از قوانین و شرایط استفاده از سایت تستچی اینجا را ببینید.
  • اگر محتوای این صفحه را نامناسب یا مغایر با قوانین کشور تلقی می نمایید می توانید آن را گزارش کنید.

سایر تست های سازنده

نظرات بازدیدکنندگان (46)
  • imageSami🕸 سازنده
    بریم به اوج هزارتایی🤟

    دوستان وقتی دارین خاطرتون رو میگین کلمات رو درست بنویسید چون ناظر ها گیر میدن

  • چند سال پیش داییم فو..ت کرده بود و من رفته بودم خونه مامان بزرگم
    توی حال تنها نشسته بودم و یهو یه صدایی دقیقا کنار گوشم گفت چطوری یلدا (اسمم)
    منم انقدر ترسیده بودم که گریه کردم و از خونه زدم بیرون
    صداش دقیقا مثل صدای داییم بود

  • خب اون شب من و خواهر کوچیکم و مامانم داستان ترسناک درباره جنا خونده بودیم ما هم که ترسیده‍ بودیم پیش مامانون خوابیدیم
    نصفه شب بود مامانم رفته بود آشپزخونه آب بخوره که صدای خش خش میشنوه برقو روشن میکنه میبینه یه گربه سیاه داره نون میخوره(ما طبقه دوم زندگی میکنیم خونمون آپارتمان ویلایی هست).بعد سریع بابامو صدا میزنه.گربه میره سمت پنجره که رو به حیاط هست فرار میکنه بعد نمیدونم چی میشه پرت میشه پایین و به طناب میخوره و عادی میرسه پایین من که سکته زده بودم و بدن قفل شده بود فکر کردم جنا حمله کردن.

  • imageℬℴ𝒷🤡kund
    ممنون قورباغه🤡👌

    یک خاطره واقعا واقعیه🤡💔
    بچه ها من از اتاق مامان بابام میترسم حس بدی بهم میده و اگه کار مهمی نداشته باشم نمیرم برم هم سریع برمیگردم خلاصه یک شب مامان و بابام تو پذیرایی بودن و خواهرم تو اتاق خودمون بود رفتم اشپزخونه برگشتم بیام اتاق دیدم یک چیز سیاه بزرگ و چشمای سفید تو اتاق مامان بابامه سریع برگشتم سمت یخچال قلبم تند تند میزد😍💔خلاصه منم خنگ بعد برگشتم دیدم نیست رفتم تو اتاق چراغ ها هم خاموش🗿که دیدم در اتاق تکون خورد دیگه اصلاااا شب تو اتاق مامان بابام نرفتم

  • image(OFF)STARGIRL✮
    خستمه...

    خاطره اول : پنج ساله بودم تو تخت بودم نصفه شب ساعت 3 دیدم در داره تکون میخوره یه چیز سیاه با دوتا نقطه سفید داخلش هم نزدیک دره خاطره دوم : شکلات خوردم پوستش انداختم تو سطل پوستش صدا میداد ولی تکون نمی خوردخاطره سوم : یکبار ساعت 1 شب چشمام بسته بود بعد صدای در باز شدن شنیدم فکر کردم کسی اومده تو بعد که چشامو باز کردم دیدم در بسته است

  • imageAnion؛
    ؛I still love you؛

    درود منم باشم؟؟
    خب ... حدودا سه ماه پیش بود.. داشتم روی میز تحریرم درس میخوندم که تراشم (از این پایه دار هاست که به میز می‌چسبه) افتاد بدون اینکه من دخالتی داشته باشم تو انداختنش..اهمیت ندادم و رفتم تو پذیرایی که شارژم رو بیارم... دوباره اومدم تو اتاقم هم چراغ اتاقم خاموش بود هم تراشم راست شده بود (بدون اینکه بازم دخالتی داشته باشم)
    بعدش واقعا ترسیدم... اومدم پذیرایی درس بخونم که از اتاقم صدای حرف زدن اومد.. بعد دو دقیقه صدای ترکیدن اومد رفتم دیدم لامپ اتاقم سوخته و ترکیده

  • imagehara army
    رفتی چرا اونور دریا...؟؟؟

    واقعیه و واسم اتفاق افتاده "
    از حموم اومده بودمو داشتم موهامو جلو آینه شونه میزدم ( شب بود ، آره شب رفته بودم حموم ، مشکلیه؟!) وقتی کارم تموم شد دست از شونه زدن کشیدم و رفتم بزارمش روی میزی که آینه م روشه اما تصویرم توی آینه هنوز داشت موهاشو شونه میزد بعد یه نگاه بهم انداخت و داد زد " ساعتمون تندتر شده ! ببرینش عقب ! "
    یه بارم تو تختم بودم وبگردی میکردم ( تو خونه تنها بودم ) یهو یه صدایی گفت : " اسمم" ؟! اونجایی ؟! صدامو میشنوی ؟!
    نمیدونم شاید توهم زده بودم یا یه همچین چیزی ولی خیلییی بد بود

  • image𝗅𝖺𝗅𝗂𝗌𝖺
    𝙡𝘰𝘴𝘵 𝘪𝘯 ℳ𝘪𝘳𝘢𝘤𝙡

    یه خاطره دیگم دارم که
    وقتی ۷ سالم بود عروسک کوچولومو رو قسمت سمت چپ شوفاژ گذاشتم رفتم بیرون بعد از ۱ ساعت دوباره برگشتم اتاق اما عروسکم سمت راست شوفاژ بود و اصلا به رو برو نگا نمیکرد(روبرو گذاشته بودمش)داشت به در اتاق نگاه میکرد
    مثلا مثل اینکه منتظرمع😱

  • image𝗅𝖺𝗅𝗂𝗌𝖺
    𝙡𝘰𝘴𝘵 𝘪𝘯 ℳ𝘪𝘳𝘢𝘤𝙡

    وقتی ۹ سالم بود
    یه شب که مثل همیشه با داداشم(اتاقامون یکیه)رفتم که بخوابم
    شب اتفاقی برام نیوفتاد ولی صبح که شد
    داداشم هم وحشت زده هم عصبی بهم گفت دیشب خیلی سر و صدا میکردی و اسممو صدا میزدی نمیزاشتی بخوابم
    با اینکه من اصلا بیدار نبودم و هیچوقت تو خواب اینطوری نمیشم
    بعد داداشم گفت تو خواب هم اسم خودت هم منو صدا میزدی میگفتی کمکم کنید کمک
    اره دیگه بعدش نتونستم چند شب بخوابم هنوزم از این اتفاق میترسم احساس میکنم یه کسی تو خواب اذیتم میکرد ولی نمیدونم چی بود اصلا زیاد جالب نبود این اتفاق برام

  • image𝓛𝓐𝓓𝓨𝓑𝓤𝓖
    جرمگیرررررررر😡

    من یه بار تو خونه تنها بودم داداش کوچولوم خواب بود مامانم هم رفته بود بیرون و شب بود تو اتاقم داشتم تو گوشی ور میرفتم داداشم تو حال خوابیده بود غیر از منو داداشم هیچکس خونه نبود یهو یه صدایی شنیدم که انگار یکی نشسته بود رو مبلمون داشت با گوشی بلزی می‌کرد دیگه ترسیدم حتی دیگه از اتاق بیرون نرفتم بعد اون ماجرا چند بار دوباره تکرار شد ولی بعدش عادت کردم و الانم دیگه تکرار نمیشه

برای ثبت نظر باید وارد حساب کاربری خود شوید.