
گذاشتم ولی رد شد:/

امروز همه باهم میریم کارائوکه^ ذوق دارم~ بعد از قضیه ی سینما بچه ها رو ندیدم مشغول بودیم، هرچند که من افتضاح میخونم..هعیی:/ اما بهم پیام داد: امروز چی میپوشی؟ عکس خودم رو براش فرستادم یک تاکسی سوار شدم و رفتم دم در کارائوکه: مایکی رو دیدم که داره میاد با دیدن لباسش سرخ شدم...شلوار لی آبی با پیراهن سفید پوشیده بود...وای..انگار ما ست کرده بودیم..اما میرسه و داد میزنه~ این دوتا رو نگاه کن!~ مثل زوج ها میمونن~ کاوایی! دوهی: اما! تو عکس لباسم رو برا مایکی فرستادی؟ اما: اره~ مایکی: اوهوم^ خوب شد~ خلاصه وارد شدیم و اتاق رو برای ۲ ساعت رزرو کردیم. کازوتورا و باجی باهم یک آهنگ رو میخوندن و ما میخندیدیم و دست میزدیم. بعدش نوبت دراکن و اما بود^ دراکن رو به زور مجبور کردیم!اه...خب، افتضاحه..نباید مجبورش میکردیم. میتسویا و هاکای با هم خوندن~ ترکیب قشنگی بود.
پاه چین تنهایی خوند و چیز جالبی نبود ولی بهتر از دراکن.. یوزوها با هینا خوند و خیلی خوب شد! اما: آه~ خیلی قشنگ بود! یوزوها: خب معلومه که عالی میشد^ من رو دست کم گرفتی؟ هینا سرخ میشه و میخنده و تاکه میچی هنوز تو شوک صدای هینا مونده بود و سرخ بود. مایکی یک دونه میزنه پس کلش: غش نکنی. تاکه میچی گریه میکنه و میگه: عالییی بود!!! همه ی ما میزنیم زیر خنده و هینا هم سرخ میشه. تاکه میچی و چیفویو هم میخونن نوبت ما میرسه^ ذوق داشتم، میکروفون رو میگیرم دوهی: چه آهنگی بخونیم؟ مایکی: میدونم چی بخونیم~
یک آهنگ پخش میشه، خیلی اشنا بود...وای! باورم نمیشه!! دومی: مایکی... مایکی با لبخند ملایمی سرش رو تکون داد هردوی ما به آرومی شروع به خوندن کردیم، حس میکردم قلبم سریع تر میتپه، انگار همه جا سیاه شده بود و فقط من و مایکی اونجا بودیم، فقط اون رو میدیدم و از ته دلم میخوندم این آهنگ... تمام خاطراتم رو زنده کرد...خاطرات شیرینم این آهنگ مورد علاقه ی ما بود، همیشه بعد از مدرسه تو اون پارک رو به رو میشستیم و این آهنگ رو گوش میدادیم، عادت کرده بودم یک گوش هنزفری تو گوشم باشه...و وقتی آهنگ تموم شد حس کردم برگشتم به واقعیت، مثل این بود که تو خاطراتم گیر کرده بود ولی زیبا بود~ همه برامون دست زدن، کازوتورا: این عالی بود^
اما: درسته! خیلی قشنگ بود~ انگار باهم یکی شده بودید~ پاه چین: واقعا مثل زوج ها میمونن^ یوزوها: واقعا باهم قرار نمیزارین؟ خیلی بهم میان، هینا: درسته~ دراکن: بچه ها اذیتشون نکنید، مجبور که نیستن باید عاشق باشن. هاکای: نیستن؟ هینا: میدونیم هم رو دوست دارین ولی عاشق هم هستین؟ هردوی ما سکوت کرده بودیم به هم نگاه میکردیم ولی نمیتونستیم چیزی بگیم.. دهنم برای هیچ حرفی باز نمیشد، فقط خیره شده بودم غرق در افکارم...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اهم اهم🤡
دارم مینویسم😄
.... اهم اهم😀
عالیییییی🌚
من دیر دیدم😖
نباید خبرم میکردی احیانن؟ 😬
خودم الان فهمیدم انتشار شده😂😂
🩰:برایرانندگیدر....گروهوترککردن؟! (بررسی)
ادمین پین؟